eitaa logo
پارچه سرای متری ونوس
13.4هزار دنبال‌کننده
14.4هزار عکس
1.8هزار ویدیو
9 فایل
بسم الله الرحمن الرحیم فروش انواع پارچه های #متری 💥ارسال به سراسر کشور💥 برای سفارش به ایدی زیر پیام بدید👇👇 ثبت شفارس به ایدی زیر @sefaresh_venos ادمین تبادل ایدی زیر @Mhmd490 رضایت مندی و کد پیگیری ارسالی ها👇 @rezayat_mushtari
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌷 🌸 آن گاه كه در روز قيـــــامت 🌸برانگيخته شــوم ، گناهكاران 🌸امّت پيامبـــــر اســـــــلام را 🌸 شفـــاعــت خــــــواهـم ڪرد . 📚 إحقاق الحقّ ، ج 19 ، ص 129 🎀 @RomaneMazhabi 🎀 🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
💎امام کاظم علیه السلام: مؤمن کم حرف و پر کار است و منافق پر حرف و کم کار 📚تحف العقول، ص۳۹۷ 〰➿〰➿〰➿〰➿〰➿ 💎امام رضا عليه السلام: يك كار نيك پنهانى، با هفتاد كار نيك[علنى] برابرى مى كند المُستَتِرُ بالحَسَنةِ تَعدِلُ سَبعينَ حَسَنةً 〰➿〰➿〰➿〰➿〰➿ 💎امام جواد علیه السلام: نعمتی که شکر آن گزارده نشود، مانند گناهی است که آمرزیده نشود نِعمَةٌ لا تشكَرُ كَسیِّئَةٍ لا تُغْفَرُ 📚نزهه الناظر، ص۱۳۷ 〰➿〰➿〰➿〰➿〰 💎امام هادی علیه السلام: بر زیردستان خشمگین شدن نشانه پَستی است اَلغَضَبُ عَلى مَن تَملِكُ لُؤمٌ 📚بحارالانوار، جلد78، صفحه370 🎀 @RomaneMazhabi 🎀 🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
✨وَالسَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ ✨وَالْأَنْصَارِ وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسَانٍ ✨رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ ✨وَأَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي تَحْتَهَا الْأَنْهَارُ ✨خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدًا ذَلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ ﴿۱۰۰﴾ ✨و پيشگامان نخستين از مهاجران ✨و انصار و كسانى كه با نيكوكارى ✨از آنان پيروى كردند خدا از ايشان ✨خشنود و آنان نيز از او خشنودند ✨و براى آنان باغهايى آماده كرده ✨كه از زير درختان آن نهرها ✨روان است هميشه در آن جاودانه اند ✨اين است همان كاميابى بزرگ (۱۰۰) 📚سوره مبارکه التوبة ✍آیه ۱۰۰ 🎀 @RomaneMazhabi 🎀 🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🔴اسماعیل‌طلا کیست؟ ⁉️چرا سقاخانه حرم امام رضا به نام او مشهور است؟ از میان سقاخانه‌هایی که وجود دارد، سقاخانه «اسماعیل طلا»ی صحن کهنه حرم رضوی یکی از معروف‌ترین و قدیمی‌ترین آن‌هاست. سنگ بنای این سقاخانه را نادرشاه افشار گذاشت و یکی از فرماندهان فتحعلی‌شاه، بهای روکش طلای آن را مهیا کرد. 🔅اسماعیل طلا کیست؟ ماجرا از این قرار بود که در زمان فتحعلی شاه قاجار از طرف يكی از دولت‌های خارجی بسته‌ای به عنوان هديه به دربار رسيد و شاه قصد گشودن آن را كرد. «اسماعيل‌خان» كه جزء ملتزمين بود استدعا كرد اين كار در محوطه كاخ به وسيله خدمتگزاران انجام شود چرا که احتمال سوء قصد را نمی توان از نظر دور داشت. اتفاقا هنگام باز كردن بسته منفجر شد و خساراتی به بار آورد. 🔅 فتحعلی شاه با اطلاع از اين امر، دستور داد برای اين دورانديشی، هم وزن سرداراسماعيل‌خان سكه‌های طلا به او مرحمت شود. چنين كردند و اسماعيل خان معروف به «زر ريز خان» شد. 🔅 او آن طلاها را صرف ساختن جایگاه آن سنگاب کرد تا گنبد و پایه‌های سقاخانه با روکشی از طلا مزین شود از آن زمان این سقاخانه را به «سقاخانه اسماعیل طلا» میشناسند. 💕 🎀 @RomaneMazhabi 🎀 🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
