eitaa logo
پارچه سرای متری ونوس
13.4هزار دنبال‌کننده
14.4هزار عکس
1.8هزار ویدیو
9 فایل
بسم الله الرحمن الرحیم فروش انواع پارچه های #متری 💥ارسال به سراسر کشور💥 برای سفارش به ایدی زیر پیام بدید👇👇 ثبت شفارس به ایدی زیر @sefaresh_venos ادمین تبادل ایدی زیر @Mhmd490 رضایت مندی و کد پیگیری ارسالی ها👇 @rezayat_mushtari
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
☘💚 💚🍃السلام‌علیڪ‌یااباصالح‌المهدے 💚🍃یاخلیفة الرحمن 💚🍃ویاشریڪ القرآن 💚🍃ایهاالامام الانس والجان 🌷"سیدے"و"مولاے"الامان‌الامان🌷 🍂 🎀 @RomaneMazhabi 🎀 🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
پارچه سرای متری ونوس
💠 پارت هفتم رمان آ ج ه 💠 با چشم به تفنگ اشاره کرد و ادامه داد: _یک... اون یه ا*ح*م*ق بود. خودش نم
💠 پارت هشتم رمان آ ج ه 💠 بعد از تموم شدن حرفهای زن گفت: _بله بله... االن این جاست. اون قضیه هم حله. من مشخصاتش رو از این جا کامالً پاک میکنم. انگار نه انگار که اصالً به این جا اومده. ف... فقط... فقط خانوم توافقمون یادتون نره... نصف قبل انجام کار، نصفم بعد. سکوت کرد و بعد قهقههای زد و گفت: _تشکر! میبینمتون. به اطرافم نگاه کردم. دیوار اتاق رنگ شده بود. روی دیوار با خط تحریری اشعار مختلفی رو نوشته بودند. وقتی واضحترین شعر اتاق رو خوندم، میخکوب شدم: "من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید قفسم..." شعر نیمه تمام بود و دوباره از نو نوشته شده بود. درست مثل شعری که روی دیوار انفرادی نوشته بودم. با شنیدن صدای قدمهایی که داشت نزدیک و نزدیکتر میشد، چشمام رو بستم. بعد از چند لحظه با صدای چرخش کلید توی در، قدمها به سمتم نزدیکتر شد. لعنتی، در قفل بود! طوری که واضح نباشه، به اطراف نگاه کردم. دختر پرستاری کنار ت*خ*تم ایستاده و مشغول تعویض سرم بود. به اسم روی لباسش خیره شدم: "قاسمی!" مطمئن شدم که مخاطب تلفن اون مرد همون زنی بود که دنبال الماسها میگشت. اون واقعاً ترسناک بود. داشت تمام اتفاقات انفرادی رو این جا توی تیمارستان تکرار میکرد تا به من القا کنه که یه دیوونم! بعد از رفتن پرستار، متوجه صدای صحبتش با کسی شدم. _چه قدر بی هوشی به سرمش زدی؟ _اون قدری که تا اومدن مهمونمون نتونه حتی تکون بخوره. سعی کردم بدون ایجاد کوچکترین صدایی سرم رو از دستم جدا کنم. شانس آورد بودم که به موقع بیدار شدم. اتاقم یه پنجره داشت. به سمتش رفتم. بازش کردم و به بیرون نگاه کردم. دقیقاً سه طبقه با زمین فاصله داشت. شاید برای همین قفل نشده بود. خواستم پنجره رو ببندم که صدای له شدن برگهی کاغذی که بین حفرههای پنجره گیر کرده بود، نظرم رو جل*ب کرد. کاغذ رو برداشتم. نوشتهی توی کاغذ به شدت بد خط بود. انگار نویسندهاش توی همین اتاق بوده و از اومدن کسی میترسیده. احتماالً برای همین کاغذ رو اون جا مخفی کرده. راه فراری نبود. فقط منتظر و امیدوار میموندم. امیدوار به این که باالخره همهی این سختیها تموم بشه و بعد روی خوش زندگی بیاد و بگه: _پسر تو تونستی! حاال من پیشتم. دیگه از این جا تکون نمیخورم. با خودِ خودتم. همیشه اون لحظه رو با بهار تصور میکردیم و برای آیندمون برنامه میریختیم. اما، حاال بدون اون، من... تنها... منِ تنهای بدون اون لیاقت روی خوش زندگی رو داشتم؟ روی ت*خ*ت نشستم و مشغول خوندن شدم: "وقتی بوی پیتزا و انواع ادویهها که به ساندویچی الکچری شهر دست برد زده بودند، به مشامم خورد، بیشتر ضعف کردم. زیر چشمی اطرافم را برانداز کردم تا گارسون را پیدا کنم. دیوارها و سقف ساندویچی تماماً از چوبی تیره رنگ پوشیده شده بود. قطعاً انتخاب چنین رنگی کامالً ا*ح*م*قانه به نظر میآمد. چون رنگ چوبها باعث میشد که فضا کامالً تاریک و دل گیر شود، اما وقتی به کف پوش تماماً سفید رنگ و ریسههای در هم و رنگی چراغ روی دیوارها دقت کردم، برایم واضح شد که طراح داخلی رستوران، در کارش فرد خبرهای بوده. او با استفاده از این طرحها، نور و زیبایی از دست رفته را تا حد قابل توجهی بازگردانده بود. رستوران، دو طبقه داشت که هر دو طبقه از میزهای گرد و صندلیهای حصیری پوشیده شده بود. گارسون را در کنار چند میز آن طرفتر با نگاهم صید کردم. وقتی مرا دید، با دست عالمتی به نشانهی درخواست مهلت نشان داد و بعد مشغول گرفتن سفارش از دختر جوان و تنهای آن میز شد. وقتی گارسون مشغول مهلت خواستن از من بود. دختر نیز نیم نگاهی به من انداخت. وقتی من را دید سریعاً رویش را برگرداند. حس کردم که وقتی مرا دید، چشمانش برق زد و انگار که متوجه چیزی شد. افکارم دربارهی دختر خوش پوش میز کناری با تک سرفهی گارسون محو شد. پیش خدمت با پشت دست خاک روی کتش را تکاند. نیم نگاهی به من کرد و گفت: _سفارشی داشتین قربان؟ اخمی کردم و غرغرکنان جواب دادم: _سفارش؟ جناب من نیم ساعت پیش سفارش دادم 💠💠 💠💠 🌺 @romanemazhabi 🌺
پارچه سرای متری ونوس
💠 پارت هشتم رمان آ ج ه 💠 بعد از تموم شدن حرفهای زن گفت: _بله بله... االن این جاست. اون قضیه هم ح
💠 پارت نهم رمان آ ج ه 💠 گارسون چند قدمی جلوتر آمد و آهسته گفت: شرمنده قربان. االن رس..." لعنتی... لعنتی، لعنتی، لعنتی... برگه تموم شده بود، ولی داستان نه! داشتم توی اتاق دنبال هر چیزی که احتمال میدادم ادامهی ماجرا توی اون نوشته شده باشه، میگشتم. نمیدونستم چرا، ولی حس میکردم که اون دختر توی داستان قطعاً به همون زنی که این همه برام باعث دردسر شده، ربط داشت. شاید... شاید اصالً خودش بود. باید حتماً ادامش رو میخوندم. صدای گردش دستگیرهی در باعث شد تا سرجام میخکوب بشم. مردی که چند لحظه قبل داشت با تلفن صحبت میکرد، داد زد: _قاسمی، سریع بیا این جا. چرخش دستیگره متوقف شد و صدای دور شدن اون زن توی راهرو پخش شد. سعی کردم تمام اتاق رو بگردم. باالخره یه کاغذ رو توی سادهترین جای ممکن پیدا کردم؛ توی بالش! فکر کردم ادامهی همون داستانه، اما وقتی شروع به خوندن کردم فرق داشت. "سه تا رفیق بودیم. من، سهند و مجید! قرار گذاشتیم یه شب جمع بشیم و خودکشی کنیم. اولی یا همون سهند فهمیده بود عشق زندگیش، یواشکی عاشق یکی دیگه شده. دومی توی یه تصادف که خودش راننده بوده کل خانوادش رو از دست داده بود و سومی که خودم بودم یه شبه از صفر به صد رسیده بودم. با همون ماجرای ساندویچی که توی برگههای قبل گفته بودم. از کارم پشیمون نبودم. اومده بودم؛ چون میخواستم رفاقت رو برا اونها تموم کنم. چون دیگه چیزی تواین دنیا نبود که من بهش نرسیده باشم. اومده بودم که وقتی مردم، اموالم بی دردسر برسه به خانوادم و اون زن نتونه هیچ کاری انجام بده. یه جورایی زنده بودنم برای خانوادم خطرناک بود. رفتیم توی یه خرابه بیرون شهر دور هم جمع شدیم. آتیش روشن کردیم و بعدش قرار شد یه ربع با هر کی که دوست داریم صحبت کنیم و باهاش خدافظی کنیم. سهند