من از ریاضی خوشم میاد. خیلی زیاد. از فیزیک هم. و موقعی که وقت داشته باشم خیلی عمیق میشم توی مباحث، و سعی میکنم شهودی درک کنم مطالب رو. اصلا دوره دبیرستان، عاشق فیزیک شده بودم و دلم میخواست فیزیک محض بخونم. از کشف قوانین طبیعت و دیدن وجه کاربردی فرمول های ریاضی خیلی لذت میبردم. میشستم لکچر های مبانی فیزیک والتر لوین رو نگاه میکردم و از زمان و مکان خارج میشدم.
ولی سیستم دانشگاه، به همراه کار و مشغله های زندگی، تمام شوق علمی تو رو کور میکنه و روح یادگیری رو در تو نابود میکنه. توی دانشگاه، فرصت یادگیری حقیقی نیست، و استاد هم اصلا چنین برنامه ای نداره، و اگر داشته باشه هم خودش بلد نیست که بخواد به تو یاد بده. بچه ها که هیچی. کلا یه مشت پسریم که داریم از سربازی فرار میکنیم، کنار یه مشت دختر که اومدن وقت تلف کنن و یه مدرکی بگیرن.
هر ترم کلی واحد داری که به خوندن هیچکدوم نمیرسی. صرفا باید یسری فرمول حفظ کنی، که نه میفهمی چی ن، نه میفهمی به از کجا اومدن، نه میفهمی به چه دردی میخورن. شاید بتونی نمره بگیری، ولی خودتم میفهمی که بلد نیستی.
بخاطر همینم برای خیلیا سواله که آخه ریاضی چیه دیگه؟ چرا ینفر باید ریاضی بخونه؟ برای طرف اون بعد زیبا و کنجکاویبرانگیز ریاضیات جا نیفتاده. ریاضی کلا یعنی کنجکاوی، فقط در ابعاد انتزاعی تر. حیف که فرصت نمیشه آدم بره دنبال این چیزا.
به خواهرم گفتم از مغازه چیزی نمیخوای؟ گفت تو داری دلستر میگیری؟ گفتم آره. یکم فکر کرد، گفت نمیخوام.
الآن دیدم دلستر منو برداشته. بهش گفتم تو مگه نگفتی نمیخوام؟ میگه منظورم این بود که تو گرفتی دیگه، من برا چی بگیرم. دلستر تو رو میخورم.
پیرمرد
ششمی، بلاتکلیف - منصور ضابطیان؛ بین کتاب های منصور ضابطیان از همه کمتر دوستش داشتم و موقع خوندنش، ب
هفتمی، تعلیم و تربیت در اسلام - شهید مطهری؛
موقع خوندن اینجور کتاب ها، همیشه برام سواله که این مطالب برای من واضح و بدیهی بنظر میاد چون اطلاعات دینیم نسبتا خوبه، یا واقعا خیلی واضحه؟ من با اینکه معمولا حین کتاب خوندن یه مداد دستمه و زیاد خطکشی میکنم تا بعدا بتونم راحت مرور کنم، ولی خیلی مطلبی پیدا نمیکردم که خط بکشم زیرش. ولی حس میکنم برای من اینجوره، اگر کسی آشنایی کمتری داره شاید خیلی هم براش جالب و مفید باشه.
یکسری مطالب کتاب برای من مأنوس نبود و نمیفهمیدم دقیقا هدف از بیان این موضوعات چیه (یکی دیگر از مشکلات تبدیل خامِ سخنرانی به کتاب). مثلا بیان کردن موضوعات مربوط به فلسفه اخلاق برام عجیب بود. مرتبط بود درواقع، ولی خب فلسفه اخلاق چیزی نیست که با چند صفحه حل بشه. خیلی مسئله پیچیدهایه و نیاز به مطالعه مستقل داره.
کتاب حوالی موضوعاتی میگرده مثل معنای تربیت و فرقش با صنعت، پرورش استعداد ها، نسبیت اخلاق و آداب، عوامل تربیت، و یکسری بررسی های موضوعی مثل پرورش جسم یا معنای صحیح عزت نفس و تواضع. فصل مورد علاقه خودم فصل آخر بود که «کار» رو به عنوان یکی از عوامل تربیت طرح کرده بود و احادیث خیلی قشنگ و تأملبرانگیزی داشت. اون فصل رو حداقل بخونید. کلا 15 صفحه س.
