هنگامی که چشمان سیاه و لبان زیبای او را دید که بین لبخند و سکوت مردد بودند، اساسیترین و استادانهترین بخش زبانی را که دنیا به آن سخن میگفت درک کرد، زبانی که همۀ موجودات زمینی با قلبشان آن را میشنوند و نام آن عشق بود.
📚کیمیاگر
@onlybook
می گفت بهترین کار در یک روز گرم ماه ژوئیه این است که آدم از صبح تا شب برود روی یک تکه چمن وسط بوته زار دراز بکشد، زنبورها لابهلای گل ها با وِزوِزشان برای آدم لالایی بگویند، چکاوکها بالای سر آدم آواز بخوانند، آسمان آبی و بی ابر باشد و خورشید هم مدام بتابد. این کل تصور او بود از سعادت بهشتی.
📚بلندی های بادگیر
@onlybook
توی خواب صدای سم را میشنوم که در شکاف های مغزم رخنه میکند. «کجایی جولی… چرا پیدات نمیکنم؟» لامپی بالای سرم سوسو میکند. زیر نور ملایمی در محاصره تاریکی ایستاده ام. دوروبرم چیزی نمیبینم جز وزوز لامپ بالای سرم. چیزی نمیشنوم، چمدانی کنارم است. وقتی مه دور کفش هایم می پیچد میفهمم باز دارم خواب میبینم. بخشی از وجودم میخواهد بیدار شود. بخش دیگرش کنجکاوست که ببیند آخر ماجرا عوض میشود یا نه.
📚سم هستم بفرمایید
@onlybook
آدم همیشه تصور میکند که در مقابل ناخوشی استقامت خواهد کرد و بستری نمیشود.
📜مسخ
@onlybook
این بلا سر خود من آمده است که دلت میخواهد از همه چیز دست بکشی،توی خونه به رختخواب پناه ببری و دیگر چیزی نشنوی.ولی چنین کاری مسلما احمقانهترین کار ممکن است.چون توی رختخواب هم آرامش دوام چندانی نخواهد داشت.
📜محاکمه
@onlybook
بدترین جنبه ی تنهایی این است که مجبوری تحملش کنی.یا تحمل میکنی،یا غرق میشوی.باید تلاش کنی تا ذهن گرسنهات را از نگاه به گذشته بازداری تا نابود نشوی.
📜یکی مثل همه
@onlybook