بهش گفتم: زندگی ما، زندگی جالبیه هُما. بین تراژدی محض و کمدی ناب؛ دائم داره پیچوتاب میخوره. یعنی یهجورِ غمانگیز، خندهداره. یا شایدم یهجورِ خندهدار غمانگیز باشه. چیزیَم نیست که وسطشو پر کنه. همۀ نکبتی هم که دچارشیم مال همینه… همین که هیچیمون حد وسط نیست هما. هیچیمون.
📜 «کافه پیانو»
@onlybook
حرف ها از جنس آباند. یکجا بند نمیشوند. هرطور شده جاری میشوند و به جایی که باید برسند میرسند. ما فکر میکنیم حرفها که از دهانها بیرون میآیند در گوشها دفن میشوند، اما اینطور نیست. آنها از گوشها وارد مغزها میشوند و چرخی میخورند و دوباره از دهانها بیرون میزنند. وقتی حرف میزنیم باید مراقب باشیم از انصاف و عدالت دور نشویم چون حرفها هنگام عبور از لابهلای دندانها تیز میشوند و زخمی میکنند و باعث میشوند تلخیها و کدورتها تا دم پنجرهها جلو بیایند.
📜 «دیر کردی ما شام را خوردیم»
@onlybook
من سِرّ خوشبختی را پیدا کردهام و آن اینست که برای «حال» زندگی کن. افسوس گذشته را خوردن و به انتظار آینده به سر بردن غلط است بلکه باید از این لحظه حداکثر استفاده را کرد.
📜بابا لنگدراز
@onlybook
پیروزی امکان ندارد، فقط بعضی از شکستها بهتر از آنهای دیگر است، همین!
📜۱۹۸۴
@onlybook
فورا رای گرفتند و با اکثریت چشمگیری تصویب شد که موش ها از دوستانند
فقط چهار رای مخالف بود: سه سگ و یک گربه. بعد معلوم شد گربه علیه هر دو رای داده است.
📜قلعه حیوانات
@onlybook
بسیار شگفت انگیز خواهد بود که شما به دیدن جایی بروید که بیست آن را ندیده اید. شما همهٔ جزییات را به یاد میآورید، ولی تمامش را به اشتباه به خاطر دارید. همهٔ فاصلهها و همهٔ علایمی که در مسیرش حرکت میکنید، عوض شده اند. شما احساس میکنید که آیا شیب این تپه در گذشته بیشتر نبوده و این پیچ در آن سوی جاده نبوده است؟ چیزی که شما حس میکنید، به طور کامل صحیح است؛ اما آن تنها متعلق به زمان خاصی بوده است. برای مثال، شما یک گوشه از یک مزرعه را در یک روز زمستانی به یاد میآورید با علفهایی سبزتر که کمی به آبی میزند و یک چوب پوسیده که گلسنگها رویش را پوشانده اند و یک گاو که در میان علفها ایستاده و در حال نگاه کردن به شما است. شما پس از بیست سال بر میگردید و شگفت زده میشوید؛ زیرا آن گاو آنجا ایستاده؛ ولی به همان حالت به شما نگاه نمیکند
📜تنفس هوای تازه
@onlybook