من فقط برای سایه ی خودم مینویسم که جلوی چراغ به دیوار افتاده است، باید خودم را بهش معرفی کنم. در این دنیای پست پر از فقر ومسکنت، برای نخستین بار گمان کردم که در زندگی من یک شعاع آفتاب درخشید؛ اما افسوس، این شعاع آفتاب نبود، بلکه فقط یک پرتو گذرنده، یک ستاره پرنده بود که به صورت یک زن یا فرشته به من تجلی کرد و در روشنایی آن یک لحظه، فقط یک ثانیه، همه ی بدبختیهای زندگی خودم را دیدم و به عظمت و شکوه آن پی بردم و بعد این پرتو در گرداب تاریکی که باید ناپدید بشود، دوباره ناپدید شد. نه، نتوانستم این پرتو گذرنده را برای خودم نگه دارم.
📜بوف کور
@onlybook
آدم چگونه میتوانست با آینده ارتباط برقرار سازد؟ نفس عمل غیر ممکن بود. اگر آیندگان مانند اکنونیان باشند که به او گوش نخواهند داد و اگر توفیر داشته باشند آن وقت دیگر نگرانی اش بی معنی میشود.
📜۱۹۸۴
@onlybook
اگر احساس میکنید که زمان ندارید به این معنا نیست که زمانی برای شما باقی نمانده
اگر احساس میکنید که زشت هستید به این معنا نیست که زشت هستید
اگر احساس میکنید عصبی هستید به اینمعنی نیست که باید عصبی باشید
اگر احساس میکنید به اندازه کافی موفق نیستید به این معنا نیست که آدم موفقی نیستید
اگر احساس میکنید کهکمبود دارید باعث نمیشود که کامل نباشید
📜آرام باش بی اعصاب
@onlybook
یک بلوز بافتنی پوشیده و قدش نزدیک دو متر است و از بدشانسیاش اووه همیشه به افراد بالای ۱۸۰ سانتیمتر مشکوک است و معتقد است که خونرسانی به مغز این افراد مشکل دارد.
📜مردی به نام اوه
@onlybook
حالا اد میدانست پسر، بچهی واقعی او نیست. پسرِ همسر سابقش از زن سابقش، و از آنجایی که هر دو ولش کردهاند، پسرک جز جسیکا کسی را ندارد. اد به او گفت: «از روی انسانیتت است.» جسیکا هم جواب داد: «نه، این طور نیست. نیکی مثل بچهی خودم است. از هشت سالگی پیش من است. البته از تنزی مراقبت میکند، از این گذشته، این روزها دیگر شکل خانواده فرق کرده، نه؟»
📜یک بعلاوه یک
@onlybook