امروز کله صبح رفتیم پیک نیک در حالی که جفتمون ساعت ۳ خوابیده بودیم.
در عین سادگی از همه بیرون رفتنای پرخرج، با صدتا برنامه ریزی بیشتر خوش گذشت و حس آرامش داشت.
ادمیزاد بعد از اینکه خودش یکسری چیزهای به ظاهر ساده رو تجربه میکنه و تا تهش میره ، تازه متوجه تلاش و سختی واقعی اون کار ها، نه وقتی خودش در حال انجامشون بوده بلکه وقتی دیگران انجامش میدن میشه!
رفتم یه لوازمالتحریریه خیلی معروف تو قم (معروف به جنس خوب و البته گرون) فکر میکنید چی خریدم؟ معلومه که هیچی😭😂.
نمیدونم واقعا مارکاش فرق میکرد یا چی ولی قیمتاش از اینستام بالاتر بود حتی ☠
ساعت شیش و ربع از خونه زدم بیرون ، هوا عالی بود همزمان صدای اذانم میومد✨>>
یه ربع بیست دیقه سر خیابون منتظر تاکسی وایسادم ، بعد که خواستم پیاده شم من اول نشسته بودم یعنی دو نفر باید پیاده میشدن تا من بتونم پیاده شم ولی اقای راننده بهشون گفت پا نشن خودش اومد بیرون از طرف خیابون درو باز کرد برام😭✨✨
دهنم وا مونده بود از بافکری و مهربونیش
چند تا لوازمالتحریر معروف دیگه قمم رفتم سر زدم اونایی که میخواستمو بازم پیدا نکردم☠
فقط یه بسته هایلایتر گرفتم که عالی بود.
دوباره اومدم چهل دقیقه، لعنتییی چهل دیقههه منتظر تاکسی وایسادم اخرشم دربست سوار شدم ، ولی خبر خوب اینه که تا رسیدم خونه میزتحریرم دیدم میزتحریرم بالاخره رسیده😭🤝
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فعلا در همین حد، تا بقیه وسایلام برسه
امروز دو زنگ اقتصاد داشتیم ، با اینکه فکر میکردم ازش متنفر باشم ولی خیلی خوشم اومد بنظرم باحاله
همین روز اولی معاون ، نمایندم کرد☠
اولش حس بدی گرفتم و انگار بچها یجوری بهم نگاه میکردن ولی زنگ بعدش که کتاباشونو پخش کردم همه باهام اوکی بودن و کلی شوخی کردیم🤝