«یقین چیزی است که باید برای انسان پیدا بشود . انسان باید به خدا ایمان داشته باشد . آیا این ایمان از همان ابتدا در انسان هست و بالفعل وجود دارد ؟ انسان باید به معاد ایمان داشته باشد ، به پیغمبر و اولیاء دین ایمان داشته باشد ؛ این ایمان از کجا پیدا می شود ؟ ایمان باید برای انسان پیدا بشود . تا انسان شک نکند ، به سوی یقین رانده نمی شود . شک برای بشر خوب است اما نه اینکه هدف خوبی و منزل خوبی باشد ؛ شک جایگاه خوبی نیست ، یقین جایگاه خوبی است . شک برای انسان دالان و معبر خوبی برای رسیدن به ایمان و یقین است . تا انسان از این دالان عبور نکند و از این معبر نگذرد ، به آن سر منزل بسیار عالی و لذیذی که یقین نام دارد نمی رسد.»
پیرمرد
«یقین چیزی است که باید برای انسان پیدا بشود . انسان باید به خدا ایمان داشته باشد . آیا این ایمان از
«غزالی خودمان که در حدود نهصد سال پیش زندگی می کرده است جمله ای دارد . در یکی از کتاب هایش حرفهایی می زند ، بعد می گوید که گفتار ما را فایده این بس است که تو را در آنچه که موروثی گرفته ای به شک می اندازد ؛ برای اینکه بعد از این شک است که تو خود به خود دنبال تحقیق خواهی رفت . می گوید من تا تو را به شک نیندازم تو دنبال تحقیق نمی روی ، تو را به شک می اندازم تا دنبال تحقیق بروی .
خود همین غزالی از مردان عجیب دنیاست ، نه تنها دنیای اسلام . حتی سرگذشت زندگی این مرد عجیب است . نبوغی داشته است . در نظامیه نیشابور تحصیل می کرد و در آنجا مراتب علمی را خیلی بالا رفت ، بعد آمد در نظامیه بغداد . اتفاقا رئیس دانشگاه نظامیه بعداد از دنیا رفته بود ، دنبال مردی می گشتند که صلاحیت داشته باشد که رئیس دانشگاه نظامیه بغداد باشد . در آن وقت رئیس دانشگاه یعنی اعلم علمای عصر خودش . غزالی می آید در بغداد ، آنچنان صیت شهرتش می پیچد و در مجالس و محاقل به مقامات علمی او پی می برند که می گویند بدون شک یگانه شخصی که لیاقت دارد او را در راس این نظامیه قرار بدهیم همین مرد است . او به عنوان اعلم علمای عصر در زمان سلجوقیها - ظاهرا در دوره ملکشاه - شناخته شد . گاهی رابط بود میان پادشاه سلجوقی و خلیفه بغداد ، یعنی اختلافات میان آنها را احیانا او حل می کرد . تا این مقدار شخصیت داشت . بنابراین بزرگترین مقام اجتماعی و روحانی عصر خودش را داشت .
این مرد که این مراحل علمی را طی کرده بود ، در سرگذشت خودش در کتابی به نام « المنقذ من الضلال » - یعنی نجات دهنده از گمراهی - نوشته است که من یک بار کمکم در خودم فرو رفتم ببینم آیا این معلوماتی که به دست آورده ام واقعا برای من یقین به وجود آورده است یا یک سلسله مسائل تقلیدی است ، از این استاد و آن استاد گرفته ام ، چون استاد گفته درست است گفته ام درست است ؛ اون هم چون استادش گفته درست است گفته درست است ؛ آیا خودم و وجدان خودم اینها را کافی می بیند یا نه ؟ یکمرتبه دیدم نه ، کافی نیست . تدریجا این حس در من قوت گرفت به طوری که دیگر فکر من را به خودش مشغول داشته بود . هرجا که بودم - اگر سر درس بودم ، سر نماز بودم ، درخانه بودم ، در کوچه و خیابان بودم - در خودم یک دردی را احساس می کردم ، یک سوزشی را در روح خودم احساس می کردم که مرا آرام نمی گذاشت . کم کم این امر در بدنم هم اثر گذاشت ، از خوراک ماندم ، لاغر و ضعیف و نحیف شدم . از یک طرف می دیدم اگر من بخواهم آزادانه دنبال حقیقت بروم مقام را چه کنم ، ریاست عظیم دانشگاه را چه کنم ؟ و از طرف دیگر می دیدم با این مقام و ریاست و زعامت و با این گرفتاری نمی شود . دائما فکر می کردم چطور این عالیترین مقام اجتماعی و روحانی عصر خودم را کنار بگذارم ! این بود که در میان دو نیروی متضاد قرار گرفته بودم . اینها جان مرا آتش می زد . آخر کار خداوند مدد کرد و من توانستم از سر مقامات دنیوی بگذرم ؛ و گذشت . ولی دید اگر اعلام کند که من می خواهم [ از این مقام ] بگذرم مردم آزادش نمی گذارند ، شاه آزادش نمی گذارد و می گوید حتما تو باید سر مقامت باشی .
