واقعا با تمام وجود از مد روز متنفرم. از همۀ این دری وری های بیریختی که مد میشه و مردم میپوشن و همه یک شکل میشن، با تک تک سلول های بدنم متنفرم.
پیرمرد
ما توی موکب مون دیگه با اهالی محل رفیق شدیم و یه عده دوست پیدا کردیم که هرشب یا اکثر شب ها میان پیشم
همچنان به طور روتین اتفاق های اینچنینی میفته. یکی از فامیلا که رستوران داره، خیلی شب ها یه دیگ سوپ یا آش یا عدسی میاره. به پیرمردی برامون یه گونی چوب آورد. یکی از فامیلا دیشب برای کادر موکب چایی آورد. یه خانم و آقایی هستن که هرشب میان کمکمون، و نینی شون رو هم میارن. تعداد مشتری های ثابت و هرشبی مون هی داره بیشتر و بیشتر میشه. یکی از فامیلا بعضی اوقات برای کادر موکب، موقع جمع و جور کردن ساندویچ میاره. دیشب که بیسکوییت کم آورده بودیم، یدفعه از غیب، ینفر یه بسته بیسکوییت آورد برامون گفت پخش کنید. چند وقت پیش ینفر یه قابلمه شله زرد آورد پخش کنیم. و کلی موارد دیگه که حسابشون از دستم در رفته. کلی آدم هم میان وایمیسن پرچم میگردونن. کلا اینکه هرکسی هرکاری از دستش برمیاد انجام میده رو واقعا دوست دارم. خیلی. دور خودمون بگردم واقعا.
کافه گردی، تقریبا بدترین روش تفریح و وقت گذروندنه. هم پولت رو هدر میدی، هم چیز خاصی در ازاش نمیگیری. قبلا خیلی خوشم میومد، ولی الآن با هرکس میخوام برم بتابم، معمولا یچیزی میگیریم برای خوردن و میریم توی یه پارکی میشینیم. وقتی میتونی یه فلاسک چایی دم کنی و بری از هوای آزاد و سبزی پارک های شهرت لذت ببری، مرضت چیه که دوست داری بری توی یه جای گرفته و خفه، با بیخود ترین و سطحی ترین و افاده ای ترین آدما؟
از غذا خوردن توی رستوران هم عموما بدم میاد. وقتی میتونی سفارش بدی همون غذا با پیک بیاد دم در خونه ت، و موقع خوردن با پیژامه بشینی یه قسمت سریال ببینی، خب چرا این همه سختی به خودت بدی، لباس بپوشی، ماشین بگیری، بری تا اونجا، که مجددا در یک فضای گرفته بشینی کنار یسری آدم نچسب؟
یادش بخیر، دوره دبیرستان چقدر سنگ سفت و آهن سنگین گوش میدادم و از رهبر کاتولیک های جهان بدم میومد. جدیدا جَز هم دوست دارم.
بدترین بخش شغل نداشتن اینه که حس بی خاصیتی و بی اهمیتی میکنی. انگار اگه تو نباشی هم اتفاق خاصی نمیفته.
«هنگامی که هنوز به آنچه میدانید عمل نکردهاید، در پی آن نباشید که به آنچه نمیدانید آگاهی یابید.»
امام زینالعابدین علیه السلام فرمود
«اول»
اگر تنبیه جنبۀ تسکین مربی داشت، بچه را به طرف وابستگی و شدت وابستگی لحظه به لحظه میبرد. پس تربیت و تنبیه باید حد و اندازه داشته باشد. اینکه پدر بگوید من دلم می خواهد بچه ام را سیلی بزنم، درست نیست. باید ببینی چه عملی باید بکنی تا او بیدار شود. همین کافی است. دیگر اگر از آن تجاوز کنی و بالاتر بروی، این تجاوز از حد و حریم خودت است. اگر اجازۀ تنبیه آمده، کاملا محدود و مشخص است در حد «لعلهم یرجعون». نباید از آن بالاتر رود. مثلا در روایات داریم پدر حق ندارد بچه اش را بزند تا اینکه بدنش کبود بشود یا سرخ بشود. پدر را خیلی محدود میکند. یعنی ائمۀ ما وقتی میخواستند تذکر بدهند، با قهر کردن تذکر میدادند.