جدیداً فهمیدم این قضیه که خودت رو از خودت جدا بدونی و جوری درموردش صحبت کنی انگار کسِ دیگهایه، اسمش تجریده. یهچیزی مثل تخلص، آخر شعر. باید اسم اینجا رو بذارم تجرید.
اویمن;
واقعیت، میترسم "ترس از زحمتکشیدن و نرسیدن" درونم نهادینه بشه وگرنه که زندگیه دیگه.
من میدونم که نباید از چیزی خیلی خوشحال یا ناراحت شد «که این عجوزه عروسِ هزار داماد است» و «رضا به داده بده وز جبین گره بگشا، که بر من و تو درِ اختیار نگشادهست» ولی باور کن اگه بشه از شادی میمیرم اگه نشه از غم...