✨﷽✨ ✨ ❣پیر شدن ربطی به شناسنامه ندارد همین که دیگر میل خرید یک جوراب سفید را نداشته باشی همین که صدای زنگ تلفن و یا شنیدن یک ترانه دلت را نلرزاند همین که فکر سفر برایت کابوس باشد همین که مهمانی دادن و مهمانی رفتن برایت عذاب اور باشد همین که در دیروز زندگی کنی از آینده بترسی و زمان حال را نبینی بی آرزو باشی ... بی رویا باشی بی هدف باشی ... عاشق نباشی برای رسیدن به عشق خطر نکنی برای آرزوهایت نجنگی یاد دوستی در قلبت نباشد شک نکن حتی اگر جوان باشی پیرگشته ای ((( زندگی را زندگی کن ))) 🎀 @RomaneMazhabi 🎀 🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
پارچه سرای متری ونوس
ز م ن ۴۰۰ تومان بیشتر نخریدند. من می روم تمام زندگیم را می فروشم و از این شهر می روم. شما خود دانید.
بی ب ی ملا از راه پله بام توی حیاط سلطان رفت و من هم پشت سرش رفتم.زری خیلی زرد و مردنی شده بود اما شکمش حسابی بزرگ بود.من نشستم پهلوی زری.بی بی ملا گفت دوا را بده ببینم.سلطان یک تکه از دوا را به ملا داد و گفت پیرزن یهودی گفت این دوا را سه روز پشت سر هم بسایم و با اب مخلوط کنم و به او بدهم.ولی دوا را که به او دادم خورد حالش خیلی خراب شد.بی بی گفت این دوا آدم را میکشد فوری یک کاری بکنیم که استفراغ کند.انگشتش را توی حلق زری کرد و زری پشت سر هم استفراغ کرد.بی بی گفت سلطان بیا ببریمش دکتر .سلطان گفت اگر ببریمش دکتر خون راه میفتد.عباس همه را میکشد.ملا به من گفت ؛ حسین زری را دوست داری؟گفتم خیلی.گفت بدو برو دم حمام شیر بگیر بیاور.من به دو رفتم دم حمام به زن اوستا گفتم شیر داری؟گفت امروز گاومان کم شیر داد و شیر مال بچه هاست.گفتم تورا به خدا هر چه شیر داری به من بده زری دارد میمیرد.زن اوستا گفت بیچاره دختره.ظرف را پر از شیر کرد و من سه ریال به او دادم و به سرعت برق به خانه زری برگشتم.(ان موقع ها در یزد فقط حمامی ها شیر داشتند انها با گاو اب میکشیدند و گاودار شهر همانها بودند از جای دیگر شیر پیدا نمیشد)بی بی شیر را به زور در حلق زری کرد.زری مدام مایعات زردی را استفراغ میکرد.بی بی چند بار اینکار را تکرار کرد.زری بی حال روی حیاط افتاده بود.پاچه زیر شلوارش بالا رفته بود .تمام دور ساق پایش جای سیخ کباب بود.بی بی گفت چرا اینقدر پاهایش سوخته است؟سلطان گفت هر روز عباس میکشدش توی زیرزمین و داغش میکند تا اسم طرف را بگوید.این بی پدر هم که اسم هیچکس را نمیگوید.بی بی گفت این بچه را اینقدر اذیت نکنید از کجا معلوم است که در شکمش بچه باشد.شما حتی یکبار هم او را به دکتر نبرده اید.هفت ماه است او را میزنید.سلطان گفت اگر او را به دکتر ببریم رسول و دایی هایش او را میکشند.