ولی دقت کردید چقدر متولدین 85 به بعد، در برقراری ارتباطات اجتماعی گاون؟ حتی ما هم همچین عالی نیستیم، ولی اینا دیگه خیلی گاون. یه سلام و احوالپرسی ساده بلد نیستن بکنن. یا مثلا نمکپراکنی های بیمزه میکنن. سوالات تخمی میپرسن. حرف عادی خودشون رو به اسکلانه ترین شکل ممکن میگن. واقعا خیلی عجیب و ناراحت کننده س.
کسی که باهاش کار میکنم و قراره مثلا بهم چیز یاد بده، پریروز یه گوهی زده به کدم، دو روزه دارم دیباگ میکنم تموم نمیشه.
تقریبا هرروز به این فکر میکنم که چقدر دلم میخواست یه پسر تنها و بیدرس باشم که توی یک ون زندگی میکنه و وقتش صرف یادگیری، پول درآوردن، و تجربه کردن میشه.
تتوآرتیست بنظرم یکی از جالب ترین و باحال ترین شغل های دنیاست. چون فقط یک هنر و یک فن نیست، اگر خوب انجام بشه خیلی بیشتر از این حرفهاست.
تو باید اول با طرفت خوب آشنا بشی. پای حرفش بشینی، باهاش قهوه بخوری، علایقش رو بشناسی، و بتونی تشخیص بدی که هسته های هویتی این شخص چیاست؟ چه نقشی لایق اینه که این شخص رو تا آخر عمرش همراهی کنه؟ باید بتونی بهش کمک کنی تتوی مورد علاقۀ خودش رو پیدا کنه. و بعد تازه نوبت به خود تتو میرسه و خود اون هم جذابیت خاص خودش رو داره و وقتی درست انجام میشه واقعا زیباست.
داشتم به محمدحسین میگفتم: من وضع این مردم رو میبینم، وضع فامیلا رو میبینم، وضع همکلاسی هام رو میبینم، گاهی از شرایط خودم خجالت میکشم. مثلا بعضیا شاید از من خیلی پرتلاش تر هم هستن، ولی من بهواسطه آشنا های خوبی که داشتم، با اینکه کسی برام پارتی بازی نکرده و بدون استحقاق چیزی بهم داده نشده، ولی بالآخره این باعث شده که من توی مسیر خوبی بیفتم و از راهنمایی های خوبی بهرهمند بشم و آدم های خوب بیشتری سر راهم قرار بگیرن. این گاهی باعث میشه عذاب وجدان بگیرم. من هم طعم این سختی ها رو چشیدم، شاید از خیلی ها بیشتر، ولی بازم حس میکنم خدا مسیر خوبی برام رقم زده و توی راه خوبی منو گذاشته. راضیم خداروشکر. و میدونم که خدا از هرکسی، به اندازۀ خودش سوال میکنه، ولی بازم من این حس رو دارم گاهی.
گفت: درست میگی. این حس گاهی سراغ آدم میاد. ولی آیا این معنیش اینه که شما از موقعیت هایی که برات پیش میاد استفاده نکنی؟ آیا معنیش اینه که خودت رو عمدا توی سختی بندازی؟ آیا باید نعمت های خدا رو پس بزنی؟ نه. خدا برای شما موقعیت بهتری رقم زده، مسئولیت بیشتری هم روی دوشت گذاشته. بهتر اینه که شما نسبت به این افراد، بجای ترحم، حس مسئولیت داشته باشی.
بازگشت ابراهیم ذوالفقاری به قاب صدا و سیما رو تبریک، و احتمال کوچ اجباری مجدد به پیام رسان های داخلی رو تسلیت عرض میکنم.
یروزی میرسه، که دستت رو میگیرم و باهم میریم سفر. به جاهای دور. خیلی دور. انقدر دور که دیگه کسی اسممون رو بلد نباشه. مثلا میریم ترکیه. میریم مسجد ایاصوفیه رو توی استانبول میبینیم و مرقد مولانا رو توی قونیه زیارت میکنیم. میریم بقایای شهر افسوس رو میبینیم و روی پله های آمفیتئاتر افسوس چایی میخوریم. میریم همۀ کوچهپسکوچه های اروپایی ترین کشور شرق رو کشف میکنیم و چیزهایی پیدا میکنیم که مسافر های دیگه پیدا نمیکنن، و سعی میکنیم بقایای تمدن روم و تمدن اسلامی رو در زندگی امروز ترکزبان ها ببینیم. مغازه هایی پیدا میکنیم که رهگذر ها نمیبینن، و چیزهایی با خودمون برمیگردونیم که کسی از وجودشون خبر نداشته.
