eitaa logo
ظروف پذیرایی{با مدیریت علیزاده}
1.5هزار دنبال‌کننده
10.2هزار عکس
724 ویدیو
0 فایل
تولیدی ظروف پذیرایی وجهیزیه ی عروس🤍 با مدیریت علیزاده مجموعه ی ما تولید کننده ی ظروف پذیرایی متناسب با دکوراسیون منزل شما💒 ارسال به سرتاسر جهان✈️ @Pakhshehparla:ثبت سفارش شماره تماس: ‎09924393645 اعتماد مشتریان: @resin_parla پیج انیستاگرام: resin_parla@
مشاهده در ایتا
دانلود
همه می گویند: اگر کسی را دیدی و قلبت به تپش افتاد یعنی عشق... ولی من تو را که می دیدم، قلبم آرام می شد... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌••●❥JOiN👇 ••●❥ @dastanNahal
ظروف پذیرایی{با مدیریت علیزاده}
#پارت_263 حاال که فکر می کرد مدت ها بود که او را اسیر چهار دیواری کرده بود وانقدر درگیر پرونده شد
سرانجام نفس اش را کالفه بیرون فرستاد شیشه ی عطر را برداشت وبر گردن ومچ دست خود زد .ارام از اتاق خارج شدو بادیدن ساتکین که با لپتاب مشغول بود قلب همیشه بی قرارش نا ارام تر گشت. هر روزی که می گذشت بیشتر دل در گروی این مرد می سپرد وهمین عالقه ای که ارام ، ارام ، همچون باد صبا از قلب اش گذشته بود ،شدت بگیرد وکل وجودش را همچون پیچکی برتنه ی جسم اش در بر بگیرد. ساتکین با حس سنگینی نگاه او سرش را از روی لپتاب بلند کرد وبه اوچشم دوخت که بالبخندی کمرنگ برروی لب، در دنیای خودش غرق گشته بود. لپتاب را خاموش کرد از روی راحتی بلند شد ومسیر رسیدن بر دخترک راپیمود. نهال با پیچیدن بوی اشنای همیشگی ،که عجیب یاد اور روزهای خوش زندگی اش بود، پرنده ی خیالش از اوهام ورویا بازگشت وساتکین را در یک قدیمی خود دید.لبخند بر روی لبش پر رنگ تر گشت . ساتکین با دیدن چاله گونه اش با خنده ان را که برخالف اندام الغر اش گوشتی بود کشید _می ترسم اخر من رو اقا گرگه کنی که دریک حرکت دختر گرگه رو بدره وچند تا توله گرگ ... اب دهان نهال در گلوی اش پرید وبا شدت مشغول سرفه گشت. ساتکین در حالیکه شانه اش از شدت خنده می لرزید پشت او قرار گرفت وچند ضربه ارام برپشتش نواخت باصدایی که ته خنده را در خود محفوظ کرده بود گفت _خوب حاال چه ذوقی هم میکنه نترس دیر یازود داره اما سوخت وسوز نداره نهال خود را از زیر دست های اوعقب کشید وبا صورتی برافروخته از سرفه وشرم به سختی لب زد
يار اگه یار باشه صداشم حالتو خوب میكنه... دیگه بغل که جای خود داره... ••●❥JOiN👇 ••●❥ @dastanNahal
دلی که در دو جهان جز تو هیچ یارش نیست گرش تو یار نباشی جهان به کارش نیست... ••●❥JOiN👇 ••●❥ @dastanNahal
هر شب قبل از خواب به تو فکر می‌کنم؛ فکر کردن به تو موهبتی ‌ست که نصیب هر کسی نخواهد شد،،، ✨❤️✨ ••●❥JOiN👇 ••●❥ @dastanNahal
هدایت شده از ⚫⚫فووووری فووووری⚫⚫
❌🚫 بی پرده ترین کانال ایتا ، کانالی که سانسور توش معنا نداره ❌🚫 🔴 اخبار جنجالی و بی پرده 📛 🔴 افشا کردن حقایق سیاسی 📛 👇🔞 جوین شو تا پاک نشده 🔞👇 http://eitaa.com/joinchat/1432879127C3fdd7b1969
هدایت شده از ⚫⚫فووووری فووووری⚫⚫
با این خبر نوسان شدید در راه است‼️ 🔴تحریم های جدید آمریکا علیه ایران اعلام شد🇮🇷🇺🇸 سرنوشت دلار بعد از این چه خواهد شد؟؟ با ورود به لینک زیر قبل همه از قیمت ها باخبر بشید http://eitaa.com/joinchat/2485190670Cc29123a022 ❌افزایش نجومی دلار ؟؟ 🔴به دلایل امنیتی زود برمیداریم👆👆👆
هدایت شده از ⚫⚫فووووری فووووری⚫⚫
📽🔞 فقط فول 🔥 http://eitaa.com/joinchat/2485190670Cc29123a022 ⛔️ مخصوص افراد بزرگ سال👆
😍❤️ #pro #gil ☝️😍 ••●❥JOiN👇 ••●❥ @dastanNahal
ظروف پذیرایی{با مدیریت علیزاده}
#پارت_264 سرانجام نفس اش را کالفه بیرون فرستاد شیشه ی عطر را برداشت وبر گردن ومچ دست خود زد .ارام
_توام که همش میگی ولی عمل.. با چشم های مرد مقابلش که از فرط تعجب وشیطنت گرد شده بود به خود امد وجمله ای را که باعث گشته بود مرد همچین عکس العمل ازخود نشان دهد، در ذهنش همچون ناقوسی به صدا درامد. بادست ضربه ای نه چندان ارام بر روی لب هایش کوباند درکل وجودش در کمتر ازچند ثانیه عرق شرم نشست . شرمگین مسیر خانه تا حیات نقلی وکوچک خانه را در حالیکه صدای خنده ی ساتکین بدر قه ی راه اش بود طی کرد باسرعت نور دوید وخود را دشنام فرستاد . مثل همیشه منظور اش رابد رسانده بود ومطمن بود ساتکین همین را سوژه ی امشب خواهد کرد و بدتر از ان این بود که دیگر نمی توانست در چشمان او از شدت شرم نگاه کند. با نزدیک شدن او ،تکیه اش را از ماشین گرفت.قلب اش بنای تپیدن گذاشت . باشرم سرش را پایین انداخت وبا انگشتر دست اش خود را سرگرم کرد ساتکین با نیم نگاهی به اوماشین را دور زدودر حین سوارشدن نگاه اش رابه نهال دوخت ،صورت گلگون شده اش بر دل می نشست. _بیا بشین خانوم عجول نهال اب دهانش را یک جا بلعید ودر حالیکه سعی می کرد خود را توجیح کند که او حرف بدی نزده است سوار ماشین گشت وکمربند خود رابست. برخالف انتظار نهال دقایق طوالنی گذشته بود وساتکین همچنان سکوت کرده بود. هرچند که نهال خوب ساتکین رامی شناخت وفریب این سکوت را نمی خورد. نگاه اش را از پنجره به بیرون دوخت . حس بدی کل وجودش رادر برگرفت،هر بار که از خانه بیرون رفته بود ،اتفاق ناخوشایندی افتاده بود با وحشت ناخوداگاه برگشت وبه عقب خود نگاه کرد . نفسش را باشدت از ریه خارج کرد برگشت سرش را بر روی شیشه ی سرد ماشین گذاشت
#pro ••●❥JOiN👇 ••●❥ @dastanNahal
#pro ••●❥JOiN👇 ••●❥ @dastanNahal