روزمرگی با طعم املت ربی
میرم ۵۰ ص آخرو بخونم 💔 بقیش پینوشت و عکسه
خیلی خوابم میاد نمیتونم بخونم بقیشو
۳۰ ص آخر رفت فردا
نمیدونم چرا نیمه اول کتاب کلم داغ بود ، سیر داستان هم انگار خیلی در هم ریخته بود و کلا گیج بودم ..
ولی من عاشق تحمل سختخوانی صفحه های اول کتابم اونم وقتی که مطمئنم در ادامه قراره خوندنش روون تر پیش بره .
دو سوم آخر کتاب واقعا چسبید . توصیف زندانها و سلولها و شکنجه ها ، در کنارش تبعید ها وتحولی که آقا تو شهرای دور افتاده به وجود آورد واقعا شگفت زدم میکرد .
یچیز دیگه هم که خیلی برام جالب بود آشنا شدن با بعد " انسان عادی بودن " حضرت آقا بود .. رسانه و آدما عاشق اینن که فقط اون بعد قهرمانی و اسطورهای عجیب غریب و افراطی گونه رو از آدمای مهم بیان کنن چه بسا که خود آقا خیلی صادقانه و راحت چیزهایی درمورد خودشون و زندگیشون گفتن که فقط نشوندهنده حقیقت زندگی انسان بودنه نه صرفا قهرمان بودن .
-خوندلی که لعل شد
روزمرگی با طعم املت ربی
موقع خرد کردن سیرا ، دوتا داستان کوتاه گوش کردم ، معمولی بودن ولی بهرحال بهتر از آهنگ گوش کردن بود
اسم پادکستش لالا لنده