و من فقط خندیدم به تمام قول هایی که گفتی بودی نمیری، اما حالا پیمانی بین ما نیست تا میتوانی دور شو .
باران می آید و من بدون چتر ایستاده ام با چشمانی نیم باز و خیس به آسمان نگاه میکنم.
در آخر او را هم از دست دادم بعد از تمام تلاشهایی که برای به دست آوردنش کرده بودم، رهایش کردم.
من، خواستهٔ من اهمیتی نداشت.
فقط میخواستم حتی بدون من، خوشحال باشد و این اتفاق با نبود من پر رنگتر میشد .
کاش آنکسی که هر روز تورا به آغوش میکشید من میبودم.
آنکس که ساعتها خیره به چشمانت میشد من میبودم.
آنکه دستهایش را میگرفتی من میبودم.
اما من فقط همانی بودم که ارزو میکردی دیگر مرا نبینی، این طور نیست؟..
دستِ کم، آخرش که بهم میرسیم؟
آنجایی که دگر از من، فقط عشق برای تو مانده،
و در تو، از من چیزی باقی نمانده.
اشک هایم بر چادرت افتاد، حواست به آنها باشد، مدتی بعد انها تبدیل به گلهایی میشود با ریشه هایش قلبم را خراب کردند، فقط به خاطر تو؛.
آنتن تنها؛
باران می آید و من بدون چتر ایستاده ام با چشمانی نیم باز و خیس به آسمان نگاه میکنم. در آخر او را هم
اما من تمام همانهایی بودم که آرزو میکردم باشم و تمام آن چیزی نیستم که تو نمیخواهی اش
قول دادم که دیگه گریه نکنم و ناراحت نباشم اما واقعا رفتنش چیزی نیست که قلب من تحمل کنه