نزدیکِ هر آزمون و برههی حساسی که میشه، با تموم وجود دلم میخواد یه آدم عادی باشم. یه پیرمرد که صبح جمعهها میره دعای ندبه -و نون پنیر سبزی و چایی، با کیک یزدیای که برای نوهش میبره- و قیلولهٔ ظهرش ترک نمیشه. مسجد رفتن و دور-دور با موتور تو محله: اوج روتین زندگی. آروم، مثل نفسکشیدن بچه توی خواب. تا کی دویدن و اضطراب؟
اویمن;
نزدیکِ هر آزمون و برههی حساسی که میشه، با تموم وجود دلم میخواد یه آدم عادی باشم. یه پیرمرد که صبح
خب، تموم شد و آدم عادی بودن کنسل🎀