پیشنهاد میکنم که قبل از شروع به مطالعه کتاب، فهرست کتاب رو نگاه کنید. به زیرعنوان ها توجه کنید و ببینید چقدر از این مطالب ممکنه براتون جدید باشه. اگر مطالب جدید بینشون زیاده، پیشنهاد میکنم. کتاب خیلی خوبیه. از نظر من موضوع اصلی کتاب درواقع سبک زندگی و اخلاق اسلامیه. یعنی درواقع داره سعی میکنه به شما بگه یک مسلمان، روزش رو چطور میگذرونه، هدف هاش چیاست، در موضوعات مختلف چطوری قضاوت میکنه و چطور تصمیم گیری میکنه. به یکسری از تفکر های غلطی که بین مسلمین رایجه هم اشاره کرده، که اشاره کردم. مثل بحث کار و حرفه.
نمیتونم بگم جزو کتاب های شاخص شهید مطهریه، چون تشتت و پراکندهگویی توی کتاب زیاده، ولی اگر مطالب براتون جدید باشه و به چشم همون سخنرانی بهش نگاه کنید، کتاب خوبیه.
یکی از زیبایی های زبان لکی/لری، فحش هاشه. چرا؟ چون اصن فحش خیلی ندارن، بیشتر نفرین میکنن. بعد نفرین های شاعرانه ای میکنن که اصن پرات میریزه.
مثلا میگن "شارِت بِشیوی". یعنی "آسایشت بهم بخورد". بعضی نفرین ها یکم پیشینه تاریخی هم دارن. مثلا "گیسِت بوئِری"، یعنی "گیس هایت کوتاه شود". که درواقع یعنی "عزیز از دست بدهی". چون زن ها، قدیم رسم بوده که وقتی کسی میمرده موهاشون رو کوتاه میکردن.
دیگه آخرت فحش لکی که من شنیدم، "اَ میرات بِکُوی" بود. مطمئن نیستم که دارم درست ترجمه میکنم، چون خودم تسلطم به زبان لکی در حد a2 ه، ولی فکر کنم "میرات" یعنی "میراث" و "بِکُوی" یعنی "بشوی". مجموعا یعنی "به میراث بمانی"، که منظور اینه که پدرت بمیره یا یه همچین چیزی.
بعد مثلا تو ممکنه یه اشتباه کوچیکی کرده باشی ها، ولی ازین نفرین های عمیق دریافت میکنی. خیلی عجیبه.
«یقین چیزی است که باید برای انسان پیدا بشود . انسان باید به خدا ایمان داشته باشد . آیا این ایمان از همان ابتدا در انسان هست و بالفعل وجود دارد ؟ انسان باید به معاد ایمان داشته باشد ، به پیغمبر و اولیاء دین ایمان داشته باشد ؛ این ایمان از کجا پیدا می شود ؟ ایمان باید برای انسان پیدا بشود . تا انسان شک نکند ، به سوی یقین رانده نمی شود . شک برای بشر خوب است اما نه اینکه هدف خوبی و منزل خوبی باشد ؛ شک جایگاه خوبی نیست ، یقین جایگاه خوبی است . شک برای انسان دالان و معبر خوبی برای رسیدن به ایمان و یقین است . تا انسان از این دالان عبور نکند و از این معبر نگذرد ، به آن سر منزل بسیار عالی و لذیذی که یقین نام دارد نمی رسد.»
پیرمرد
«یقین چیزی است که باید برای انسان پیدا بشود . انسان باید به خدا ایمان داشته باشد . آیا این ایمان از
«غزالی خودمان که در حدود نهصد سال پیش زندگی می کرده است جمله ای دارد . در یکی از کتاب هایش حرفهایی می زند ، بعد می گوید که گفتار ما را فایده این بس است که تو را در آنچه که موروثی گرفته ای به شک می اندازد ؛ برای اینکه بعد از این شک است که تو خود به خود دنبال تحقیق خواهی رفت . می گوید من تا تو را به شک نیندازم تو دنبال تحقیق نمی روی ، تو را به شک می اندازم تا دنبال تحقیق بروی .
خود همین غزالی از مردان عجیب دنیاست ، نه تنها دنیای اسلام . حتی سرگذشت زندگی این مرد عجیب است . نبوغی داشته است . در نظامیه نیشابور تحصیل می کرد و در آنجا مراتب علمی را خیلی بالا رفت ، بعد آمد در نظامیه بغداد . اتفاقا رئیس دانشگاه نظامیه بعداد از دنیا رفته بود ، دنبال مردی می گشتند که صلاحیت داشته باشد که رئیس دانشگاه نظامیه بغداد باشد . در آن وقت رئیس دانشگاه یعنی اعلم علمای عصر خودش . غزالی می آید در بغداد ، آنچنان صیت شهرتش می پیچد و در مجالس و محاقل به مقامات علمی او پی می برند که می گویند بدون شک یگانه شخصی که لیاقت دارد او را در راس این نظامیه قرار بدهیم همین مرد است . او به عنوان اعلم علمای عصر در زمان سلجوقیها - ظاهرا در دوره ملکشاه - شناخته شد . گاهی رابط بود میان پادشاه سلجوقی و خلیفه بغداد ، یعنی اختلافات میان آنها را احیانا او حل می کرد . تا این مقدار شخصیت داشت . بنابراین بزرگترین مقام اجتماعی و روحانی عصر خودش را داشت .