بی بی گفت غلط میکنند.من میروم و دکتر میاورم.بی بی ملا سرش را روی شکم زری گذاشت .کمی از روی شکم او را معاینه کرد و بعد به من گفت حسین تو بیرون برو.... من رفتم توی راهرو دیدم بی بی بلند گفت سلطان به خدا قسم که این بچه نیست اگر هست مرده است.بیا حالا که کسی نیست او را به دکتر ببریم.در همین گیر و دار علیرضا برادر ۱۲ساله غیرتی خبرکش زری رسید.نعره زد این عفریته را میخواهید به دکتر ببرید من شکمش را پاره میکنم.بی بی گفت برو تو دیگر غلط نکن.علیرضا �ا گفت الان میروم عباس را میاورم و از خانه بیرون دوید و بالاخره کسی زری را دکتر نبرد.دو ماه از این ماجراها گذشت .سر و صداها کمتر شده بود.عباس زری را در زیر زمین زندانی کرده بود و هم انجا کتکش میزد.یک روز دم غروب جیغ سلطان درامد که بچه ام مرد.زن ها دویدند.مادرم گفت این بچه را کشتند.زن های همسایه به زیر زمین خانه سلطان رفتند.من هم رفتم.زری توی زیر زمین افتاده بود.لاغر و مردنی با شکم گنده.عباس امد سر و صدا راه انداخت که چرا خانه ما را شلوغ کرده اید زری مرد که مرد.همین موقع بی بی زینب مادر مادربزرگ زری از راه رسید.پیرزن هشتاد ساله زبر و زرنگ یک سیلی محکم زد توی صورت عباس.گفت مرتیکه خر احمق من چهار ماه پیش گفتم که توی شکم زری بچه نیست ببریدش دکتر.شما مردهای احمق حسود پدر سوخته این بچه را دکتر نبردید و هر روز کتکش زدید.بی بی زینب گفت این چه جور بچه ای هست که دوازده ماه شده و دنیا نیامده.تو مرتیکه لندهور با آن دایی حرمله ات که از هر حرمله ای بدتر است نمیگذارید این بچه را دکتر ببرند.با شایع شدن مرگ زری مردهای همسایه م به زیر زمین آمده بودند.بی بی زینب چادر را به کمر بست و گفت ای مردهای محله جلو این کله خرها را بگیرید این بچه را ببریم به بیمارستان، بی بی زینب به احمد اقای همسایه گفت مادر برو پاسبان بیاور.عباس آمد حرف بزند که معصوم زن قاسم با لنگه کفش زد توی سرش و گفت احمق خفه شو.زن ها زری را که غش کرده بود از زیر زمین به روی حیاط اوردند.اقا رجب ماشینش را اورد و بی بی زینب هشتاد ساله زری را به بیمارستان هراتی برد.زری را عمل کردند یک غده ۹/۵کیلویی از شکمش در اوردند.من خودم رفتم و غده را که کرده بودند توی یک ظرف گنده شیشه ای دیدم.زری حدود چهل روز در بیمارستان بود تا حالش بهتر شد.من هفت هشت بار به دیدنش رفتم.یک بار دست مرا گرفت و گفت مردم درباره من چه میگویند؟گفتم بی بی سکینه همسایه که تو را برای پسرش که کارگر بناییست خواستگاری کرده بود و جواب رد داده بودی بیشتر از همه از تو بد میگفت.حالا او هم میگوید خدا از سر تقصیراتم بگذرد.همه زن های محله برای دیدن غده ۹/۵کیلویی به دیدن زری میرفتند .زری بعد از چهل روز به خانه آمد.کم کم من دوازده سالم شده بود.زری هم ۱۶ساله بود.بعضی روزها میرفتم از زری سوالات درسی میپرسیدم.زری به من میگفت حسین تو هر چه از انشا و املا و حافظ و سعدی و مولوی و فخر رازی و صایب بخواهی من تو میگویم تو هم به من حساب یاد بده.من کلاس پنجم بودم و به زری
پارچه سرای متری ونوس
°❀°🌺°❀°‌🌺°❀°🌺°❀°🌺 📖داستان زیبا از سرنوشت واقعی 📝 #نسل_سوختــه #قسمت_ سی_و_دوم ✍((نمازقضا)) 🌷توی راه
