اُمّ الشهداء
🎥 ماجرای لباس بافتنی شهید غواص که مادرش برایش بافته بود😭😭😭 🔹هر کس تو جمهوری اسلامی کوچک ترین مسئول
.
صلی الله علیک یااباعبدالله ... 🥺
یاد این روضه افتادم ... 💔👇
اُمّ الشهداء
💚🌱😔
14.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
آره
این آقا
دیکتاتوره ... ❌
.
🌱|@omoshohada 👈 بیا به جمع ما
.
نکته ای
حرفی
نقد ای
دردودل ای
پیشنهادی
هرچی دل تنگت میخواد بگو 👇
https://daigo.ir/secret/21046748276
تو همین لینک جواب میدم ... 🌱
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لحظهای که دو رقیب خونی به دیدار هم میرسند:
«عیدوک بامری» و «شهید قاسم سلیمانی».
«عیدوک» شرور و قاچاقچی اول منطقه، جنگاور و چریک حرفهای که حاج قاسم او را به یک «تیپ مکانیزه» تشبیه کرده بود. در «آورتین» از محاصره چهار تیپ زرهی گریخته بود، فرمانده قرارگاه جنوب سپاه (شهید معمار کاشانی) را ترور کرده بود، از چندین انفجار و سوء قصد جان سالم به در برده بود، وقتی با قراولش در جادهها به راه می افتاد، قبلش به بچههای سپاه بیسیم میزد و میگفت: «من دارم می آیم!».
اینک چنین آدمی بعد از چندین سال تعقیب و گریز، از جمهوری اسلامی تأمین گرفته و بی آنکه دست نیروها به او برسد، خودش با پای خودش به کرمان آمده تا تسلیم شود.
حالا حاج قاسم در اولین دیدار با چنین آدمی چه کار میکند؟! با کسی که چندین سال دنبالش بوده و دستش به او نرسیده، با کسی که بسیاری از دوستان و نیروهایش را به شهادت رسانده، چه رفتاری میکند؟
بله... از او تعریف میکند! تحویلش میگیرد! میگوید: «تو خیلی شجاعی که به من، به دشمنت، اعتماد کردی!». نصیحتش میکند، به توبه دعوتش میکند و بعد هم امانش میدهد و رهایش میکند!!.
حاجی شهریاری میگفت: بعد از این دیدار، وقتی عیدوک سوار ماشین شد، با وجود آن تکبری که داشت، به من گفت:
«آدم، تسلیم هم که میشود، تسلیم چنین مردی بشود!»
آه....خدا چه بندگانی داشتی!!
همین یک نمونه برای ارزیابی خودمان کافیست تا بدانیم چقدر در مسیر او هستیم. یاعلی...
☆عضویتــــــــــــــــــــ ⏬
🆔 @Sheikh_Farhad_Fathi
حسین ستودهenc_17376469009252444518197.mp3
زمان:
حجم:
2.8M
جوونی کردم
حسینمیخواهم برگردم حسین کو بغلت؟ :) 🪴🕊@Ghese_delbari🌿
.
دلتنگ جایی که
اگر با چشم دل جلو میرفتی
می فهمیدی که
فقط خدا بود و خدا بود ...!
.
#شلمچه
تعریف تو از عقل همان بود که باید
عقلی که نمی خواست سر عقل بیاید
یک عمر کشیدی نفس اما نکشیدی
آهی که از آیینه غباری بزداید
از گریه بر خویشتن و خنده دشمن
جانکاه تر، آهی ست که از دوست برآید
کوری که زمین خورد و منش دست گرفتم
در فکر چراغی ست که از من برباید
با آن که مرا از دل خود راند، بگویید
ملکی که در آن ظلم شود، دیر نپاید
- فاضل نظری