حتی تصورش رو نمیکردم انقدر تحتتأثیر فروغ قرار بگیرم. انگار همیشه بیخبر، این زن رو زندگی میکردم. درگیری بین دو قطب. رفتوآمد بین حالات. باورنکردنیه.
جدیداً فهمیدم این قضیه که خودت رو از خودت جدا بدونی و جوری درموردش صحبت کنی انگار کسِ دیگهایه، اسمش تجریده. یهچیزی مثل تخلص، آخر شعر. باید اسم اینجا رو بذارم تجرید.