°❀°🌺°❀°‌🌺°❀°🌺°❀°🌺 📖داستان زیبا از سرنوشت واقعی 📝 📝((گدای واقعی)) 🌸راست می گفت ... من کلا چند دست لباس داشتم ... و 3 تا پیراهن نوتر که توی مهمونی ها می پوشیدم ... و سوئی شرتی که تنم بود ... یه سوئی شرت شیک که از داخل هم لایه های پشمی داشت ... اون زمان تقریبا نظیر نداشت و هر کسی که می دید دهنش باز می موند ... 🍀حرف های سعید ... عمیق من رو به فکر فرو برد ... کمی این پا و اون پا کردم ... و اعماق ذهنم ... هنوز داشتم حرفش رو بالا و پایین می کردم که ... صدای پدرم من رو به خودم آورد ... - هنوز مونده کدوم یکی رو بهش بده ... رو کرد سمت من ... 🌸- نکرد حداقل بپرسه کدوم یکی رو نمی خوای ... هر چند ... تو مگه لباس به درد بخور هم داری که خوشت بیاد ... و نباشه دلت بسوزه ... تو خودت گدایی ... باید یکی پیدا بشه لباس کهنه اش رو بده بهت ... 🍀دلم سوخت ... سکوت کردم و سرم رو انداختم پایین ... خیلی دوست داشتم بهش بگم ... - شما خریدی که من بپوشم؟ ... حتی اگر لباسم پاره بشه... هر دفعه به زور و التماس مامان ... من گدام که ... صداش رو بلند کرد و افکارم دوباره قطع شد ... 🌸- خانم ... اینقدر دست دست نداره ... یکیش رو بده بره دیگه... عروسی که نمیری اینقدر مس مس می کنی ... اینقدر هم پر روئه که بیخیال نمیشه ... صورتش سرخ شد ... نیم نگاهی به پدرم انداخت ... یه قدم رفت عقب ... 🍀- شرمنده خانم به زحمت افتادید ... تشکر کرد و بدون اینکه یه لحظه دیگه صبر کنه رفت ... از ما دور شد ... اما من دیگه آرامش نداشتم ... طوفان عجیبی وجودم رو بهم ریخت ... ✍ادامه دارد...... °❀°🌺°❀°‌🌺°❀°🌺°❀°🌺 📖داستان زیبا از سرنوشت واقعی 📝 ✍(( دلم به تو گرم است ...)) 🌸بلند شدم و سوئی شرتم رو در آوردم ... و بدون یه لحظه مکث دویدم دنبالش ... اون تنها تیکه لباس نویی بود که بعد از مدت ها واسم خریده بود ... - مادرجان ... یه لحظه صبر کنید ... ایستاد ... با احترام سوئی شرت رو گرفتم طرفش ... 🍀- بفرمایید ... قابل شما رو نداره ... سرش رو انداخت پایین ... - اما این نوئه پسرم ... الان تن خودت بود ... 🌸- مگه چیز کهنه رو هم هدیه میدن؟ ... گریه اش گرفت ... لبخند زدم و گرفتمش جلوتر ... 🍀- ان شاء الله تن پسرتون نو نمونه ... اون خانم از من دور شد ... و مادرم بهم نزدیک ... - پدرت می کشتت مهران ... 🌸چرخیدم سمت مادرم ... - مامان ... همین یه دست چادرمشکی رو با خودت آوردی؟... با تعجب بهم نگاه کرد ... 🍀- خاله برای تولدت یه دست چادری بهت داده بود ... اگر اون یکی چادرت رو بدم به این خانم ... بلایی که قراره سر من بیاد که سرت نمیاد؟ ... حالت نگاهش عوض شد ... 🌸- قواره ای که خالت داد ... توی یه پلاستیک ته ساکه ... آورده بودم معصومه برام بدوزه ... سریع از ته ساک درش آوردم ... پولی رو هم که برای خرید اصول کافی جمع کرده بودم ... گذاشتم لای پارچه و دویدم دنبالش ... ده دقیقه ای طول کشید تا پیداش کردم و برگشتم ... 🍀سفره رو جمع کرده بودن ... من فقط چند لقمه خورده بودم... مادرم برام یه ساندویچ درست کرده بود ... توی راه بخورم... تا اومد بده دستم ... پدرم با عصبانیت از دستش چنگ زد... و پرت کرد روی چمن ها ... 