من قوى باشم؟
من با حال بد مهمونى رفتم رقصيدم،
شوخى كردم خنديدم، با خانواده مسافرت رفتم و وانمود كردم خوبم، رفیقامو دلداری دادم، کارامو خیلی بهتر از قبل انجام دادم،
من توحال بدم هركارى كه فكرشو كنی انجام دادم، چی ميدونى از من كه ميگی قوى باش؟
كى ميدونه تا اين مرحله از زندگی چند بار مردم و زنده شدم ولى بقيه از من فقط لبخند ديدن.
جوری که برای آرامشم میتونم خودمو از آدما جدا کنم ترسناک ترین چیز راجب منه. به این صورت که من میتونم تا حد مرگ دوستت داشته باشم و دیگه دوباره منو نبینی.
نه قهرم، نه دلخور.
فقط دیگه دلم برای اون چیزایی که یه وقتی برام مهم بودن، نمیلرزه.
فهمیدم که هر چیزی ارزش جنگیدن نداره
و بعضی جنگا فقط خستت میکنن، نه برندهت.
یه روز از خواب پا میشی، صبحانهات رو میخوری، مسواکت رو میزنی، میری به کارات برسی و دیر یا زود میفهمی که بهش فکر نکردی، به اون اتفاق، به اون روز، به اون حرف، به اون آدم.