از الان تا سحر منتظر گزارشهاتون هستما! سحر همه رو میذارم که منظم باشه :)
بسم الله.
خب خلاصه:
نازنین: ۳:۵۰
هانیه: ۳:۴۰
الکترون جفت نشده: ۸
نیلا: ۱:۱۵
ناشناس: ۴:۳۰
محیا: ۱:۱۰
j: ۴:۴۵
useless: ۱:۴۵
خودم: ۲:۳۳
#report
مامان هنوزم با شنیدن هرچیزی مربوط به آقا اشک میریزن. شدیدا. انگار از پدر خونی نزدیکتر بودن..
هدایت شده از احوالات نامعلوم:> 🇵🇸🇮🇷🇱🇧
زنگ انشا بود با دفتر به پای تخته رفتم
متن من دربارهی "آینده" و "جانم وطن" بود
با صدای کودکانه، پر ز امید و شجاعت
با صلابت خواندم انشا را که میدان مال من بود:
«روزی است و روزگاری، کشوری در قلب دنیا
نام آن ایران زیبا، سرزمین شیرمردان
کشورم جان من است و من به عشقش زنده هستم
کل آن را دوست دارم، آسمان، دریا، بیابان
آرزو دارم که در آینده دانشمند باشم
تا کنم خدمت به ایران عزیز و مهربانم
موشک سجیل را هربار با قدرت بسازم
چون شهیدان جانفدا در لشکر صاحب زمانم
ملّت ما، ملّت خون خدا، بیباک و مرد است
افتخار ما شده بودن پی راه شهادت
مرد و زن، پیر و جوان، هستیم سربازان قرآن
تا ابد باقیست در هر جای دنیا این روایت.»
خط آخر را که خواندم، بوی خوب یاس پیچید
عطر خوشرنگ شهادت پخش میشد زیر آوار
آری از آن سو صدایی آشنا ما را صدا زد
یک صدای مهربانتر از صدای مادر انگار
آن صدا میگفت:«سوی حضرت زهرا بیایید
دختران من سر این سفره حالا میهمانید.»
مثل پروانه پرم را تا خدا وا کرده بودم
تا بگویم سورهی فتحاً مبینا را بخوانید
_قائمه قائمی
تقدیم به همهٔ دانشآموزان شهید میناب و قلب داغدار مادرهاشون:)