نقشه ای به نظرش رسید ؛ اعلام کرد که من می خواهم مسافرت مکه بروم . از بغداد به طرف مکه راه افتاد . از او مشایعت کردند . رفت و رفت ، همینکه مقداری دور شد ، ناگهان خودش را از قافله دزدید ، به جای اینکه به طرف جنوب غربی برود راهش را به طرف مغرب برگرداند ، به شام و بیت المقدس رفت . لباسش را هم عوض کرد ، لباس درویشی پوشید و در این لباس هیچ کس او را نمی شناخت و خودش را هم به احدی معرفی نکرد . یکدفعه دنیا غرالی را گم کرد . دهها فکر پیدا شد : آیا از قافله دور ماند ؟ حیوان درنده ای او را درید ؟ آیه به چاهی افتاد ؟ آیا گوشه ای سکته کرد و مرد و کسی جنازه اش را پیدا نکرد ؟ یکمرتبه غزالی با آن شخصیت و عظمت گم شد .
این مرد ، ده سال متوالی در حال گمنامی در بیت المقدس مشغول تحقیق و جستجو از راههای مختلف بود ، تا - به عقیده خودش - حقیقت را پیدا کرد و واقعا هم عوض شد . کتابهای اساسی اش را در همین دوره نوشته است . خودش در شرح حال خود نوشته است من در بیت المقدس اسمم ر می شنیدم ، ولی خودم را آشکار نمی کردم . گاهی می دیدم طلبه ها با همدیگر مباحثه می کنند ، می گویند : « قال الغزالی ... » عقیده غزالی در این مسئله چنین است ، من خودم می شنیدم ولی به روی خودم نمی آوردم که آن غزالی که شما حرفش را نقل می کنید حالا غیر از آن غزالی است ، غزالی امروز غیر از آن غزالی است ، غزالی امروز غیر از غزالی آن روز است.»
استاد عزیزم، شهید مطهری در «پانزده گفتار» فرمود ...
پیرمرد
«غزالی خودمان که در حدود نهصد سال پیش زندگی می کرده است جمله ای دارد . در یکی از کتاب هایش حرفهایی م
«شک مقدس کدام شک است ؟ آن شکی است که به صورت پاره کردن زنجیر های تقلید باشد ولی به شرط آنکه انسان را به سوی تحقیق و کشف حقیقت سوق بدهد و در روح او درد ایجاد کند .
[...] شک مقدس حکم یک درد روحی را دارد . تا وقتی درد باشد خوب است . روح انسان می گوید من غذا می خواهم ، من علم می خواهم ، من که یک حیوان یا گیاه و یا سنگ نیستم ، من انسانم ، خدا به من یک روحی داده است از این آسمانها بزرگتر ، من باید از عالم سر دربیاورم ، من باید بفهمم از کجا آمده ام و در کجا هستم و به سوی کجا می روم ؟ درد روح به صورت شک در انسان ظاهر می شود که من باید بفهمم ، باید بدانم .»
چطوری میشه نسبت به کسی حس شاگردی داشته باشم که بیست و اندی سال قبل از به دنیا اومدن من شهید شده؟
به این مناسبت پاشید برید بخش «جستجوی حقیقت» از کتاب «پانزده گفتار» رو بخونید. کلا بیست صفحه س و تا جایی که میدونم نسخه رایگانش روی اینترنت هست. بخونید و به خودتون اضافه کنید.
یه رستورانی تو اصفهان هست که من دو-سه سال پیش مجموعا دو-سه بار ازش سفارش دادم، هنوز بهم پیام میده. امروز پیام داده: فلانی دلتنگ شماست، 35 درصد تخفیف و ارسال رایگان. کاش ینفر اینجور به فکرم بود.
یکی از کتاب هایی که سال گذشته خوندم و واقعا بهم چسبید و توی ذهنم موندگار شد، کتاب «پریدخت» از حامد عسکری بود. کلش رو فکر کنم توی یک نشست خوندم. عاشقانۀ شرقیِ شیرین و لطیفی بود.
سطح کودن بودن بعضی آدما یطوریه که هیچ حرف مشترکی پیدا نمیکنم باهاشون. یعنی طرف حتی دایره لغات من رو نمیفهمه. راه ارتباطی من با مغز معیوبش کلا بسته س.
وحدت فقط شامل بیدین و بیحجاب و کمعقل های اونوری نمیشه، شامل خشکمقدس و متحجر و کمعقل اینوری هم میشه. متاسفانه.