وقتی داشتم لبه خیابون زار میزدم و بی لیاقتی خودم و دنیا بعدک العفا فکر میکردم همچنان پرچم ایران عزیزم و طوری میچرخوندم که انگار سلول به سلول وجودم تمام قوا و نیروشون و گذاشتن .. تو همین حین یه ساینا جلوم نگه داشت ۵ تا پسر که از احوالاتشون و ظاهرشون معلوم بود خدا خیلی باید زود بهشون نظر کنه و به راه راست هدایت شن ، صدای هیهیهی ( گریه الکی و تمسخر * ) درآوردن : آقا ما هنوزم داریم از این جماعت زخمزبون میمیشنویم کجا رفتی تصدقت و ما رو تنها گذاشتی ؟
نه میتونم بنویسم ، نه بخورم ، نه بخوابم ، نه درس بخونم ، نه بخندم ، نه ایستاده باشم ، نه بلند بلند حرف بزنم ، نه بخونم .. فقط تو ذهنم مرور میشه : اللهم انا لانعلم منها الا خیرا .. 🙂
هدایت شده از مؤمنات :)
همه جانوشتن:
آخرین دیدار با رهبر شهید،
ولی خیلیا تازه اولین دیدار شونه :)
اولین و آخرین دیدار
هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
بیستوچند سالگی من برای رفتن تو زود بود. سیوچند سالگی دوستانم برای بیتو شدن زود بود. من حالا حسودی میکنم به آنها که پنجاه و شصت سال از عمرشان را در عصر تو گذارندهاند. برای آنها که موی سپید توی سرشان دارند. ما سنی نداریم برای دیدن تابوت تو. ما سنی نداریم برای قدم زدن پشت سر تابوت سنگین تو. ما برای گریه بر پیکر چاکچاکت زیادی بچهایم. شانههای ما برای حمل پیکرت هنوز نحیف است. ما آنقدر جوانیم که دنیای پیش از تو را هیچگاه ندیدهایم. تا دنیا بوده، تو همیشه بودهای. ما همانیم که ما را «بچههای عزیز من» خطاب میکردی. تازهتازه خوب و بد را فهمیده بودیم. تازه داشتیم میفهمیدیم که چه گراننعمتی بر سرمان است. افتاده بودیم جلو و سنگت را پیش همه به سینه میزدیم. حرص میخوردیم از توهینها به تو؛ مینوشتیم، بحث میکردیم، دعوا میکردیم. در دنیای عیشونوشها و بیوطنیها، ما آدم تو بودیم. ناگهان صبح یک روز سیاه زمستانی تصمیم گرفتی که بروی. حالا ما یتیمانی جوانیم خیره بر تابوت تو. در فکر اینکه سالهای بیتو را چگونه باید زیست. ما زندگی در دنیای بدون تو را بلد نیستیم. نباید میرفتی عزیزم…
«مهدی مولایی»
@m_molaie110
سال آینده احتمالا تغییرات تلخی رو تو کتاب تاریخ ۳ انسانی خواهیم دید...
تغییراتی که حاضرم تمام عمر و زندگیمو بدم ولی برگرده به عقب...