نمیتونم.» «آخه چرا؟» «خیلی گندهم.» «یعنی چی گندهای؟ داری چی میگی؟ تو هم مثل همهای: گوشهات اندازهٔ گوشهای بقیهست، چشمهات، دماغت... فرقی نداری.» «آخه تو چی میدونی بچهجون؟ دماغم کج و گندهست. چشمهام بههم نزدیکند. گونههام گندهن. پُرِلکوپیس هم هستند.» «وای کوتاه بیا، چه مزخرفاتی! ببین اینجوری نیستی.»
📜مغازه خودکشی
@onlybook
بهتره زنده باشی و بگی کاش مُرده بودم تا اینکه در حال مردن باشی و آرزو کنی کاش تا ابد زنده بمونی.
📜هردو در نهایت میمیرند
@onlybook
اما داشت نکته مهمی را میفهمید: تصمیمها تنها آغاز یک ماجرا هستند. هنگامی که آدم تصمیمی میگیرد، در حقیقت به درون جریان نیرومندی پرتاب میشود که او را به مکانی خواهد برد که در زمان تصمیم گیری خوابش را هم نمیدیده است.
📜کیمیاگر
@onlybook
جهان رو به اشوب و پریشانی میرفت
شاید زیستن به همین معنا بود...
📜کتابخانه نیمه شب
@onlybook
نوشته ای از ناشناس
یک قلب چقدر احساس را میتواند در خود نگه دارد؟ به مادربزرگش نگاه کرد. به مادرش. به مردی که سعی میکرد از خانوادهاش محافظت کند. لونا با خودش فکر کرد: بینهایت. همونطور که جهان بینهایته.
📜دختری که ماه را نوشید
@onlybook
اولین باری که خواهر کوچکم را آوردند خانه، یادم میآید، اما یادم نمیآید که میخواستم بهزور بگذارمش توی جعبه و با پست بَرگردانَمش بیمارستان!
📜پاستیل های بنفش
@onlybook