زنگ زده بود به دخترِ و داشت باهاش حرف میزد. اونم از همه جا بیخبر، داشت الکی قربون صدقش میرفت. وقتی چشمای خیس سهند رو دیدم، واقعاً دلم براش سوخت. مجیدم سرش رو به سمت آسمون گرفته بود و مثالً داشت با خانوادش حرف میزد، صداش این قدر یواش بود که نفهمیدم چی میگفت. هنوز پنج دقیقه وقت مونده بود. از همون اولش کنار آتیش نشسته بودم. سعی میکردم قبول کنم که دزدی از اون زن اشتباه بزرگی بود، ولی هیچ جوره نمیشد. باالخره باید یکی مثل من جلوی اون دزد درمیاومد. به جز خانوادم چیزی برای از دست دادن نداشتم. میخواستم اون جوری که خودم میخوام زندگی کنم. مثل سربازی که رسیده خونه آخر، ولی هنوز میخواد خودش باشه! سهند از دروغهای دخترِ خسته شده بود و باهاش خدافظی کرد. وقتی تلفن رو قطع کرد، بهم خیره شد و با پوزخند گفت: _دروغهاش خیلی شیرینه. این آخریها برا همین قند گرفتم. چیزی نگفتم و فقط سر تکون دادم. چند وقت پیش یه جا خونده بودم که صداها هم رنگ دارند. مثالً رنگ صدای دروغ ش*ر*ا*بی بود. آدم م*س*ت میشد و همش رو باور میکرد. بعداً که اثرش پرید میفهمید دروغ بوده. حاال پریدن اثرش میتونست با گذر زمان باشه یا یه چک. مجیدم دیگه با آسمون صحبت نمیکرد. به زمین خیره بود و با ریشش ور میرفت. صداشون کردم. چند لحظه بعد دور آتیش نشسته بودیم. به سهند نگاه کردم و گفتم: 💠💠 💠💠 🌺 @romanemazhabi 🌺
📔 هیزم شکن پیری از سختی روزگار و کهولت ، پشتش خمیده شده بود. مشغول جمع کردن هیزم از جنگل بود. آن قدر خسته و ناامید شده بود که دسته هیزم را به زمین گذاشت و فریاد زد: دیگر تحمل این زندگی را ندارم،کاش همین الان مرگ به سراغم می آمد و مرا با خود می برد. همین که این حرف از دهانش خارج شد، مرگ به صورت یک اسکلت وحشتناک ظاهر شد و به او گفت: چه می خواهی ای انسان فانی؟ شنیدم مرا صدا کردی. هیزم شکن پیر با صدایی لرزان جواب داد: ببخشیدقربان، ممکن است کمک کنید تا من این دسته هیزم را روی پشتم بگذارم. گاهی ما از اینکه آرزوهایمان برآورده شوند، سخت پشیمان خواهیم شد پس مواظب باشیم که چه آرزویی می کنیم چون ممکن است بر آورده شود و آن وقت…… “تفکر خود را تغییر دهید تا زندگی شما تغییر کند" ‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌ 🎀 @RomaneMazhabi 🎀 🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
📚 🔴 روزي بهلول از راهی می گذشت. مردي را دید که غریب وار و سر به گریبان ناله می کند. بهلول به نزد او رفت سلام نمود و سپس گفت : آیا به تو ظلمی شده که چنین دلگیر و نالان هستی. آن مرد گفت : من مردي غریب و سیاحت پیشه ام و چون به این شهر رسیدم، قصد حمام و چند روزي استراحت نمودم و چون مقداري پول و جواهرات داشتم از بیم سارقین آنها را به دکان عطاري به امانت سپردم و پس از چند روز که مطالبه آن امانت را از شخص عطار نمودم به من ناسزا گفت و مرا فردي دیوانه خطاب نمود. بهلول گفت: غم مخور . من امانت تو را به آسانی از آن مرد عطار پس خواهم گرفت. آنگاه نشانی آن عطار را سوال نمود و چون او را شناخت به آن مرد غریب گفت من فردا فلان ساعت نزد آن عطار هستم تو در همان ساعت که معین می کنم به دکان آن مرد بیا و با من ابداً تکلم نکن. اما به عطار بگو امانت مرا بده. آن مرد قبول نمود و برفت. بهلول فوري نزد آن عطار شتافت و به او گفت: من خیال مسافرت به شهر هاي خراسان را دارم و چون مقداري جواهرات که قیمت آنها معادل 30 هزار دینار طلا می شود دارم، می خواهم نزد تو به امانت بگذارم تا چنانچه به سلامت بازگردم آن جواهرات را بفروشم و از قیمت آنها مسجدي بسازم. عطار از سخن او خوشحال شد و گفت : به دیده منت . چه وقت امانت را می آوري ؟ بهلول گفت: فردا فلان ساعت و بعد به خرابه رفت و کیسه اي چرمی بساخت و مقداري خورده آهنی و شیشه در آن جاي داد و سر آن را محکم بدوخت و در همان ساعت معین به دکان عطار برد. مرد عطـار از دیدن کیسه که تصور می نمود در آن جواهرات است بسیار خوشحال شد و در همان وقت آن مردغریب آمد و مطالبه امانت خود را نمود. آن مرد عطار فوراً شاگرد خود را صدا بزد و گفت : کیسه امانت این شخص در انبار است. فوري بیاور و به این مرد بده . شاگرد فوري امانت را آورد و به آن مرد داد و آن شخص امانت خود را گرفت و برفت و دعاي خیر براي بهلول 🎀 @RomaneMazhabi 🎀 🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
📔✍ کشور کافران زلزله می شود به این نتیجه می رسند که باید خانه های ضد زلزله بسازند کشور ما به این نتیجه می رسند که خدایی از آسمانها آنها را تنبیه کرده است! خشکسالی میشود کافران به این نتیجه می رسند که آب و هوا تغییر کرده و برای آن باید راه و چاره ای بیابند ما به این نتیجه می رسیم که موی زنان بیرون بوده و خدا از آنان انتقام گرفته است! جامعه کافران وقتی وضعیت اقتصادی خراب شود به این نتیجه می رسند که سازماندهی و مدیریت اقتصادی کشور اشکال داشته و صادرات و واردات تنظیم نبوده و باعث رکود اقتصادی شده است جامعه ما به این نتیجه می رسند که خدا آنها را در فقر قرار داده تا ایمان آنها را آزمایش کند! جامعه کافران وقتی یک بیماری همه گیر شود، علت بیماری را کشف کرده و برای درمان آن واکسن و آنتی ویروس و دارو اختراع میکنند، جامعه ما تصور میکند بلای آسمانی نازل شده و دلیل آن کفر گویی بوده است! ای فرنگی کشتی جنگی دریائی ز تــو راه‌آهن علم طیّ الارض صحرایی ز تــو در هوا با زور زیپلن عرش پیمایى ز تو در زمین بیماری و فقر و فلاکت مال ماست غوطه خوردن اندر این دریاى ذلت مال ماست... ‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌ 🎀 @RomaneMazhabi 🎀 🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
✨﷽✨ ✨ "خوشبختی"💞 حراج روزانه دنیاست! اینکه ما قدمی برنمیداریم و قیمت پیشنهاد نمیکنیم، داستان دیگریست. "خوشبختی" پیداکردنی نیست! "خوشبختی" ساختنیست 🎀 @RomaneMazhabi 🎀 🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
پارچه سرای متری ونوس
♡☕️♡☕️♡☕️♡☕️♡☕️♡☕️♡ #داستانی از نویسنده گیلانی زهرا اسعد دوست ✍رمان #فنجانی_چای_باخدا  #قسمت_هفدهم
♡☕️♡☕️♡☕️♡☕️♡☕️♡☕️♡ از نویسنده گیلانی زهرا اسعد دوست ✍رمان  : ❤️صدای عثمان سکوتم رابهم زد:( سارا..اگه حالتون خوب نیست..بقیه اشو بذاریم برای یه روزدیگه) باتکان سر مخالفتم رااعلام کردم…دختر آرامشی عصبی داشت:(بار سفر بستم..