#هرروزیک_آیه
✨فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ
✨وَالنُّورِ الَّذِي أَنْزَلْنَا
✨وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ ﴿۸﴾
✨پس به خدا و پيامبر او
✨و آن نورى كه ما فرو فرستاديم
✨ايمان آوريد و خدا به آنچه
✨مى كنيد آگاه است (۸)
📚سوره مبارکه التغابن
✍آیه ۸
🎀 @RomaneMazhabi 🎀
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
پارچه سرای متری ونوس
°❀°🌺°❀°🌺°❀°🌺°❀°🌺 📖داستان زیبا از سرنوشت واقعی 📝 #نسل_سوختــه #قسمت_بیست_و_پنجم 📝((حبیب الله)) 🌹گ
°❀°🌺°❀°🌺°❀°🌺°❀°🌺
📖داستان زیبا از سرنوشت واقعی
📝 #نسل_سوختــه
#قسمت_بیست_و_هفتم
✍(( والسابقون ))
📖قرآن رو برداشتم ... این بار نه مثل دفعات قبل ... با یه هدف و منظور دیگه ... چندین بار ترجمه فارسیش رو خوندم ...
🌹دور آخر نشستم ... و تمام خصلت های مثبت و منفی توش رو جدا کردم و نوشتم ... خصلت مومنین ... خصلت و رفتارهای کفار و منافقین ...
قرآن که تموم شد نشستم سر احادیث ... با چهل حدیث های کوچیک شروع کردم ... تا اینکه اون روز ... توی صف نماز جماعت مدرسه ... امام جماعت مون چند تا کلمه حرف زد...
🍃- سیره اهل بیت یکی از بهترین چیزهاست ... برای اینکه با اخلاق و منش اسلامی آشنا بشیم ... برید داستان های کوتاه زندگی اهل بیت رو بخونید ... اونها الگوی ما برای رسیدن به خدا هستن ...
🌹تا این جمله رو گفت ... به پهنای صورتم لبخند زدم ... بعد از نماز ... بلافاصه اومدم سر کلاس و نوشتمش ... همون روز که برگشتم ... تمام اسباب بازی هام روز از توی کمد جمع کردم ... ماشین ها ... کارت عکس فوتبالیست ها ... قطعات و مهره های کاوش الکترونیک ... که تقریبا همه اش رو مادربزرگم برام خریده بود ...
هر کی هم ... هر چی گفت ... محکم ایستادم و گفتم ...
🍃- من دیگه بزرگ شدم ... دیگه بچه دبستانی نیستم که بخوام بازی کنم ...
پول تو جیبیم رو جمع می کردم ... به همه هم گفتم دیگه برای تولدم کادو نخرید ... حتی لباس عید ...
هر چقدر کم یا زیاد ... لطفا پولش رو بهم بدید ... یا بگم برام چه کتابی رو بخرید ...
🌹خوراکی خریدن از بوفه مدرسه هم تعطیل شد ...
کمد و قفسه هام پر شده بود از کتاب ... کتاب هایی که هر بار، فروشنده ها از اینکه خریدارشون یکی توی سن من باشه... حسابی تعجب می کردن ...
و پدرم همچنان سرم غر می زد ... و از فرصتی برای تحقیر من استفاده می کرد ...
🍃با خودم مسابقه گذاشته بودم ...
امام صادق (ع) فرموده بودند ... مسلمانی که 2 روزش عین هم باشه مسلمان نیست ...
🌹چهل حدیث امام خمینی رو هم که خوندم ... تصمیمم رو گرفتم ... چله برمی داشتم ... چله های اخلاقی ... و هر شب خودم رو محاسبه می کردم ...
اوایل ... اشتباهاتم رو نمی دیدم یا کمتر متوجه شون می شدم ... اما به مرور ... همه چیز فرق کرد ... اونقدر دقیق که متوجه ریزترین چیزها می شدم ... حتی جایی رو که با اکراه به صورت پدرم نگاه می کردم ...
🍃حالا چیزهایی رو می دیدم ... که قبلا متوجه شون هم نمی شدم ...
✍ادامه دارد......
