محرم گذشت...
به همین سرعت..
و سوالی شدیدا ذهنم را به خود مشغول کرده...
دوباره محرم را میبینم؟
مُحَرَّم ...
ماه حسين
خدانگهدارت!
نمیدانم دوباره
تو را خواهم دید یا نه؟!
اما اگر وزیدی و...
از سَرِ کوی من گذشتی؛
سلامَم را به اربابم برسان!
و اگر این آخرین مُحَرَّمم باشد
بگو همیشه برایت
مشکی به تَن می کرد و...
دوست داشت نامَش...
با نام تو عجین شود!
گرچه جوانی میکرد؛
اما از اعماق وجودش...
دلبستهی حسین بود!
با چای روضه صفا میکرد و...
سَرَش درد میکرد برای نوکری!
مُحَرَّم ماهِ اربابم؛
تو را به خدا میسپارم و
دلم شور میزند
برای «صفر»ی که...
از «سفر» میرسد
زهیر، با تردید آمد.
حر، با پشیمانی.
جون، با اشک.
و هیچ کدام بی نقص نبودند.
توهم میآیی؟