فقط میخواستم بدانم آیا میدانست که برای خاطر او بود که من میمردم؟ اگر میدانست آنوقت آسوده و خوشبخت میمردم.
📚بوف کور
@onlybook
میان حاشیهی لوزی صورت او... صورت زنی کشیده شده بود که چشمهایش سیاه درشت، چشمهای درشتتر از معمول، چشمهای سرزنشدهنده داشت
📚بوف کور
@onlybook
از خدا هم میترسم. نمیتوانم به مهرش دل ببندم. تنها به کیفرش ایمان دارم. ایمان باور به پذیرش قهر خداست با سری افکنده. میشد به دوزخ ایمان داشت ولی به بهشت نه.
📚نه آدمی
@onlybook
این نیز بگذرد. این تنها عبارتیست که در دوزخِ آدمیان به درستیِ آن رسیدهام.
📚نه آدمی
@onlybook
میشود بغلم کنی؟
محکم،
از آنهایی که سرم چفت شود روی قلبت و حتی هوا هم بینمان نباشد...
میشود بغلم کنی؟
دلم تنگ است
برای بوی تنت،
برای دستانت که دورم گره شود
و برای حس امنیتی که آغوشت دارد...
میشود بغلم کنی؟؟
هیچ نگویی،
فقط
بگذاری گریه کنم...
و آرام در گوشم بگویی مگر من نباشم که اینجور گریه کنی
میشود بغلم کنی؟؟
تمام شهر میدانند از تو هم پنهان نیست،
همین روزهاست که دلتنگی کاری دستم دهد
و در حسرت لمس دوباره ی آغوشت
برای همیشه بمانم...
میشود بغلم کنی؟؟
«بله، عشق اتفاق میافته. ولی بهتره واقعبینانه باشه تا مرتب بدبیاری نیاری. و احتمال اینکه عشق برات بدبیاری بیاره خیلی بیشتر از اینه که خوشبختی ابدی به ارمغان بیاره. و اگه تو رو آزار نده، اونوقت تویی که یه نفر دیگه رو آزار میدی. رابطه برقرار کردن یه جورایی سادومازوخیزمه. مخصوصاً وقتی میشه همهٔ چیزهایی رو که از رابطهٔ عاشقانه به دست میاد، از دوستی به دست آورد، بدون رسیدن به نقطهٔ پایانِ اجتنابناپذیرش و تباه کردن زندگی یه نفر دیگه.»
📚کتاب ساحلی
@onlybook