جوری که برای آرامشم میتونم خودمو از آدما جدا کنم ترسناک ترین چیز راجب منه. به این صورت که من میتونم تا حد مرگ دوستت داشته باشم و دیگه دوباره منو نبینی.
نه قهرم، نه دلخور.
فقط دیگه دلم برای اون چیزایی که یه وقتی برام مهم بودن، نمیلرزه.
فهمیدم که هر چیزی ارزش جنگیدن نداره
و بعضی جنگا فقط خستت میکنن، نه برندهت.
یه روز از خواب پا میشی، صبحانهات رو میخوری، مسواکت رو میزنی، میری به کارات برسی و دیر یا زود میفهمی که بهش فکر نکردی، به اون اتفاق، به اون روز، به اون حرف، به اون آدم.