هرچی سن میره بالا، آروم آروم میفهمی که یه خواب عمیق و بیدغدغه، میتونه لذتبخشتر از هر مهمونی شلوغ و پرهیاهو باشه. گاهی سکوت و آرامش شب، خیلی بیشتر از جمعیت و هیجان دور و بر آدمو گرم میکنه.
گاهی اوقات اینجوریه که طرف واقعا دوست نداره. فقط میدونه که تو آدم خوبی هستی، و نمیخواد ببینه اون عشقی که بهش دادی رو به کسِ دیگهای بدی؛ همین.
فکر میکنم غم زیاد منتهی میشه به خستگی، مثلا من الان نه ناراحتم، نه افسردهام، فقط خستهام از همه چی.
تصور کن منو از دست بدی. دیگه هیچوقت صدای خندههام، صحبتهای عمیقی که باهات داشتم، سوالای مسخرهای که ازت میپرسیدم و از همه مهمتر؛ عشق و وقتی که برات میذاشتمو دیگه هیچوقت نمیتونی داشته باشی.
احساس میکنم امشب تموم "نا"ها هستم. ناراحت، ناکافی، نادرست، ناامید، ناامن، نابلد، ناچیز و احتمالا ناپدید.