اویمن;
برای امشب زیادی نازک و دلتنگ و احساسیام، فردا باز سپرم رو برمیدارم. قول.
بعضی وقتها فکر میکنم از یکلا شیشهی نازکِ صدبار ترک خوردهی بندزده هم حساستر و توجهلازم ترم. شکستنی.
اویمن;
از سؤالای شخصی که موج ناامنی رو درونم راه میاندازن متنفرم. کاش میشد به همکلاسی صد پشت غریبهام بگ
هرچی میخوام بر باور قبلی «شما در ذهن افراد بیاهمیتتر از چیزی هستید که فکر میکنید» و «هیچکس درگیر زندگی شما نیست و به شما فکر نمیکنه» باقی بمونم؛ مدرسه بهم میفهمونه شاید این قاعده تو دنیای واقعیِ درستحسابی صدق میکنه. نه تو باغ وحش. اینجا همه نویزشون تو لایف بقیهست.
امیدوارم روزی که فارغالتحصیل میشم، تموم مدرسه رو با خاطراتش فراموش کنم. وحشتناکترین قسمت زندگیم.