میگم شما به عنوان یه ایرانی که کشورش بزرگترینصادرکنندهی خاویار در دنیاس ؛🦦
تا حالا خاویار خوردین؟
"پنآهِدل"
Part.6💜 •┄┄┅┄✧📒🌤✧┄┅┄┄• عموها و عمهها میخوان با این مراسم ختم و دعوت کردن مهمون ها به خونه رفتارشو
Part.7💓
•┄┄┅┄✧📒🌤✧┄┅┄┄•
میگم، به نظرت فوت مامانبزرگ یکم مشکوک نیست؟
سرم رو بالا آوردم تا جوابش رو بدم که همون لحظه زنگ تلفن به صدا دراومد.
گفتم: "من باز میکنم."
رفتم سمت آیفون. در رو باز کردم و بعد در حیاط رو هم باز گذاشتم و منتظر موندم.
کمکم بابام با هشت تا غذا توی دستش اومد جلو.
پشت سرش هم عمو جمشید بود با هشت غذای دیگه.
بابام کیسهها رو بهم داد و برگشت که بقیهشو بیاره.
من و آوا با هم برای هر کس یک غذا گذاشتیم و بعد عمهها رو صدا کردیم تا بیان سر سفره.
یککم بعد همه نشستن و شام تقریباً در سکوت خورده شد.
بعد از شام، با هم ظرفها رو جمع کردیم.
مامانم و عمهگلرخ ظرفها رو شستن.
بابام گفت: "حاضر شید بریم. فردا هم تو مدرسه داری، هم من باید برم سر کار."
پنج دقیقهای آماده شدم و رفتم دم در.
مامانم هنوز نیومده بود.
نگاهم افتاد به ساعت دیواری. به بابام که روی مبل کنار در نشسته بود، نگاه کردم و پرسیدم:
— باتریشو عوض کنم؟
بابام یه کم فکر کرد و گفت:
— آره، عوض کن. فامیلها هی میان و میرن، درست باشه بهتره.
کیفم رو روی مبل گذاشتم و رفتم سمت اتاق خواب.
توی این خونه، مثل خونهی خودمون، همیشه باتریها توی کشو هستن.
کشو رو باز کردم. فقط دو تا باتری بود. نو نبودن.
با خودم فکر کردم شاید کار کنن. ورداشتمشون و برگشتم به حال.
باتریها رو به بابام نشون دادم و گفتم:
— همینا بودن. نو نیستن. بذار ببینیم جواب میده.
رفتم زیر ساعت، با احتیاط ساعت رو از دیوار برداشتم.
روی دستم گرفتم و محفظهی باتری رو باز کردم.
باتری قبلی رو درآوردم و اینا رو جاش گذاشتم... ولی کار نکرد.
بابام گفت:
— ولش کن. نمیخواد.
در محفظه رو بستم. همونطور که داشتم ساعت رو میذاشتم سر جاش، زیر لب گفتم:
— چرا باتری خالی رو گذاشتن تو کشو؟
🫶🏻✨
هـای رفقااا
حال دلاتون خوبه؟
یه کم بیاید تعریف کنید، از حال و هوای امروزتون 🍃
https://daigo.ir/secret/11402648058