این مرد که این مراحل علمی را طی کرده بود ، در سرگذشت خودش در کتابی به نام « المنقذ من الضلال » - یعنی نجات دهنده از گمراهی - نوشته است که من یک بار کمکم در خودم فرو رفتم ببینم آیا این معلوماتی که به دست آورده ام واقعا برای من یقین به وجود آورده است یا یک سلسله مسائل تقلیدی است ، از این استاد و آن استاد گرفته ام ، چون استاد گفته درست است گفته ام درست است ؛ اون هم چون استادش گفته درست است گفته درست است ؛ آیا خودم و وجدان خودم اینها را کافی می بیند یا نه ؟ یکمرتبه دیدم نه ، کافی نیست . تدریجا این حس در من قوت گرفت به طوری که دیگر فکر من را به خودش مشغول داشته بود . هرجا که بودم - اگر سر درس بودم ، سر نماز بودم ، درخانه بودم ، در کوچه و خیابان بودم - در خودم یک دردی را احساس می کردم ، یک سوزشی را در روح خودم احساس می کردم که مرا آرام نمی گذاشت . کم کم این امر در بدنم هم اثر گذاشت ، از خوراک ماندم ، لاغر و ضعیف و نحیف شدم . از یک طرف می دیدم اگر من بخواهم آزادانه دنبال حقیقت بروم مقام را چه کنم ، ریاست عظیم دانشگاه را چه کنم ؟ و از طرف دیگر می دیدم با این مقام و ریاست و زعامت و با این گرفتاری نمی شود . دائما فکر می کردم چطور این عالیترین مقام اجتماعی و روحانی عصر خودم را کنار بگذارم ! این بود که در میان دو نیروی متضاد قرار گرفته بودم . اینها جان مرا آتش می زد . آخر کار خداوند مدد کرد و من توانستم از سر مقامات دنیوی بگذرم ؛ و گذشت . ولی دید اگر اعلام کند که من می خواهم [ از این مقام ] بگذرم مردم آزادش نمی گذارند ، شاه آزادش نمی گذارد و می گوید حتما تو باید سر مقامت باشی .
نقشه ای به نظرش رسید ؛ اعلام کرد که من می خواهم مسافرت مکه بروم . از بغداد به طرف مکه راه افتاد . از او مشایعت کردند . رفت و رفت ، همینکه مقداری دور شد ، ناگهان خودش را از قافله دزدید ، به جای اینکه به طرف جنوب غربی برود راهش را به طرف مغرب برگرداند ، به شام و بیت المقدس رفت . لباسش را هم عوض کرد ، لباس درویشی پوشید و در این لباس هیچ کس او را نمی شناخت و خودش را هم به احدی معرفی نکرد . یکدفعه دنیا غرالی را گم کرد . دهها فکر پیدا شد : آیا از قافله دور ماند ؟ حیوان درنده ای او را درید ؟ آیه به چاهی افتاد ؟ آیا گوشه ای سکته کرد و مرد و کسی جنازه اش را پیدا نکرد ؟ یکمرتبه غزالی با آن شخصیت و عظمت گم شد .
این مرد ، ده سال متوالی در حال گمنامی در بیت المقدس مشغول تحقیق و جستجو از راههای مختلف بود ، تا - به عقیده خودش - حقیقت را پیدا کرد و واقعا هم عوض شد . کتابهای اساسی اش را در همین دوره نوشته است . خودش در شرح حال خود نوشته است من در بیت المقدس اسمم ر می شنیدم ، ولی خودم را آشکار نمی کردم . گاهی می دیدم طلبه ها با همدیگر مباحثه می کنند ، می گویند : « قال الغزالی ... » عقیده غزالی در این مسئله چنین است ، من خودم می شنیدم ولی به روی خودم نمی آوردم که آن غزالی که شما حرفش را نقل می کنید حالا غیر از آن غزالی است ، غزالی امروز غیر از آن غزالی است ، غزالی امروز غیر از غزالی آن روز است.»
استاد عزیزم، شهید مطهری در «پانزده گفتار» فرمود ...