eitaa logo
اوی‌من;
136 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
178 ویدیو
2 فایل
نوشته‌هایی‌ازمن،که‌دوست‌شان‌دارم. /چون‌که‌می‌خواست‌چیزی‌ازاوبماند./ برای‌خودم‌می‌نویسم؛ #تنهادرصورت‌ِاشتیاق‌اینجابمانید🪴🪞 "خودت‌باش‌دوستم،تقلیداصلاًجالب‌نیست." باهرپیام‌خوشحال‌می‌شم: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1sqed2c&btn=اوی‌من؛
مشاهده در ایتا
دانلود
/اما متأسفانه، من نمی‌تونم از جنگ حماسه بسازم. فقط دلم زندگی عادی قبل از صبح شنبه رو می‌خواد./
شب‌ها که همین‌طور، با لباس خونه، می‌شینم تو ماشین کیپ‌درکیپ بچه، محض ادای وظیفه شاید، پشت سدِ ماشین‌های پشت‌نویس شده، برای کلافه نشدن از ترافیک، این منفور همیشگی، حالا که بال ندارم، وزن شعرهاشون رو ضرب می‌گیرم. «قسم به خون پاکت، مفاعلن فعولن... و به ساختمون‌ها، انگار که اولین‌باره شهر رو می‌بینم، سرتا پا نگاه می‌کنم. ساختمون‌های الکی بلندِ خاک‌خورده. کسی زندگی می‌کنه اون بالا؟ مغازه‌های نویی که باسلیقه چیده شده. درعین حال می‌تونم هم این‌طرف رو ببینم، هم اون‌طرف رو. هم منتقد باشم و هم طرفدار. سوزوندن این‌همه انرژی و آلودگی هوا؟ چه فایده؟ حفظ شهر از آشوب. نشستن یک‌عالم آدم بی‌کار کنار موکب‌ها؟ نشون‌دادن خشم و آماده‌باش شاید. نمی‌تونم بدون تجزیه و تحلیل بشینم یک‌جا، و حرف‌زدن از صداهای یه مغز شلوغ همیشه باعث گارد گرفتن بقیه‌ست. شاید نباید حرف بزنم. اما وقتی شعار صلح زورش به زورگوهای بادکله‌ی جهان نمی‌رسه، گریزی از مقابله نیست. و شور و حال این مردم، به شهر رنگ داده. بیرون صداهای مغزم، چشم‌هام می‌بینه که بچه‌ها به تکاپو افتادن و بزرگ‌ها انگیزه دارن. پیرها با سوز بیشتری دعا می‌کنن و حداقل ترس، لرزی به تن سکون انداخته. نمی‌دونم این قسمت تو تاریخ بعد چه جایگاهی داره، ولی امیدوارم این تلاش‌ها رو تو یه خط خلاصه نکنن. خیابون‌های اسفند صفرچهار، جون داشت. مثل زندگی قبل کرونا... ـ ــ سیّال موقت.
اوی‌من;
و می‌گه؛ «عاشق به گریه آمد و بوسید یار را، عاقل هنوز منتظر یک اشارت است...
مسعود سعد تو قصیده اول در عین «انده چرا برم چو تحمل ببایدم، روی از که بایدم که کسی نیست آشنا!» می‌گه؛ «خودرو چو خس مباش به هر سرد و گرم دهر، آزاده سرو باش به هر شدت و رخا... و چقدر سخته.
اوی‌من;
خودش می‌شکنه، خودش رُفو می‌کنه...
سه صبح، وقتی مامان یهو هوس کرد پنج‌تا بچه رو برداره ببره گلزار شهدای کنار قبرستون، تازه بنر و داربست و جای این شهید جدیده رو دیدم. پر از گل و شمع. تا حالا سر قبر هیچ "تازه" دفن شده‌ای نرفتم. نه بابای مامانبزرگ و نه مامانش. چرا؟ نمی‌دونم. چهارتا پسربچه روی صندلی، کنار جایگاه پر از سربند نشسته بودن و خوش و بش می‌کردن. یه‌کم چرخ زدم و اومدم بیرون. جایی که هر دوطرف رو بشه دید. قبرهای بی‌نظم و تیره‌ی خاکستری. کوچیک و بزرگ. بالاتر و پایین. و این‌طرف، چراغ‌های روشن و گرم. می‌گفت از نظر فلسفی، اون‌هایی که از مرگ می‌ترسن آدابش رو باشکوه‌تر برگزار می‌کنن و من از خوابیدن توی اون قسمت تاریک و سرد و معمولی می‌ترسم. این‌که ترس از مرگ نیست. هست؟ آداب و مراسم نه، ولی گم‌شدن و فراموش‌شدن برای من مسائل مهم مرگ‌ان. بین هزارها قبر خاکستری دیگه؛ چه‌چیزی می‌تونه یادآور زمان بودن تو باشه؟ مگه برای زنده‌ها، بقچه‌بقچه آرزوی زیر خاک مهمه؟ ایده‌ها و داستان‌های ناکام. رؤیاهای پرورده‌ی نزدیک به زیتون. لابد آدم باید طوری زندگی کنه که براش بارگاه بسازن. ولی مگه بعد از مرگ به‌کار هم می‌آد؟ فراموش‌نشدن چه‌طور؟ روی ترس سرپوش نذار عزیزم...