به دلایلی، بادام های من درست کار نمی کنند. وقتی محرکی خارجی رخ می دهد، سیگنال های آنها روشن نمی شوند. برای همین نمی فهمم چرا مردم می خندند یا گریه می کنند. شادی، اندوه، عشق و ترس، همگی برای من مفاهیم مبهمی به حساب می آیند. واژه های «عاطفه» و «همدلی» حروف بی معنی روی کاغذ هستند.
📚کتاب بادام
@onlybook
خود را در راهي بزرگ و شكوهمند ببينيد تا چيزهاي كوچك زندگي اهميت خود را از دست بدهند . همه چيز را از ديدگاهي عظيم بنگريد ، به جاي اين كه خود را يك انسان ببينيد، به سيماي موجودي الهي به خويشتن نگاه كنيد.
📚دولت عشق
@onlybook
روباه به شازده کوچولو: برای من تو هم مثل هزاران
پسر بچه ی دیگه ای هستی که در این دنیا زندگی می کنن و من هیچ نیازی به تو ندارم.
برای تو هم من مثل هزاران روباه دیگه ی این دنیا هستم.
ولی تو اگر مرا اهلی کنی هردو به هم نیازمند خواهیم شد.
تو برای من در عالم همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنیا یگانه خواهم بود.
شازده کوچولو گفت : کم کم دارد دستگیرم مى شود. یک گلى هست که گمانم مرا اهلى کرده باشد.
📚شازده کوچولو
@onlybook
هنگامی که چشمان سیاه و لبان زیبای او را دید که بین لبخند و سکوت مردد بودند، اساسیترین و استادانهترین بخش زبانی را که دنیا به آن سخن میگفت درک کرد، زبانی که همۀ موجودات زمینی با قلبشان آن را میشنوند و نام آن عشق بود.
📚کیمیاگر
@onlybook
می گفت بهترین کار در یک روز گرم ماه ژوئیه این است که آدم از صبح تا شب برود روی یک تکه چمن وسط بوته زار دراز بکشد، زنبورها لابهلای گل ها با وِزوِزشان برای آدم لالایی بگویند، چکاوکها بالای سر آدم آواز بخوانند، آسمان آبی و بی ابر باشد و خورشید هم مدام بتابد. این کل تصور او بود از سعادت بهشتی.
📚بلندی های بادگیر
@onlybook
توی خواب صدای سم را میشنوم که در شکاف های مغزم رخنه میکند. «کجایی جولی… چرا پیدات نمیکنم؟» لامپی بالای سرم سوسو میکند. زیر نور ملایمی در محاصره تاریکی ایستاده ام. دوروبرم چیزی نمیبینم جز وزوز لامپ بالای سرم. چیزی نمیشنوم، چمدانی کنارم است. وقتی مه دور کفش هایم می پیچد میفهمم باز دارم خواب میبینم. بخشی از وجودم میخواهد بیدار شود. بخش دیگرش کنجکاوست که ببیند آخر ماجرا عوض میشود یا نه.
📚سم هستم بفرمایید
@onlybook