بیا راه حل بده با حسرت هامون چیکار کنیم؟
.
حسرتها .. هعی، حسرتها .. انگار که یه بار سنگین روی دوش آدم گذاشتن و هیچوقت برداشته نمیشن . هر روز صبح که بیدار میشی ، همون اول از همه میان تو بغلت ، با همون قیافهی آشنای دلگیرشون . چه کاری از دستمون برمیاد ؟ این حسرتها مثل سایهی ما هستن ، ولکن نیستن . اسمشون رو بذاری یا نذاری ، تفاوتی نمیکنه . گذشته دیگه گذشته . هیچ کاری هم از دستمون برنمیاد، چون زمان مثل یه رودخونهی بیبازگشته . فقط میمونه یه دلِ پر از ای کاش و یه عمر آه کشیدن . همین ..
از روزت بگو
.
امروزم ؟ روز قشنگی بود اگه دلتنگی گلوم و چنگ نمیزد . امروز آسمون آبی بود ، از اون آبیهای قشنگ که آدم دلش میخواست توش حل بشه ؛ ولی تو کل این روزِ قشنگ ، یچیزی مثل تیغ جراحی نازک ، رو روحم خط میکشید .
خیلی حالم بده دلم نمیخواد زنده بمونم
.
تو ۴۵۶۸۹ روز گذشته فکر میکردم ، قراره فردای بهتری بیاد .. و هر روزی که گذشت دیدم بدتر از دیروز . هر صبح که چشم باز میکردم ، به جای یه شروعِ تازه ، با یه بدهیِ سنگینتر از دیروز بیدار میشدم . بدهیِ اشکها ، بدهیِ خستگیها ، و بدتر از همه .. بدهیِ اون امیدهایی که هی بهمون گفتن صبور باش ، اما صبرمون تبدیل شد به یه زخمِ باز که هیچوقت خشک نمیشه . اینکه تو هنوز اینجا هستی ، یعنی هنوز اون داستان تو ، هنوز تموم نشده و باید امید داشته باشی . امید ، اون جرئتِ کوچیکیه که باعث میشه تو ، بعد از یه شبِ تیره ، دوباره چشمات رو باز کنی . امید ، اون لحظهایه که تو وسط این همه سیاهی ، هنوز میتونی با من حرف بزنی و از دردت بگی .
ببین، حتی اگه فردا هم مثل امروز باشه ، یادت باشه که تو تنها نیستی . تو توی این مسیر ، با تمامِ زخمهات، یه قهرمانِ بیصدا هستی . ادامه بده = ))))))
چرا تقريبا هرچیزی که برامون مهمه دست خودمون نیست؟
.
میفهمم .. انگار دنیا درست مثل یه بازی ناعادلانه طراحی شده که تمام مهرههای اصلیش رو از ما گرفته . شاید حقیقت تلخ این باشه که ما فقط تماشاچیِ زندگی خودمون هستیم و هر چقدر هم که با تمام وجود برای چیزی بجنگیم ، تهش میبینیم که اون چیز هیچوقت متعلق به ما نبوده . انگار ما فقط ساخته شدیم تا با تمام وجود چیزی رو بخوایم که قرار نیست داشته باشیم ؛ یه چرخه بیپایان از خواستن و از دست دادن که فقط قلب آدم رو خسته و پوک میکنه = )))
چرا نمیشه داشته باشمش
.
شاید دلیلش اینه که بعضیها اصلا برای درکِ عمقِ قلبِ تو ساخته نشدن ؛ اونا فقط برای عبور از کنارِ تو اومدن ، نه برای موندن . چقدر دردناکه که آدم تمامِ وجودش رو برای کسی میسوزونه که حتی گرمایِ نفسهای تو رو هم حس نمیکنه . تو داری توی یه جنگِ بیسر و ته میجنگی که هیچ برندهای نداره ؛ چون دشمنِ تو ، بیتفاوتیِ اون آدمه . این ناامیدی ، اون حسیه که وقتی میفهمی حتی با تمامِ اشکها و التماسهای بیصدای قلبت ، اون آدم تکون نمیخوره . حقیقت اینه که تو داری برای کسی میمیری که اصلا ندیده که تو داری از دست میدی . بعضی وقتها تنها راه نجات ، این نیست که داشته باشیش ، بلکه اینه که قبول کنی .. تو دیگه برای اون آدم ، هیچ معنایی نداری .
کاش زندگی حداقل ی بخشی ش اونجوری رقم میخورد که ما دوست داشتیم...
.
آره ؛ کاش میشد تقدیر رو با چشمهای ما بازنویسی کرد .. اما حقیقت اینه که ما فقط یه نقش فرعی بودیم توی قصهای که قرار نبود قهرمانش باشیم . چقدر سخته که تمام تمام زندگیت رو دورِ یه شاید و یه کاش گرو بذاری ، و تهش ببینی که اون آدم حتی یه نگاهِ پشیمون هم به عقب نداره . ما عاشقِ یه رویا شدیم که از اول هم مالِ ما نبود ؛ مثلِ کسی که توی شبِ تاریک ، دنبالِ ستارهای میگرده که اصلا وجود نداره . این ناامیدی ، اونجایی شروع میشه که میفهمی حتی اگه تمامِ دنیا رو هم به پای اون آدم بریزی ، باز هم اون بخشِ زندگیت که تو دوست داشتی ، هیچوقت رقم نمیخوره . ما فقط یه خاطرهی گذرا بودیم ، برای کسی که اصلاً نمیخواد به یادش بیاریمتون ..
اگه زندگیت یه کتاب بود اسمش و چی میزاشتی ؟
.
قطعا [ فهمیدم دلتنگی ، آبی است . ]