هدایت شده از -ᴍᴀᴍɪʜʟᴀᴘɪɴᴀᴛᴀᴘᴀɪ ^
با من
بمان..
آنها که رفتنشان را
طاقت آوردم،
"تو"
نبودند..=)
آنتن تنها؛
در شعله نرقصیدی، پروانه چه میدانی؟ - میرافشار
لبریز میِ غم ها، شد ساغر جان من
خندیدی و بگذشتي، پیمانه چه می دانی؟
یک سلسله دیوانه، افسون نگاه او
ای غافل! از آن جادو، افسانه چه می دانی؟
من مست میِ عشقم، بس توبه که بشکستم
راهم مزن ای عابد، میخانه چه می دانی؟
تا چند فریب خلق با نام مسلمانی
سر بر سر سجاده، می خوردن پنهانی
عاشق شو و مستی کن، ترک همه هستی کن
ای بت نپرستیده..! بت خانه چه می دانی؟
تو سنگ سیه بوسی، من چشم سیاهی را
مقصود، یکی باشد، بیگانه..! چه می دانی؟
دستار، گروگان ده، در پای بتی، جان ده!
اما تو زجان، غافل..! جانانه چه می دانی؟
ضایع چه کنی شب را؟ لب، ذاکر و دل، غافل
تو، ره به خدا بردن، مستانه چه می دانی؟
روزی که فرو ریزیم بنیاد تاسف را
دیگر نه تو می مانی نه ظلم و پریشانی
من گرد ره را کاستم آفاق را آراستم
وز جرم تو برخاستم باشد که با ما خو کنی
من از عدم زادم تو را بر تخت بنهادم تو را
آیینهای دادم تو را باشد که با ما خو کنی
ای گوهری از کان من وی طالب فرمان من
آخر ببین احسان من باشد که با ما خو کنی
شرب مرا پیمانه شو وز خویشتن بیگانه شو
با درد من همخانه شو باشد که با ما خو کنی