من واقعا به روزمرگی عادت ندارم یهو تو شیرینی فروشی بلند گفتم عکس عکس😭🤣🤣
عصر رفتم کتاب یه دختره رو تحویل بدم پشت تلفن گفتم هستین تشریف بیارم؟😭😭
یساعت داشتم میزدم تو سر و صورت خودم
بعد دخترم خوشگل بود فکر کن😭😂
(منی که از فیشال برگشتم و صورتم قرمزه)
نه چندان زود اما نه چندان هم دیر متوجه شدم این زندگی ای که میخوام نیست.
اینقدر درگیر کار شدن و وقت نداشتن برای خودت! وقتشه کتابای مورد علاقم رو شروع کنم ، برای اتاقم وسایل جدید بخرم و بجای جواب پیامهای کاری توی ماشین به پادکست گوش بدم...
صبر ، همیشه منو نجات داده!
قبل اینکه کتابفروشی راه بندازم میخواستم اندازه صد هزار تا بسته وسایل بسته بندی و مهر و برچسب و ... بگیرم اما الان دارم کتابفروشیو جمع میکنم پس خیلی خوشحالم که عجولانه تصمیم نگرفتم و گذاشتم هیجاناتم آتیشش بخوابه و با منطقم تصمیم بگیرم. ویژگی ای که عمیقا آزارم میده اینه که همه چیز رو خیلی عمیق و کوتاه میخوام و تجربه میکنم، اندازه کسی که دوساله کتابفروشی داره تو همین دو هفته تجربه کسب کردم و راه و چاهش دستم اومد اما فقط همین.. مهمترین بخش تجربه هم این بود :
تا امتحانش نکنی و صدتو براش نذاری متوجه ارزشش نمیشی!
-کتابارو تخفیف زدم اگه اهل کتاب خریدن و کتاب خوندنید :
@emptynotee
این یکی کتاب هاروکی موراکامی ام دقیقا وایب کتاب قبلی ای که ازش خوندم(جنگل نروژی) رو میده
و من عجیببب حس و حالشو دوس دارم، یه پسر ۳۶ ساله رنگ باخته که احتمالا سارا با اومدن به زندگیش قراره این رنگ هارو برگردونه! اگه فکر میکنید عاشقانس هم سخت در اشتباهید هم درست فکر میکنید. فعلا اولاشم ولی میام بهتون در موردش میگم