eitaa logo
اوی‌من;
137 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
178 ویدیو
2 فایل
نوشته‌هایی‌ازمن،که‌دوست‌شان‌دارم. /چون‌که‌می‌خواست‌چیزی‌ازاوبماند./ برای‌خودم‌می‌نویسم؛ #تنهادرصورت‌ِاشتیاق‌اینجابمانید🪴🪞 "خودت‌باش‌دوستم،تقلیداصلاًجالب‌نیست." باهرپیام‌خوشحال‌می‌شم: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1sqed2c&btn=اوی‌من؛
مشاهده در ایتا
دانلود
اوی‌من;
خودش می‌شکنه، خودش رُفو می‌کنه...
سه صبح، وقتی مامان یهو هوس کرد پنج‌تا بچه رو برداره ببره گلزار شهدای کنار قبرستون، تازه بنر و داربست و جای این شهید جدیده رو دیدم. پر از گل و شمع. تا حالا سر قبر هیچ "تازه" دفن شده‌ای نرفتم. نه بابای مامانبزرگ و نه مامانش. چرا؟ نمی‌دونم. چهارتا پسربچه روی صندلی، کنار جایگاه پر از سربند نشسته بودن و خوش و بش می‌کردن. یه‌کم چرخ زدم و اومدم بیرون. جایی که هر دوطرف رو بشه دید. قبرهای بی‌نظم و تیره‌ی خاکستری. کوچیک و بزرگ. بالاتر و پایین. و این‌طرف، چراغ‌های روشن و گرم. می‌گفت از نظر فلسفی، اون‌هایی که از مرگ می‌ترسن آدابش رو باشکوه‌تر برگزار می‌کنن و من از خوابیدن توی اون قسمت تاریک و سرد و معمولی می‌ترسم. این‌که ترس از مرگ نیست. هست؟ آداب و مراسم نه، ولی گم‌شدن و فراموش‌شدن برای من مسائل مهم مرگ‌ان. بین هزارها قبر خاکستری دیگه؛ چه‌چیزی می‌تونه یادآور زمان بودن تو باشه؟ مگه برای زنده‌ها، بقچه‌بقچه آرزوی زیر خاک مهمه؟ ایده‌ها و داستان‌های ناکام. رؤیاهای پرورده‌ی نزدیک به زیتون. لابد آدم باید طوری زندگی کنه که براش بارگاه بسازن. ولی مگه بعد از مرگ به‌کار هم می‌آد؟ فراموش‌نشدن چه‌طور؟ روی ترس سرپوش نذار عزیزم...
اوی‌من;
دوتا چیزی که این‌روزها بهم حس خفن‌بودن و این‌ها می‌دهد، دیدن مردم خیابان است و کتاب ترم سه مقطع کارشناسی آزیتاجان. زبان‌شناسی عزیز.
هدایت شده از  زیر پونز
اگر اول فروردین ۱۴۰۴، یه پیش نمایش از این سال بهمون نشون میدادن سکته می‌کردیم.
شاید اگه جنگ نبود، می‌شد گفت چهارده صفرچهار مفیدترین سال ممکنم بود. چه روزهایی که دلم می‌خواست چند ساعتی از اطرافیان قرض بگیرم و به بیست‌وچهار ساعت زیادی کوتاهِ روزم اضافه کنم. اما جَو این‌جا جوریه که انگار خجالت‌آوره، تلاش برای غرق نشدن و راکد نشدن توی وضعیت. انگار هرکی چنلش رو پر از حرف جنگ و شعار تکراری نکنه، بَده. پس هیچ.