و عجب سوپرایزی بود…رفتیم مرز…ازاونجا باماشینها وآدمهای مختلف که همه مرد بودن به مسیرمون ادامه میدادیم…مسیری که نمیدونستم تهش به کجا میرسه وتمام سوالهام ازدانیال بی جواب میموند…ترسیده بودم،چون نه اون جاده ی خاکی وجنگ زده شبیه مکانهای توریستی بود نه اون مردهای ریش بلند وبد هیبت شبیه توریست…میدونستم جای خوبی نمیریم…واین حس باوجود دانیال حتی یک لحظه هم راحتم نمیذاشت…چند روزی توراه بودیم…حالادیگه مطمئن بودم مقصد،جایی عرب زبان مثله سوریه ست…وچقدر درست بود ومن دلیل این سوپرایز عجیب شوهرم رو نمیفهمیدم…بالاخره به مقصدرسیدیم…جایی درست روی خرابه های خانه ی مردم در سوریه…نمیدونستم این شوهر رذل چه نقشه ایی برای زنانگی هام داره…اون شب دانیال کنارمن بود واز مبارزه گفت…مبارزه ای که مرد جنگ میخواست ورستگاری خونه ی پُرش بود…اون ازرسالت آسمانی وتوجه ویژه خدا به ماو انتخاب شدنمون واسه انجام این ماموریت الهی گفت! اما من درک نمیکردم.واون روی وحشی وارش رو وقتی دیدم که گفتم: کدوم رسالت؟ یعنی خدا خواسته این شهر رواینطور سر مردمش خراب کنید؟؟ و من تازه فهمیدم خون چه طعمی داره،وقتی مزه دهنم شه…منه کتک نخورده ازدست پدر…ازبرادرت کتک خوردم…تا خود صبح از آرمانهاش گفت ازشجاعت خودشو وهم ردیفاش،از دنیایی که باید حکومت واحد اسلامی داشته باشه! اون شب برای اولین به اندازه تک تک ذرات وجودم وحشت کردم…ببینم تا حالا جایی گیر افتادی که نه راه پس داشته باشی،نه راه پیش؟؟ طوری که احساس کنی کل وجودت خالیه؟؟که دست هیچ کس واسه نجات،بهت نمیرسه؟؟که بگی چه غلطی کردم و بشینی دقیقه های احتمالی زندگیتو بشماری؟؟ من تجربه اش کردم…اون شب برای اولین باربود که مثل یه بچه از خدا خواستم همه چی به عقب برگرده…اماامکان نداشت.صبح وقتی بیدار شدم،نبود…یعنی دیگه هیچ وقت نبود…ساکت وگوشه گیر شده بودم،مدام به خودم امید میدادم که برمیگرده و از اینجا میریم…اما…) نفسهایم تند شده بود…دختره روبه رویم،همسره دانیالی بود که برای مراسم ازدواجش خیال پردازی های خواهرانه ام راداشتم؟؟در دل پوزخند میزدم وبه خود امیدی با دوز بالا تزریق میکردم که تمام اینها دروغهایی ست عثمانی تااز تصمیمم منصرف شوم… عثمان ازجایش بلند شد:(صوفی فعلا تمومش کن..) و لیوانی آب به سمتم گرفت(بخور سارا.واسه امروز بسه) امابس نبود…داستان سرایی های این زن نظیر نداشت…شاید میشد رمانی عاشقانه از دلش بیرون کشید…ای عثمان احمق…چرا درانتهای دلم خبری از امید نبود؟؟؟خالی تر این هم میشد که بود؟؟(من خوبم.. بگو..)لبهای مچاله شده ی صوفی زیر دندانهایش،باز شد:(زنهای زیادی اونجا بودن که…) ادامه دارد.... ♡☕️♡☕️♡☕️♡☕️♡☕️♡☕️♡
🌸🍃🌸🍃 وقتی آنکس که دوستش داریم بیمار میشود، میگوییم امتحان الهی است... ولی هنگامی که شخصی که دوستش نداریم بیمار می‌شود، میگوییم عقوبت الهیست!! وقتی آنکس که دوستش داریم دچار مصیبتی میشود، میگوییم از بس که خوب بود... و هنگامی که شخصی که دوستش نداریم، دچار مصیبت می‌شود، میگوییم از بس که ظالم بود!! مراقب باشیم....! قضا و قدر الهی را آن طور که پسندمان هست تقسیم نکنیم...!! همه ما حامل عیوب زیادی هستیم و اگر لباسی از سوی خدا، که نامش سِتْر (پوشش) است نبود، گردنهای ما از شدت خجالت خم میشد... پس عیب جویی نکنیم، در حالی که عیوب زیادی در وجودمان جاریست! 🎀 @RomaneMazhabi 🎀 🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
❤️ 📖اشهدک یا مولای انی اشهد ان لا اله الا الله وحدت لا شریک له و ان محمدا عبده و رسوله،لا حبیب الا هو و اهله..... ⚜و تحیت ای من تو را گواه می گیرم بر این که من شهادت می دهم که هیچ خدایی جز یکتای بی نیاز نیست و گواهی می دهم که البته حضرت صل الله علیه و آله خاص خدا و رسول گرامی اوست و دوست و غیر او و بیتش خدا را نیست...