سلام دوستان عزیزم 🙋♀
چند تا از نوشته های دوستان رو می گذارم بخونید☺️
#بانو
☘
☘☘☘☘☘☘☘☘☘
من ساعت هستم ساعتی گرد و رنگ قهوه ای دوتا موتور دارم که به منزله تعبیه دوساعت دریک قاب هست از اینجا زنی تقریبا زیبا را میبینم که هیچ ردی از آرایش بر صورتش،نیست معمولا نیمه شبها از خواب بیدار میشود و سرک میکشد ومن ساعت را نشانش میدهم حدودا ساعت یه ربع به چهار صبح این زن به سرعت از،جلوی من رد میشو د عجله رادر تمام کارهایش میشود دید هربار نگاهش میکنم روبه روی من قلم در دست میگیرد مینوسید کنجکاو هستم بدانم که چه مینویسد اولین صدای صبحگاهی در شش صبح هست که دختر زیبا ی این خانه عازم رفتن به مدرسه هست گفتگوی این مادر و دختر بسیار شنیدنی هست مادر معمولا دخترش را به تلاش بیشتری دعوت میکند باهم مهربان و صمیمی هستند از،رابطه سالم بین این مادر ودختر لذت میبرم پدر این خانواده همیشه جلوی تلوزیون هست مرد خوبی است ولی تنبلی در رفتارش موج میزند هیچ کاری برای نظم خانه نمیکند ولی مهربانی در رفتارش با بچه ها موج میزند بچه ها خیلی دوستش دارند صبح ها با دختر خوب خانه از خانه بیرون میروند و حدود ساعت سه باز هم با دخترک به خانه میآیند زن این خانه با گوشی خود صحبت میکند و بعضی وقت ها حتی گریه هم میکند این زن بسیار احساساتی هست معلوم هست رنج بسیار کشیده و زندگی سختی را پشت سر گذاشته زن بسیار تلاش وپشتکار دارد تا همه چیز را منطم کند ولی پسر کوچولوی خانواده بسیار شیطان هست و برهم زننده نظم و بارها صدای زن را میشنوم که با کارهای پسرک فریاد میزند و این زن خواب هم ندارد فقط،چند ساعتی در شب هست که این زن به خواب میرود زن دوست داشتنی هست مثبت هست ولی اصلا به خودش نمیرسد یعنی وقتی زیاد نمی آورد که بتواند خودش را آراسته تر کند همش در حال جنب وجوش هست دخترک همکاری در کارهای خانه ندارد آقا ی خانه هم هیچ همکاری ندارد و خیلی سخته که یه آدم این همه مسول باشد بوی غذاهای این خانم خوشمزه هست و زن متدینی هست خستگی از چهره جسم روان این ،ن مشهود هست اما با دختر نوجوانش،بسیار مادرانه دوستانه رابطه دارد هربار جایی را تمیز میکند چند لحظه بعد با فریادی بلند میگوید امیر چرا این کار کردی چرا اینو ریختی این زن تصمیم گرفته تا بیشتر ساکت بماند
#بانو_نویس
☘
☘☘☘☘☘☘☘☘☘
بسمالله الرحمن الرحیم
سلام
🥀
باتریام تمام شده بود و هیچکس حواسش به من نبود. چرا هیچکس به من توجهی نداشت؟
من، ساعت به این خوبی!
کم به دردلهاشان گوش داده بودم؟ کم زل زده بودند به چشمهایم و قلبم را پر کرده بودند از هراس و دلهرهشان؟
حتم که آنقدر خوشحال بودند که مرا از یاد برده بودند.
دلم برای تیکتاکم تنگ شده بود.
اینها کجا بودند؟ چرا نمیآمدند به این اتاق؟ صدایشان را از توی اتاق دیگر میشنیدم و گاهی سایهشان از پنجره اتاق میافتاد روی فرش. راه رفتن پیرزن را میشناختم؛ حتی دمپاییهایش را هم با مهربانی روی موزاییکهای حیاط میکشید. مهمان که داشت، فرزتر و شادابتر میشد. حتی، کمی شیطنت هم میکرد. اما، آن روز، انگار مهمانی داشت که با او حرفهای یواشکی داشت. انگار داشت از غصههایش برای مهمان میگفت. چون، آرام و بیصدا بود.
نگاهی به قاب عکس بزرگ روی دیوار انداختم؛ خیلی بزرگ بود؛ خیلی؛ شاید یک سوم دیوار مقابلم را گرفته بود.
عکس یک مرد جوان بود؛ خوشگلترین مردی که تابهحال دیده بودم. یک لباس خاکی ارتشی تنش بود و ریش و سبیل کمپشت قشنگی داشت. یک برق قشنگی توی نگاهش بود و لبخند قشنگتری کنج لبش. هر بار که نگاهش میکردم، کیف میکردم؛ انگار پدری با مهربانی زل بزند به بچهاش. تازه، هر بار که نگاهش میکردم، یادم میافتاد این اتاق چه بوی خوبی میدهد.
دیگر حسابی حوصلهام سر رفته بود که شب شد. ناگهان، دختر جوانی وارد اتاق شد. پیرزن هم با مهربانی و البته فرز و خوشحال پشت سرش تو آمد و برایش رختخواب پهن کرد.
بعد، زود رفت تا دختر بخوابد. دختر را نمیشناختم اما، معلوم بود که اولینبار است که به آنجا میآید؛ شاید هم آمده بود و من ندیده بودمش. به هر حال، از جو آن اتاق بسیار شگفتزده شده بود و همانطور که توی جا خوابیده بود، محو تماشای آن عکس روی دیوار بود و حتم داشتم بوی خوش و عجیب توی اتاق، بیشتر به این شگفتزدگی او دامن میزد.
