انسان هر چیزی را می تواند بازگو کند، مگر زندگی واقعی خودش؛ همین امر غیرممکن است که محکوممان می کند آن چیزی باشیم که همراهانمان می بینند و بازمی تابانند. آن هایی که وانمود می کنند مرا می شناسند، کسانی که خود را دوست من می دانند و نمی گذارند تغییر کنم، هر معجزه ای را که نمی توانم بازگو کنم، آن رویداد بیان نشدنی را، که نمی توانم اثبات کنم، نابود می کنند، فقط برای این که بگویند: «من تو را می شناسم.»
📚اشتیلر
@onlybook
کسى براى گوش دادن به کسانى که به سن خاصى مىرسند وقت ندارد و زمانى که خاطرات جوانىشان را به یاد مىآورند، فرصت مردم خیلى کمتر مىشود
📚سربازان سالامیس
@onlybook
رشتههای پراکنده نور در مژههایت درهم میتند، چنانکه گویی از پس توری ابریشمین به آنها نگریستهای. تنها چیزی که میبینی مشتی رشته نور لرزان است. سرانجام میتوانی ببینی که این رشتههای نور از شمعهای نذری است که بر طاقچهها گذاشته یا به شکلی نامنظم در فاصله قابهای گچی دیوار آویختهاند. این شمعها پرتوی پریدهرنگ بر اشیای نقرهای، تنگهای بلورین و آینههایی با قابهای مطلا میافکند. آنگاه در نیمهروشنای بالای اتاق، تختخواب را میبینی و جنبش ناچیز دستی را که گویی به اشاره میخواندت.
📚آئورا
@onlybook
تنهایی! تو میفهمی تنهایی یعنی چی؟ تو فقط با تنهایی شاعرها و ناتوانها آشنایی داری. تنهایی؟ ولی کدامیک؟ آه، تو این را نمیدانی که آدم هیچوقت تنها نیست و سنگینی آینده و گذشته همهجا همراهش است.
📜کالیگولا
@onlybook
به همین علت گریستم، هنگامی که قرصها را بلعیدم، در واقع میخواستم کسی را بکشم که از او متنفر بودم. غافل از این که در درونِ من، ورونیکاهای دیگری وجود داشتند که میتوانستم دوستشان بدارم.
📜ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد
@onlybook
نگاهش ثابت بود و لرزش نداشت. صدايش هم لرزش نداشت وقتی كه گفت، «هيچ اميدی نداری؟ و جدا با اين فكر زندگی میكنی كه وقتی مردی، میميری و تمام میشود؟» گفتم، «بله.» آنوقت سرش را پايين انداخت و نشست. گفت برايم متأسف است.
📜بیگانه
@onlybook