این خیلی عجیبه که آدما خیلی عادی میزارن میرن، جوری که انگار اومدنشون فقط یک سوءتفاهم ساده بوده.
هرچی سن میره بالا، آروم آروم میفهمی که یه خواب عمیق و بیدغدغه، میتونه لذتبخشتر از هر مهمونی شلوغ و پرهیاهو باشه. گاهی سکوت و آرامش شب، خیلی بیشتر از جمعیت و هیجان دور و بر آدمو گرم میکنه.
گاهی اوقات اینجوریه که طرف واقعا دوست نداره. فقط میدونه که تو آدم خوبی هستی، و نمیخواد ببینه اون عشقی که بهش دادی رو به کسِ دیگهای بدی؛ همین.
فکر میکنم غم زیاد منتهی میشه به خستگی، مثلا من الان نه ناراحتم، نه افسردهام، فقط خستهام از همه چی.