ᴘʀᴏғ:ʟᴏᴠᴇ -♡
┄꧁ℒℴνℯ💋. . .
••●❥ @dastanNahal
ᴘʀᴏғ:ʟᴏᴠᴇ -♡
┄꧁ℒℴνℯ💋. . .
••●❥ @dastanNahal
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
وقتی دلم واست تنگ میشه💋💔
••💙🧿••
┄꧁ℒℴνℯ💋. . .
••●❥ @dastanNahal
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
تو چشای عسلے😻👫
ازهمه دیدنے تری🤤💃
••💙🧿••
┄꧁ℒℴνℯ💋. . .
••●❥ @dastanNahal
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
خیلی دوست دارم....[💗✨]
═════◈✧💛✧◈═════
┄꧁ℒℴνℯ💋. . .
••●❥ @dastanNahal
❲𝐺𝑢𝑙𝑢𝑠𝑢𝑛 𝑑𝑢𝑛𝑦𝑎𝑚ı 𝑑𝑒𝑔𝑖𝑠𝑡𝑖𝑟𝑑𝑖..∞♥️
❲لبخندت دنیایِ منو تغییر میِده..∞♥️
┄꧁ℒℴνℯ💋. . .
••●❥ @dastanNahal
⇆ ── ءYᴏᴜ ɪs ᴀʟʟ ᴏғ ᴍᴇ♥️⃟🕊
[طُ] همه ی منی 💛🌼
┄꧁ℒℴνℯ💋. . .
••●❥ @dastanNahal
🔴معجزه امامرضا که اخیرا اتفاق افتاد👇
یک عروس و داماد تهرانی که تازه عروسی میکنند تصمیم میگیرند بنا به اصرار آقا داماد بیایند مشهد ولی عروس خانم با این شرط حاضر میشه بیاد مشهد که فقط برن تفریح و دیدن طرقبه و شاندیز و اصلا داخل حرم نروند و زیارت نکنند.
👈درست چند روزی هم که مشهد بودند را با تفریح و بازار و خرید گذراندند تا اینکه روز آخر شد و چمدانهایشان را
داخل ماشینشان گذاشتند و از هتل خارج شدند. وقتی به میدان پانزده خرداد یا به قول مشهدی ها میدان ضد رسیدند آقا داماد وقتی گنبد و گلدسته آقا رو دید ماشین را نگه داشت و سلامی به آقا داد که عروس خانم هم دستشو از ماشین بیرون آورد به تمسخر گفت: امام رضا بای بای،خیلی مشهد خوش گذشت؛بای بای
داماد ماشین را روشن کرد از مشهد خارج شدند که...
ادامه داستان باز شود
ادامه داستان باز شود↯↯↯↯
https://eitaa.com/joinchat/2619539499Cf338b56ac3
°~ تُـ∞ یــِه تیــکِه ازنــیمِهجُــونمي🥰💕💎🍥~°
┄꧁ℒℴνℯ💋. . .
••●❥ @dastanNahal
🇬🇧⇲ ᵇᵉ ᵃ ʳᵉᵃˢᵒⁿ ⁱ ˡⁱᵛᵉ
طُ دلیـل شو مـن زندگي میڪنم...💍✨⇱
┄꧁ℒℴνℯ💋. . .
••●❥ @dastanNahal
ظروف پذیرایی{با مدیریت علیزاده}
💜💞💜 💞💜 💜 #part_64 #عـــروســ_کــوچلوی_من با شنیدن این حرف ارباب خجالت زده سرم رو پایین انداختم
💜💞💜
💞💜
💜
#part_65
#عـــروســ_کــوچلوی_من
صدای فرانک بلند شد:
_اون زن خیلی خطرناک حتی خطرناک تر از ماه بانو یه نقشه های شومی میریزه آدم میمونه این فکرا چجوری میاد تو ذهنش.
مهرشاد به ارباب خیره شد و گفت:
_حق با فرانک داداش وقتش شده شر اون زن از سرت کم بشه هیچ نقشه ای نداری براش !؟
ارباب بهش خیره شد و گفت:
_نگران نباش اون زن خودش به زودی کاری میکنه از عمارت پرتش کنیم بیرون
مثل علامت سئوال بهشون خیره شده بودم میخواستم بفهمم دارند درمورد کی صحبت میکنند اما اصلا بروز نمیدادند صدای سرد و خشک ارباب بلند شد دوباره
_بهتره شماها هم رفتاری نشون ندید مشکوک بشه!
_شماها دارید درمورد کی صحبت میکنید !؟
ارباب با شنیدن صدام به سمتم برگشت بهم خیره شد لبخند محوی روی لبهاش نشست و گفت:
_فعلا نمیخواد فکرت رو درگیر کنی به زودی خودت میفهمی
با شنیدن این حرفش نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم ارباب همیشه قصد داشت من رو گیج کنه ، فرانک دستش رو روی شونه ام انداخت و گفت:
_بیخیال عزیزم بریم که امروز قراره خیلی خوش بگذره
با شنیدن این حرفش سر تکون دادم و اصرار نکردم برای فهمیدن همیشه صبور بودم و صبرم زیاد میدونستم ارباب خودش به موقعش هر چی بشه رو بهم میگه!
_پری دخت
با شنیدن صدای مهرشاد برادر ارباب بهش خیره شدم و خیلی مودب و آروم جوابش رو دادم:
_بله بفرمائید
_تو تا حالا با خانوم بزرگ دعوا داشتی !؟
با شنیدن این حرفش صادقانه جوابش رو دادم:
_من با هیچکس دعوا نمیکنم اما خانوم بزرگ چون از من خوشش نمیاد زیاد باهام دعوا میکنه
مهرشاد یه تای ابروش بالا پرید
_چرا خوشش نمیاد اون وقت !؟
شونه ای به نشونه ی ندونستن بالا انداختم که صدای ارباب بلند شد:
_برای چی داری این سئوال هارو میپرسی هان !؟
💜
💞💜
💜💞💜
ᴘʀᴏғ:ʟᴏᴠᴇ -♡
┄꧁ℒℴνℯ💋. . .
••●❥ @dastanNahal