زود خوابش برد؛ شاید خسته بود؛ شاید هم خیلی آرام بود.
عکس روی دیوار داشت با مهربانی نگاهش میکرد؛ راستش کمی حسودیام شد.
موقع سحر، دختر به صدای کوچکی که از توی حیاط آمد، از خواب بیدار شد. اول، توی جا نشست بعد، متوجه اتفاقی توی حیاط شد. من میدانستم چیست. آنوقتها که جایم بالای تاقچهی روبه حیاط بود، دیده بودم که وقتی هوا خوب است، در این ساعت، چه اتفاقی توی حیاط میافتد ولی، انگار این اتفاق، برای دختر، تازگی داشت که آنطور بهتزده حیاط را نگاه میکرد.
قطرات اشک دختر را در نور کم میدیدم که از سر بهت، آهسته روی گونههایش میلغزید.
میدانستم چه را تماشا میکند؛ پیرزن را تماشا میکرد که توی حیاط، پشت پنجره، جانمازش را پهن کرده بود و نماز شب میخواند. انگار دختر، باورش نمیشد این همان زن پرجنبوجوش و مهربان چند ساعت پیش است. من هم دفعهی اول همین فکر را کردم. پیرزن به موقع نماز شب، آنقدر آرام و باعظمت بود که حس میکردی آسمان تا نزدیکی صورت او پایین آمده تا صدای او را بیواسطه بشنود.
انگار، حضور خدا را همانجا تماشا میکردی. پیرزن انگار خیالش راحت راحت بود از این حضور. وقتی خدا را داشت، دیگر چه میخواست؟
میدانستم که دختر دارد اوج بندگی را تماشا میکند؛ خوش به حالش.
با خودم فکر کردم چقدر دلم برای پیرزن تنگ شده؛ چطور تا فردا صبح، صبر کنم تا دوباره او را ببینم؟ بعد، خدا را شکر کردم که عکس پسرش هست که جای او تماشایش کنم.
خیلی به این فکر کردم که اگر دیگر پیرزن را نبینم چه کنم؟
گفتم نکند جای مرا دوباره عوض کنند و دیگر نگاهم به نگاه قاب عکس گره نخورد؟ با خودم گفتم کاش، میشد برای همیشه نگاه عکس و پیرزن را توی قلبم قاب میگرفتم تا همیشه آنها را تماشا کنم.
بعد با خودم فکر کردم یعنی، این دختر باز هم آنجا میآید؟ خوش به حالش معلوم است که هم پیرزن و هم مرد درون عکس دوستش دارند. کاش، قدر بداند.
یعنی؛ روزی که پیرزن دیگر نباشد، باز هم او را دوست خواهد داشت؟ آیا صاحب عکس، او را برای همیشه دوست خواهد داشت؟
🥀
#بانو_نویس
☘
☘☘☘☘☘☘☘☘☘
#داستان چیست ؟
🔻 داستان روایتی ست منثور از وقایع و خلق شخصیت ها به طوری که موجب صمیمیت و انتظار بشود .
🔹️ یکی از قدیمیترین قالبّهای هنری است.
🔸️ داستان نقل حوادث است .
🔹که نویسنده با هدفی خاص، تخیل می کند.وبه صورت منثور در می آورد.
https://eitaa.com/joinchat/3828548300Ce215ea3bc7
❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️
روی صندلی داخل مغازه نشسته ام .طاهره لباس سمت راست را نشان میدهد.به کمک فروشنده لباس اولی را می پوشد. دومی راهم امتحان میکند.توآیینه قدی روبرو باخود کلنجارمیرود .
همسرش اکبر بیرون این پا آن پا منتظر صدای ماست نگاه میکنم . طاهره ،عروس !!خوابم یا بیدار . حریف اشکهام نمیشدم ، وای چه وقته اشکه طاهره جلو میاد ودستم را میبوسد. دستش را میفشرم وبا دست چپ اشک را پاک میکنم. یادروزهایی که برای مادرش بهانه جویی میکرد .جای مادرش نقش بازی می کردم . وقتی باد پاییزی برگهارا از درخت جدا می کرد و درخت هارا به هرطرف خم وراست. طاهره دوساله پدرش را ازدست داده بود. ومادرش باگریه به وسروصورتش می زد. برای معالجه
تمام داروندارشان
راهم از دست داده بودند .مادرش بعد از مدتی که برای کار درسردخانه میوه های درشت وریزرا جدا می کرد .طاهره رابا عروسک صورتی به خانه ما می آورد.
طاهره چادر گلی اش را به سر می کشیدو بازی باپدرش راشر وع می کرد .مدتها از او میخواست برگردد. ازحرف زدن وبازی با پدرش لذت می برد.او بزرگ وبزرگترمی شد.بعد از مدتی مادرش ازدواج کرد.همسرم به قولی که به برادرش داده بود .طاهره را بجای فرزند نداشته مان پذیرفت .ما که چند سالی از ازدواج ما گذشته بود .و
ازآزمایشها ودرمان دل خوشی نداشتم .دکترآزمایش بارداری را تکرار کرد.
شب تولد عیسی (ع) بود.بهاراز زمستان پیشی گرفته وگلها را شکوفا می کرد.نفسی دردرونم بانفسم همراه شد . نگاهم به طاهره ...
انتطارم به امید
طاهره با عروسکش جشن تولد گرفته بود . حالا از آمدن طاهره به خانه ماهفده سال گذشته، بچه هایم مریم ،علی وزهرا درکنارش روزهای خوشی داشتند .
#بانو_نویس
☘
☘☘☘☘☘☘☘☘☘