eitaa logo
دانلود
تو این چهل و اندی شب، عادت کردم آدم های محبوبم رو هرروز ببینم. نمیدونم بعد از پایان جنگ چطوری باید برگردم به حالت عادی.
بعد از دوران مضطرب نوجوانی، من تونستم آروم آروم با اکثر ناامنی هام کنار بیام و بگی نگی با خودم راحت باشم و در ارتباط با آدم ها اذیت نشم. ولی هنوز دو چیز به راحتی تحریکم میکنه. یکی بی پولی، یکی هم اینکه ظاهرم مرتب نباشه، مثلا آرایشگاه نرفته باشم. یعنی اگر ریشم انکارد باشه، لباس تمیز پوشیده باشم، و توی حسابم اندکی پول باشه، دیگه خدا رو بنده نیستم.
پسر دایی هشت ساله م، هرشب یکی از دخترایی که میان موکب رو تور میکنه. هرشب با یکیشون بازی میکنه. نمیدونم کی میخواد به خودش بیاد و بفهمه که این کارا آخر و عاقبت نداره. زن یکی، خدا یکی.
امشب شاهکار خلق کردم. رفتم از تو داشبورد ماشین خالم اینا کارتخوان بیارم، بعد رفتم نشستم رو صندلی شاگرد و شروع کردم زیر و رو کردن داشبورد. هی داشتم فکر میکردم خدایا این چرت و پرتا چیه تو داشبورد، و کارتخوان چرا نیست؟ تو این فکرا بودم که یه خانمی اومد گفت آقا این ماشین کیه؟ گفتم دوستمون. گفت دوستت کیه؟ گفتم اونجاست. گفت آقا این ماشین ماست! من کلا ماشین اشتباهی رو گرفته بودم و داشتم داشبورد یه بدبخت دیگه رو زیر و رو میکردم. از خانمه عذرخواهی کردم و سعی کردم براش توضیح بدم، ولی معلوم بود که باور نکرد کاملا. خیلی پشم ریزون بود.
هیچ چیز از یک آخوند موقعی که میگه: «یک جمله بگم، عرضم تمام.» خطرناک‌تر نیست.
بنظرم دیگه وقتشه پایگاه بسیج مادرید رو افتتاح کنیم
بعضی لباس فروش ها، یطوری باهات برخورد میکنن انگار دارن بهت لطف میکنن که بهت لباس میفروشن. بدبخت، تو هیچ گوهی نیستی. من شلوار لی راسته با فاق بلند دوست دارم. نداری بگو ندارم. یعنی چی وجود نداره؟ من رفتم مغازه بغل خریدم، بود. گوسفند. هیچوقت یادت نره که تو هیچ گوه خاصی نیستی که یطوری با من صحبت میکنی انگار من هیچی نمیفهمم، کودن. دکمه پیرهنتم ببند.
بچه ها برام دعا کنید. به عنوان یک آدم ورشکسته، میخوام مقدار قابل توجهی پول رو در یک خرید اینترنتی لباس قمار کنم. هاکونا ماتاتا. خدا بهم رحم کنه.
واقعا با تمام وجود از مد روز متنفرم. از همۀ این دری وری های بیریختی که مد میشه و مردم میپوشن و همه یک شکل میشن، با تک تک سلول های بدنم متنفرم.
پیرمرد
ما توی موکب مون دیگه با اهالی محل رفیق شدیم و یه عده دوست پیدا کردیم که هرشب یا اکثر شب ها میان پیشم
همچنان به طور روتین اتفاق های اینچنینی میفته. یکی از فامیلا که رستوران داره، خیلی شب ها یه دیگ سوپ یا آش یا عدسی میاره. به پیرمردی برامون یه گونی چوب آورد. یکی از فامیلا دیشب برای کادر موکب چایی آورد. یه خانم و آقایی هستن که هرشب میان کمکمون، و نینی شون رو هم میارن. تعداد مشتری های ثابت و هرشبی مون هی داره بیشتر و بیشتر میشه. یکی از فامیلا بعضی اوقات برای کادر موکب، موقع جمع و جور کردن ساندویچ میاره. دیشب که بیسکوییت کم آورده بودیم، یدفعه از غیب، ینفر یه بسته بیسکوییت آورد برامون گفت پخش کنید. چند وقت پیش ینفر یه قابلمه شله زرد آورد پخش کنیم. و کلی موارد دیگه که حسابشون از دستم در رفته. کلی آدم هم میان وایمیسن پرچم میگردونن. کلا اینکه هرکسی هرکاری از دستش برمیاد انجام میده رو واقعا دوست دارم. خیلی. دور خودمون بگردم واقعا.
کافه گردی، تقریبا بدترین روش تفریح و وقت گذروندنه. هم پولت رو هدر میدی، هم چیز خاصی در ازاش نمیگیری. قبلا خیلی خوشم میومد، ولی الآن با هرکس میخوام برم بتابم، معمولا یچیزی میگیریم برای خوردن و میریم توی یه پارکی میشینیم. وقتی میتونی یه فلاسک چایی دم کنی و بری از هوای آزاد و سبزی پارک های شهرت لذت ببری، مرضت چیه که دوست داری بری توی یه جای گرفته و خفه، با بیخود ترین و سطحی ترین و افاده ای ترین آدما؟
از غذا خوردن توی رستوران هم عموما بدم میاد. وقتی میتونی سفارش بدی همون غذا با پیک بیاد دم در خونه ت، و موقع خوردن با پیژامه بشینی یه قسمت سریال ببینی، خب چرا این همه سختی به خودت بدی، لباس بپوشی، ماشین بگیری، بری تا اونجا، که مجددا در یک فضای گرفته بشینی کنار یسری آدم نچسب؟