eitaa logo
اوی‌من;
136 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
178 ویدیو
2 فایل
نوشته‌هایی‌ازمن،که‌دوست‌شان‌دارم. /چون‌که‌می‌خواست‌چیزی‌ازاوبماند./ برای‌خودم‌می‌نویسم؛ #تنهادرصورت‌ِاشتیاق‌اینجابمانید🪴🪞 "خودت‌باش‌دوستم،تقلیداصلاًجالب‌نیست." باهرپیام‌خوشحال‌می‌شم: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1sqed2c&btn=اوی‌من؛
مشاهده در ایتا
دانلود
از زندگی خواستارِ یک لحظه تنفس و دیدن یک سریال یا کتاب صوتی با سرعت نرمال و غیر از ۲x قبل از مرگم هستم.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از متقارب!
آدم‌هایی که توانایی دارن یک کار رو برای مدت‌های طولانی و مستمر با کیفیت ثابت انجام بدن>>>>
اوی‌من;
آدم‌هایی که توانایی دارن یک کار رو برای مدت‌های طولانی و مستمر با کیفیت ثابت انجام بدن>>>>
ولی به‌نظر یکی از اون آدم‌ها شروع‌کردن و حتی بس‌کردن تو زمان مناسب سخت‌تر و مهم‌تره.
روزش گذشت ولی، معلم کسیه که می‌تونه کاری کنه دانش‌آموز خسته‌ی بی‌انگیزه با سوختِ چندتا حرف شاید ساده‌ش، مثل جت مثنوی‌ای که چندروز معطلی داشت رو تموم کنه. معلم‌های باارزش، برای دانش‌آموز یه لبخندِ ماندگار -که لحظه به لحظه با یادآوری‌شون تجدید می‌شه- به یادگار می‌ذارن. تأثیرگذاری بیش‌تر از این؟ خو‌ش‌حال باشی آقای معلمِ همیشه پیگیر. تا همیشه.
هدایت شده از هزارمن
سهمیه در لغت به معنای قسمت و سهم از چیزی‌ست. قسمت از چه؟ از شب بیداری‌های هم‌سن و سالانتان؟ سهم از چه؟ از اضطراب و زحمت‌های دیگران؟ راحت نشستن بر روی صندلی‌هایی که عده‌ای و روح و روانشان را برای رسیدن به آن خرج کرده‌اند، هر آدمی را تن‌پرور و مدعی می‌کند. این روزها دائم به یاد سمفونی مردگانِ معروفی می‌افتم "توی این مملکت پیش از اینکه به سی سالگی برسیم تباه می‌شویم، تو یک جور من یک جور، آیدا هم یک جور دیگر"
زیرانداز انداختیم زیر سایه‌ی سبز یه درخت خیلی بلند. لکه‌های گردالی نور جابه‌جا از میون برگ‌های درخته سرک کشیده روی عروسک‌هامون. منتظر برگشتن دوستامم. رودخونه رو به روم سبزِ سبزه. هم از شدت شفاف بودن که انگار یه شیشه روی جلبک‌های دراز بیلبیلکی لرزونِ زیر آبه، هم از انعکاس درخت‌های سر به هم آورده. اولای بهاره احتمالاً. خبری از گرمای مغزسوز یزد و اطراف که از خود اردیبهشت تابستونه، نیست. کفش ورزشی پاشنه خوابونده‌ی صورتی رو پا می‌زنم و دو قدم می‌رم که می‌رسم کنار بچه‌های لب آب. حالا یک عالمه سنگ‌ریزه تمیزِ تمیز زیر آب می‌بینم. شفاااف. گیاهای بیلبیلکی بینشون سر کشیدن. پاچه شلواری که توی ذهنم -الان- آبی مونده رو با چندتا تا بالا می‌زنم و نگاه می‌کنم که مسئول دارالقرآن اطراف نباشه. آقای اردو ببر بهترین مسئول دنیای دنیا، که چندسال بعد تبدیل به بابای بامزه‌ی دوستم شد. لب آب از شلپ شولوپ بچه‌ها خیسه. به‌درکی احتمالاً زیر لبم می‌گم -و شاید نه، چون به بی‌اعصابی الان نیستم- و مثل پرنسس‌های خوش‌حال روی ابرها، روی لبه‌ی سیمانی خیس می‌شینم. آب سررررده. سررررد. بعد حدود ده سال، سردی آب این خاطره اشکم رو در می‌آره. مطمئنم که می‌خندم. دست هم توی آب می‌برم. با این‌که انقدر یادم نیست، ولی مطمئنم که این کارها رو می‌کنم. سعی می‌کنم موج ریز ظریفِ نازنازی حاصل وزیدن یه باد ملایم رو بگیرم. چرا نمی‌شه لمسش کرد؟ اون چین چین نازک، چرا تو دست نمی‌آد؟ همه‌ی چیزهای لطیف به دستِ آدم نمی‌آن؟ نه، هنوز توی هفت سالگی، یه تعمیمی بدبین نشدم. و بعد، آقای مسئول دارالقرآن و دوست‌هاش می‌آن روی پل. دست‌پاچه، پاچه‌ام رو پایین می‌کشم و کسی نیست بگه وا بچه! و شلوارم تا زانو خیس شده. شاید اگه تا نمی‌زدم انقدر نمی‌شد. اه. بدم می‌آد از خیسی. حالا چی‌کار کنم؟ حس می‌کنم اردو زهرم شده و بزرگ‌ترین فاجعه دنیاست. می‌شینم کنار عروسکم. ناهار جوجه‌ست. تو ظرف آلومینیومی. روی آتیش دارن درستش می‌کنن. خانوم‌هامون با چادر کمرزده. اون‌طرف‌تر یه دریاچه عمیق‌تره که قایق داره. من از عمق می‌ترسم. از همه‌چیزهایی که ته‌شون نامعلومه. روی علف‌های تنک کنارش -ولی دور- راه می‌رم تا آفتاب شلوارم رو زودتر خشک کنه. و بیرون از خاطره، دارم راه می‌رم روی قالی دور هال. تا؟ که شمع روشن شده‌ی بخش شادی و رنگ مغزم رو بعد از مدت‌ها، بال و پر بدم که روشن بمونه. خاطره. خاطره. چه‌قدر تو سبز بودی. سبز و نور. چه‌طور با یه کلمه اومدی؟ قایم شده بودی؟ هوپ. ـ ــ خاطره‌ای تازه تفحص‌شده از غربال‌بیز، که اسمش ترکیبیه از غربال که وسیله‌ی بیختنه و نمی‌دونم چرا دوباره بیز.