چرا نمیشه داشته باشمش
.
شاید دلیلش اینه که بعضیها اصلا برای درکِ عمقِ قلبِ تو ساخته نشدن ؛ اونا فقط برای عبور از کنارِ تو اومدن ، نه برای موندن . چقدر دردناکه که آدم تمامِ وجودش رو برای کسی میسوزونه که حتی گرمایِ نفسهای تو رو هم حس نمیکنه . تو داری توی یه جنگِ بیسر و ته میجنگی که هیچ برندهای نداره ؛ چون دشمنِ تو ، بیتفاوتیِ اون آدمه . این ناامیدی ، اون حسیه که وقتی میفهمی حتی با تمامِ اشکها و التماسهای بیصدای قلبت ، اون آدم تکون نمیخوره . حقیقت اینه که تو داری برای کسی میمیری که اصلا ندیده که تو داری از دست میدی . بعضی وقتها تنها راه نجات ، این نیست که داشته باشیش ، بلکه اینه که قبول کنی .. تو دیگه برای اون آدم ، هیچ معنایی نداری .
کاش زندگی حداقل ی بخشی ش اونجوری رقم میخورد که ما دوست داشتیم...
.
آره ؛ کاش میشد تقدیر رو با چشمهای ما بازنویسی کرد .. اما حقیقت اینه که ما فقط یه نقش فرعی بودیم توی قصهای که قرار نبود قهرمانش باشیم . چقدر سخته که تمام تمام زندگیت رو دورِ یه شاید و یه کاش گرو بذاری ، و تهش ببینی که اون آدم حتی یه نگاهِ پشیمون هم به عقب نداره . ما عاشقِ یه رویا شدیم که از اول هم مالِ ما نبود ؛ مثلِ کسی که توی شبِ تاریک ، دنبالِ ستارهای میگرده که اصلا وجود نداره . این ناامیدی ، اونجایی شروع میشه که میفهمی حتی اگه تمامِ دنیا رو هم به پای اون آدم بریزی ، باز هم اون بخشِ زندگیت که تو دوست داشتی ، هیچوقت رقم نمیخوره . ما فقط یه خاطرهی گذرا بودیم ، برای کسی که اصلاً نمیخواد به یادش بیاریمتون ..
اگه زندگیت یه کتاب بود اسمش و چی میزاشتی ؟
.
قطعا [ فهمیدم دلتنگی ، آبی است . ]
قبول دارید چادر ایرانی بدون کش ۱۰۰ هیچ پوزه همه چادرها رو به خاک میزنه ؟ 😭😭✨