🌸- تو کوفت بخور ... آدمی که قدر پول رو نمی دونه بهتره از گرسنگی بمیره ... و بعد شروع کرد به غر زدن سر مادرم که ... 🍀- اگر به خاطر اصرار تو نبود ... اون سوئی شرت به این معرکه ای رو واسه این قدر نشناس نمی خریدم ... لیاقتش همون لباس های کهنه است ... محاله دیگه حتی یه تیکه واسش بخرم ... چهره مادرم خیلی ناراحت و گرفته بود ... با غصه بهم نگاه می کرد ... و سعید هم ... هی می رفت و می اومد در طرفداری از بابا بهم تیکه های اساسی می انداخت ... 🌸رفتم سمت مادرم و آروم در گوشش گفتم ... - نگران من نباش ... می دونستم این اتفاق ها می افته ... پوستم کلفت تر از این حرف هاست ... 🍀و سوار ماشین شدم ... و اون سوئی شرت ... واقعا آخرین لباسی بود که پدرم پولش رو داد ... واقعا سر حرفش موند ... گاهی دلم می لرزید ... اما این چیزها و این حرف ها ... من رو نمی ترسوند ... دلم گرم بود به خدایی که ... 🌸- " و از جایی که گمانش را ندارد روزی اش می دهد و هر که بر خدا توکل کند ،، خدا او را کافی است خدا کار خود را به اجرا می رساند و هر چیز را اندازه ای قرار داده است " ... ✍ادامه دارد...... 🎀 @RomaneMazhabi 🎀 🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
✋❤ 💐فرزند علے و نوه ے خير الأنامے 🌿خواهم بنويسم زفراقٺ دوڪلامے 💐زائرنشدم حيف وليڪن بدهم من 🌿ازدور بہ سوے حرمٺ عرض سلامے 🎀 @RomaneMazhabi 🎀 🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🌷 پس از مرگِ انسان قلب ۵ دقیقه مغز ۲۰ دقیقه پوست ۲ روز و استخوان ها تنها ۳۰ روز سالم میماند. اما کردار نیک تا ابد باقی میماند! ♥️ 🎀 @RomaneMazhabi 🎀 🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🌸🍃🌸🍃 روزی، گوساله ای باید از جنگل بکری میگذشت تا به چراگاه برسد. گوساله ی بیفکری بود و راه پر پیچ و خم و پر فراز و نشیبی برای خود باز کرد. روز بعد، سگی که از آن جا میگذشت، از همان مسیر که باز شده بود استفاده کرد و از جنگل گذشت مدتی بعد، چوپان گله ای ، آن راه را باز دید و گله اش را وادار کرد از آن جا عبور کنند. مدتی بعد، انسانها هم از همین راه استفاده کردند می آمدند و میرفتند، به راست و چپ میپیچیدند، بالا میرفتند و پایین می آمدند، شکوه میکردند و آزار میدیدند و حق هم داشتند اما هیچ کس سعی نکرد راه جدید باز کند. مدتی بعد، آن کوره راه، خیابانی شد حیوانات بیچاره زیر بارهای سنگین، از پا می افتادند و مجبور بودند راهی که میتوانستند در سی دقیقه طی کنند، سه ساعته بروند، مجبور بودند که همان راهی را بپیمایند که گوساله اى گشوده بود. سالها گذشت و آن خیابان، جاده ى اصلی یک روستا شد، و بعد شد خیابان اصلی یک شهر همه از مسیر این خیابان شکایت داشتند، مسیر بسیار بدی بود. در همین حال، جنگل پیر و خردمند می خندید و می دید که انسانها دوست دارند مانند کوران، راهی را که توسط یک گوساله باز شده، طی کنند، و هرگز از خود نپرسند که آیا راه بهتری وجود دارد یا نه.. 🎀 @RomaneMazhabi 🎀 🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