میریم ایتالیا. میریم ونیز، میریم رم، میریم فلورانس. میریم باهم تمام موزه های ایتالیا و تمام شهر های کوچیک تاریخیش رو میبینیم. میریم توی ناپلی پیتزای ناپلیتن و توی بولونیا، لازانیا میخوریم. شایدم یاد گرفتیم پاستای واقعی درست کنیم.
بعد مثلا میریم پرتغال. بعدم میریم اسپانیا. وقتی که خوب از جنوب اروپا لبریز شدیم، سوار کشتی میشیم و از تنگۀ جبلالطارق رد میشیم و میریم مراکش.
من میخوام تمام خیابون های شفشاون و کازابلانکا رو با تو گز کنم. میخوام با تو، توی رستوران های محلی غذا بخورم و توی کافه های محلی غروب هام رو بگذرونم. دوست دارم، وقتی که نشستهم و شهر غریبی رو نگاه میکنم که توش همه چیز برام جدیده، حضور آشنای تو رو کنار خودم حس کنم. دوست دارم توی صحن مسجد حسن ثانی بشینم و همینطور که صدای تو با صدای مؤذن درهم پیچیده، خورشید رو نگاه کنم که توی دریا غرق میشه.
من دوست دارم با تو، کلوسئوم رو توی رم، و آکروپولیس رو توی آتن ببینم. میخوام وقتی توی محوطه کاخ ورسای قدم میزنم تو کنارم باشی و وقتی توی لوور داریم میچرخیم توی گوشم صدای تو باشه که چیزمیز های جالب تاریخی بهم میگه. میخوام وقتی داریم از کوه مترهورن میریم بالا، صدای نفس نفس زدنت رو بشنوم، و وقتی برگشتیم پایین برات شکلات و قهوه بگیرم. میخوام یک شبی توی نروژ، یجای ساکت و تاریک، وقتی گرمای دستت رو توی دستم حس میکنم، برای اولین بار شفق های قطبی رو ببینیم.
ولی بعد برمیگردیم. ما برمیگردیم و همینجا زندگی میکنیم. توی همین خیابون هایی که بزرگ شدیم، بچه هامون رو بزرگ میکنیم. بهترین چیزهایی که یاد گرفتیم رو بهشون یاد میدیم و سعی میکنیم بقیه چیزها رو فاکتور بگیریم. ما برمیگردیم و همینجا ریشه میدوونیم. همینجایی که قد کشیدیم، زخمی شدیم، شکست رو چشیدیم، غم رو مزهمزه کردیم. همینجا، دقیقا همینجا. همینجایی که اولین قطره های اشکمون رو برای غصه های امام حسین علیه السلام ریختیم و خودمون رو به این کشتی سپردیم. همینجایی که نغمه حرف زدن مردمش به گوشمون شیرینه و ما رو یاد سعدی و حافظ و ملّای رومی میندازه. همینجایی که خاکش آدمخیزه. خاک امیرکبیر، خاک ستارخان و باقرخان، خاک رئیسعلی و میرزا کوچک خان، خاک شیخ فضل الله، خاک میرزای شیرازی، خاک خمینی، خاک خامنه ای.
همینجایی که من توش تو رو پیدا خواهم کرد.
من میخوام با تو سر انتخاب پلیلیست مون دعوا کنم. میخوام با تو سر مقصد بعدی دعوا کنم. میخوام باهات دعوا کنم و بعد از دلت دربیارم. میخوام وقتی ازم غصه داری و دلت کدر شده، بیام کنارت بشینم و دستم رو بندازم دور گردنت. ولی دوباره میخوام اذیتت کنم و بعد دوباره از دلت دربیارم.
میخوام برات کادو بگیرم. میخوام برات گل بگیرم و دورت رو سبز کنم. میخوام برات گوشواره بگیرم.
میخوام بغلت کنم.
میخوام یک روز که خسته بودیم و زندگی پنجه هامون رو بیحس کرده بود، بریم شمال. میریم کنار دریای خزر، و سعی میکنیم اونور دریا رو ببینیم. یجای ساکت ساحل رو پیدا میکنیم و دو تا صندلی میزاریم و به آبیِ دریا نگاه میکنیم.
غروب شده. تو داری توی لیوان هایی که گذاشتی روی میز، چایی میریزی و بخار چایی از توی لیوان ها بلند میشه. نسیم خنک دلنشینی داره میاد، و تو ژاکت من رو پوشیدی. از این زاویه، چشم هات از همیشه قشنگ ترن.
اون روز، محبوب شرقی من، درست وقتی که آخرین باریکه های نور آفتاب صورتت رو روشن کردن، میبوسمت... #یادداشت