هـــ. شـــ. دار⁉️
این کانال ممکن است #اعتقادات و #تفکرات شمارا زیرورو کند‼️🚫
💯⛔️👇
http://eitaa.com/joinchat/1432879127C3fdd7b1969
آنــــچه مـــیخـــواهند تو ندانی🔥🔥
ظروف پذیرایی{با مدیریت علیزاده}
#پارت_261 _همه کار توش انجام میشه اما کار اصلیش خرید وفروش عتیقه ودختره البته من با قسمت خرید وفر
پارت_262
_هیچ می دونی این دوست تو،اگر در مقابل این همه ثروت باداورده ای که پیش روی اش قرار می گیره وسوسه بشه
ویا اصال بگیم تحت تاثیر پول قرار نگرفت .
اما اگر به خاطر ناشی وبی تجربه بودن اش لو بره و همه چیز رواعتراف کنه چه اتفاقی میفته؟
اصال به این جنبش فکر کرده بودی؟
پوزخندی که در کنج لب های ساتکین نشست کامال بر مذاق سرهنگ تلخ امد وبی اختیار لحظاتی سکوت کرد.
سرهنگ باید می دانست که او قبل از هر اقدامی خوب ان را ارزیابی وبرسی می کند.
می دانست با بردن سعید در ان باند ریسک بزرگی کرده است وبزرگترین خطر ونگرانی او هم بیشتر برای خود
سعید بود اما با توجه به ذیق وقت واصرار های خود سعیدچاره ی دیگری نداشت
زمان می برد تا نفوذی های ان ها بتوانند راهی برای ورود به ان باند باز کنند ودر این شرایط بغرنج تنها چیزی که کم
داشتند خود زمان بود.
پس سعید باوجود دوستی که از قضا دست راست سیامک نیز بود بهترین گزینه برای نفوذی شدن بود.باو جود او
انگار نصف راه را رفته بودند.
می دانست که سعید بچه ی زبر وزرنگی است وامیدوار بود بتواند تا خوداو در باند نفوذ می کند از پس کار بربیاید.
حرف های سرهنگ غیر منطقی نبود ،
اما سرهنگ نمی دانست وقتی پای جان
نهال در میان باشد او دست برهر کاری خواهد زد.
_درهر صورت ایشاال که خیره نمی خوام از اال ن ایه ی نحس بخونم ونه توی کاره بیارم
این جمله ی اهسته اما قاطع سرهنگ ،نگاه ساتکین را به دنبال خودداشت
_باید هرچی زودتر کارهای تو رو انجام بدم وتو رو از حالت تعلیقی در بیارم
تا با طیب خاطر بیشتری دنبال پرونده باشی
ساتکین لبخندی محو بر پدرانه های او زد می دانست سرهنگ وخانواده اش تا چه حد نگران او وگرگ کوچولویش
هستند
لبخندش پر رنگ تر شد وقتی به خاطر اورد
امروز وقتی به دخترک گفته بود که برای شب او را بیرون میبرد دخترک چقدر
خوشحال گشته بود
ظروف پذیرایی{با مدیریت علیزاده}
پارت_262 _هیچ می دونی این دوست تو،اگر در مقابل این همه ثروت باداورده ای که پیش روی اش قرار می گیره
#پارت_263
حاال که فکر می کرد مدت ها بود که او را
اسیر چهار دیواری کرده بود وانقدر
درگیر پرونده شده بود ومشغله ی ذهنی
داشت که وقتی برای او نگذاشته بود.
عجیب دلش می خواست با او مسافرت
برود ودر کنار او با ذهنی ارام، وقت
بگذراند. خیلی وقت بود حتی درست وحسابی سربه سرش نگذاشته بود
وعجیب دلش برای بازی رنگ در صورت
او تنگ شده بود.
باید از این پس کمی بیشتر با او وقت
می گذراند تاسنجاب کوچولویش افسرده نشود.
حتی باید سرفرصت او را راضی می کرد
تا سر مزار خانواده اش برود یک شب که
از خواب با همان کابوس همیشگی
بیدارش کرده بود در میان گریه هایش در اغوش او زمزمه کرده بود که با
خودش عهد بسته است تا سر قاتل
خانواده اش راباالی چوبه ی دار نبیند
سراغشون نرود.
ساتکین خوب می دانست چیدن پازل های در هم پرونده ی خانواده ی او سر دارزی دارد وامکان دارد مدت ها طول
بکشد.
نمی خواست این کابوس شبانه واین بغض ها همیشگی شود .
شاید اگر اورا بر سر مزار ان ها می برد دخترک کمی ارام تر می گشت.
........
نهال با با هیجانی امیخته با ترس و استرس اخرین نگاه را در اینه بر خود انداخت .
مثل همیشه تیپ مشکی وساده ای زده بود وبا وجود میل عجیبی که به ارایش صورت خود داشت دست دست ودلش
بر این کار نمی رفت تا ارایش کند.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#یارانه چه کسانی #حذف میشود؛
اطلاعیه فوری #یارانه👇
eitaa.com/joinchat/2485190670Cc29123a022
eitaa.com/joinchat/2485190670Cc29123a022
اطلاعیه مربوط در کانال #سنجاق شده است.
زمان ثبتنام #آزمون_استخدامی سال ۹۸ #اعلام شد؛
اطلاعیه فوری #آزمون_استخدامی👇
eitaa.com/joinchat/2485190670Cc29123a022
قبل از اتمام فرصت اقدام کنید👆