تقدیم ِنگاه هاتون ؛ 🌸🌝 !
اگر ابزارادیتي داري و میخواي منتشر شه بفرست برام میزارم م م اینجا🌿
@H_jgwGwl
ادیـــ📸ـتلـعـیـا؛
سوار ِماشین بریم م آزمون بدیم و بیایم :🚖🌝𔗨 ֪֢ ׁ٭
خب خب بریم پانا :)
هدایت شده از گسترده لیــٰا/طبق ساعت پاک بشه
❗️هی دوست عزیز،این بنرو رد نکن❗️
شاید آخرین باری باشه که این بنرو میبینی؛
اینجا میتونی کلی عکس های پینترستی پیدا کنی🛐
چنلش پر از عکسای مود و وینتیج ِ🎀🪞
https://eitaa.com/joinchat/4174971763Cc91f94bbb5
هدایت شده از گسترده لیــٰا/طبق ساعت پاک بشه
#𝘓𝘶𝘤𝘪𝘧𝘦𝘳'𝘴𝘮𝘪𝘴𝘵𝘳𝘦𝘴𝘴🕯
#𝘗𝘢𝘳𝘵..
« #عــلــیـسـان 👤»
-دست نزن بهش حرومزاده...
+هیس..نگاش کن آخه،کی از همچین جنس نابی میگذره؟
ساره با چشمای خیس التماس میکرد که نزارم بهش دست بزنن..
+نترس جوجه،نگاش کن چجوری آخه اشک میریزه،نترس آقایی کنارته..تا آخرش قراره نگاهت کنه!
-هرچی بخوای بهت میدم،نکن تورو قران نکن ..
رمانیباحضور؛
↫علییاسینی،حامیصالحی،امیرمقاره،رهامِهادیان
https://eitaa.com/joinchat/1798767846C3cc8e5e4d5
هدایت شده از ܩܔ ܢ̣ߊࡅ߳و ܭߊܩܠܩܢ
خیلی کم سن بودم که مادرم منو به عقد مردی در آورد که خیلی ازم بزرگتر بود و اصلا نمیشناختمش
هنوز توی شوک این عقد بودم که خبر آوردن مادرم مرده😢بعد از سوگواری و خداحافظی با مادرم جایی برای زندگی نداشتم و مجبور شدم به خونه اون مرد برگردم،اما اون منو نادیده میگرفت و با بی رحمی کامل بی خبر ولم کرد و رفت خارج من موندم و تموم بدبختی هایی که روی سرم آوار شده بودن
بعد کلی دوندگی توی کارخونه ای مشغول کار شدم.
هم درس میخوندم و هم کار میکردم.
تا اینکه اونروز توی کارخونه گفتن بزرگترین سهامدارش داره از خارج میاد و یه جشن بزرگ گرفته بودن،همه کارگرها توی سالن جمع شده بودیم با ورود صاحب کارخونه همه دست زدن ولی من ماتم برده بود😰 باورم نمی شد اون مرد شوهر خودم بود که سالها قبل منو ول کرده و رفته بود!!!
نفسم توی سینه حبس شده بود.💔
هی خودمو پشت کارگرها قایم کردم تا منو نبینه ولی تا چشمش به من افتاد،خشکم زد،اولین قدمی که سمتم برداشت چشمام سیاهی رفتو ...😱👇🔥
https://eitaa.com/joinchat/2847342765Cd527760b08
سرگذشت زندگی سارا🥺