eitaa logo
دانلود
کافه گردی، تقریبا بدترین روش تفریح و وقت گذروندنه. هم پولت رو هدر میدی، هم چیز خاصی در ازاش نمیگیری. قبلا خیلی خوشم میومد، ولی الآن با هرکس میخوام برم بتابم، معمولا یچیزی میگیریم برای خوردن و میریم توی یه پارکی میشینیم. وقتی میتونی یه فلاسک چایی دم کنی و بری از هوای آزاد و سبزی پارک های شهرت لذت ببری، مرضت چیه که دوست داری بری توی یه جای گرفته و خفه، با بیخود ترین و سطحی ترین و افاده ای ترین آدما؟
از غذا خوردن توی رستوران هم عموما بدم میاد. وقتی میتونی سفارش بدی همون غذا با پیک بیاد دم در خونه ت، و موقع خوردن با پیژامه بشینی یه قسمت سریال ببینی، خب چرا این همه سختی به خودت بدی، لباس بپوشی، ماشین بگیری، بری تا اونجا، که مجددا در یک فضای گرفته بشینی کنار یسری آدم نچسب؟
فقط نمیدونم چرا هر رستورانی میخواد ادایی باشه، پیک نداره. خب آخه چرا؟
یادش بخیر، دوره دبیرستان چقدر سنگ سفت و آهن سنگین گوش میدادم و از رهبر کاتولیک های جهان بدم میومد. جدیدا جَز هم دوست دارم.
سنگ و چرخش هم خوشم میاد. مثلا الویس پرسلی.
بدترین بخش شغل نداشتن اینه که حس بی خاصیتی و بی اهمیتی میکنی. انگار اگه تو نباشی هم اتفاق خاصی نمیفته.
«کاش میتوانستم نقاشی بکشم.»
«هنگامی که هنوز به آنچه می‌دانید عمل نکرده‌اید، در پی آن نباشید که به آنچه نمی‌دانید آگاهی یابید.» امام زین‌العابدین علیه السلام فرمود
با خوندن این واقعا یه حالی شدم. خیلی قشنگ بود:
«اول» اگر تنبیه جنبۀ تسکین مربی داشت، بچه را به طرف وابستگی و شدت وابستگی لحظه به لحظه میبرد. پس تربیت و تنبیه باید حد و اندازه داشته باشد. اینکه پدر بگوید من دلم می خواهد بچه ام را سیلی بزنم، درست نیست. باید ببینی چه عملی باید بکنی تا او بیدار شود. همین کافی است. دیگر اگر از آن تجاوز کنی و بالاتر بروی، این تجاوز از حد و حریم خودت است. اگر اجازۀ تنبیه آمده، کاملا محدود و مشخص است در حد «لعلهم یرجعون». نباید از آن بالاتر رود. مثلا در روایات داریم پدر حق ندارد بچه اش را بزند تا اینکه بدنش کبود بشود یا سرخ بشود. پدر را خیلی محدود میکند. یعنی ائمۀ ما وقتی میخواستند تذکر بدهند، با قهر کردن تذکر میدادند.
«دوم» فاطمه زهرا -سلام الله علیها- میفرمایند: پدرم هروقت سفر میرفت، آخر از همه برای خداحافظی پیش من می آمد و هروقت از سفر برمیگشت، اول از همه می آمد به من سر میزد. پیش از یکی از سفرهایش پیش من آمد، ولی مکث نکرد و رفت. حس کردم برخورد پدرم با من سرد بود. فکر کردم که او پیغمبر است و خطا نکرده، حتما من کاری کرده ام؛ او عوض نشده، من عوض شده ام. فکر کردم و دیدم پرده ای تهیه کرده بودم و آویزه ای به پرده گذاشته بودم. چشمش به آن پرده افتاده بود. سلمان پیشم آمد. گفتم: سلمان، پدرم امروز سرد رفتار کرد، به نظرم آمد که پرده را نپسندید و آن را زیادی دید. آن را باز کردم و تا زدم و به سلمان گفتم این را با آویزۀ زینتی که به آن نصب کرده ام ببر. به پدرم بگو دخترت فاطمه داده و گفته این را بفروشید خرج فقرای صفه کنید؛ یعنی پیامبر اکرم -صلی الله علیه و آله و سلم- میگفت: وقتی فقرای صفه اینچنین هستند، این برای دختر من قبول نیست؛ اما هیچ نگفت. سلمان گفت: آن را خدمت رسول اکرم -صلی الله علیه و آله و سلم- بردم و گفتم دخترت فاطمه سلام رسانده و گفته این را بفروشید و خرج آنها کنید. حضرت چند بار دعا کرد: «فداها ابوها». این خیلی عجیب است. بعد میگوید پدرم آمد، خیلی شاد و خرسند بود. این تربیت است. نگفت، حرف نزد و بحث نکرد، اما تفاوت نشان داد و فاطمه را که با یک سردی میتوان بیدار کرد، چرا به او سخن باید گفت؟ رمز بزرگ تربیت این است که اگر میتوان با سردی مختصری درسی داد، نباید موعظۀ مفصلی کرد. - «مربی و تربیت»؛ آیت الله حائری شیرازی
نمیدونم کی، شاید توی تابستون، شاید 6 ماه دیگه، شاید یک سال دیگه، شاید دو سال دیگه، ولی یه روز میام این پیام رو ریپلای میکنم و قصۀ شب 28 فروردین 1405 رو براتون تعریف میکنم...