از پنجره به خیابان نگاه میکردم و همه چیز مثل همیشه بود: مردم، ماشینها، مغازهها. اما چیزی درونم شکسته بود که هیچکس حتی به آن نگاه هم نمیکرد. انگار در شهری زندگی میکردم که ساکنانش مرا نمیدیدند.
📚 دختر قطار - پائولا هاوکینز
همه میگفتند زمان، زخم را درمان میکند. اما هیچکس نگفت که در این مدت، چطور باید با درد زندگی کنم.
📚 پس از تو - جوجو مویز
در کوچهای که با هم قدم زده بودیم، تنها رفتم. بوی گرد و خاک و نان تازه همان بود، اما نبودن او همه چیز را غریبه کرده بود. انگار تمام شهر، او را از یاد برده بود جز من.
📚 بادبادکباز - خالد حسینی
گاهی همهچیز ظاهراً مرتب است؛ خانه تمیز، پنجرهها باز، گلها سر جایشان. اما در درونت، یک اتاق تاریک هست که درش همیشه بسته میماند و کسی نمیپرسد پشت آن چه خبر است.
📚 چون میدانم که حقیقت چیست - سوزان لوئیس
هر شکستی، مقدمهی یک شروع دوباره است. جایی که زمین خوردی، همونجاست که یاد میگیری دوباره بلند شی.
📚 شما عظیم هستید - مسعود لعلی
هر چه بیشتر پیش میرم، بیشتر به این نتیجه میرسم که دنیا پر شده از دروغ و ریا و آدمیزاد در این بین تنها و بیپناهست.
📚 بوف کور - صادق هدایت