°❀°🌺°❀°🌺°❀°🌺°❀°🌺
📖داستان زیبا از سرنوشت واقعی
📝 #نسل_سوختــه
#قسمت_بیست_و_هشتم
✍(( پسر پدرم)
🌹هر چه زمان به پیش می رفت ... زندگی برای شکستن کمر من ... اراده بیشتری به خرج می داد ...
🍃چند وقت می شد که سعید ... رفتارش با من داشت تغییر می کرد ... باهام تند می شد ... از بالا به پایین برخورد می کرد ... دیگه اجازه نمی داد به کوچک ترین وسائلش دست بزنم ... در حالی که خودش به راحتی به همه وسائلم دست می زد ... و چنان بی توجه و بی پروا ... که گاهی هم خراب می شدن ...
🌹با همه وجود تلاش می کردم ... بدون هیچ درگیری و دعوا ... رفتارش رو کنترل کنم ... اما فایده ای نداشت ... از طرفی اگر وسایل من خراب می شد ... پدرم پولی برای جایگزین کردن شون بهم نمی داد ...
🍃وقتی با این صحنه ها رو به رو می شدم ... بدجور اعصابم بهم می ریخت ... و مادرم هر بار که می فهمید می گفت ...
- اشکال نداره مهران ... اون از تو کوچیک تره ... سعی کن درکش کنی ... و شرایط رو مدیریت کنی ... یه آدم موفق ... سعی می کنه شرایط رو مدیریت کنه ... نه شرایط، اون رو ...
منم تمام تلاشم رو می کردم ... و اصلا نمی فهمیدم چی شده؟ ...
🌹و چرا رفتارهای سعید تا این حد در حال تغییره؟ ... گیج می خوردم و نمی فهمیدم ... تا اینکه اون روز ...
از مدرسه برگشتم ... خیلی خسته بودم ... بعد از نهار ... یه ساعتی دراز کشیدم ... وقتی بلند شدم ... مادرم و الهام خونه نبودن ... پدرم توی حال ... دست انداحته بود گردن سعید ... و قربان صدقه اش می شد ...
🍃- تو تنها پسر منی ... برعکس مهران ... من، تو رو خیلی دوست دارم ... تو خیلی پسر خوبی هستی ... اصلا من پسری به اسم مهران ندارم ... مادرت هم همیشه طرف مهران رو می گیره ... هر چی دارم فقط مال توئه ... مهران 18 سالش که بشه ... از خونه پرتش می کنم بیرون ...
🌹پاهام سست شد ... تمام بدنم می لرزید ... بی سر و صدا برگشتم توی اتاق ... درد عجیبی وجودم رو گرفته بود ... درد عمیق بی کسی ... بی پناهی ... یتیمی و بی پدری ... و وحشت از آینده ... زمان زیادی برای مرد شدن باقی نمونده بود ... فقط 5 سال ... تا 18 سالگی من ...
✍ادامه دارد......
🎀 @RomaneMazhabi 🎀
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
#سلام_اربابم✋❤️
🔸بردنِ نام تویا ارباب لذٺ بخش بود
وسلام از سینہ ے بےتاب لذٺ بخش بود
🔸نیمہ ے شب بازرؤیاے حرم رادیدم و
این زیارٺ ڪردنِ درخواب لذٺ بخش بود
🎀 @RomaneMazhabi 🎀
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
برای دعا ڪردن
بهشت را برای ڪسی نخواهید
امروز را بخواهید
ڪه ماندگار باشد وبی نقص
امروزی را بخواهید
ڪه پر باشد از خوشی
بهشت دور است ، دیر است!
امروز را بسازید
🎀 @RomaneMazhabi 🎀
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
✨﷽✨
✅داستان کوتاه پند آموز
✍ روزی "دیوجانس" (یکی از انسانهای زاهد روزگار) از اسکندر پرسید: در حال حاضر بزرگترین آرزویت چیست؟ اسکندر جواب داد: بر یونان تسلط یابم. دیوجانس پرسید: پس از آنکه یونان را فتح کردی چه؟ اسکندر پاسخ داد: آسیای صغیر را تسخیر کنم. دیوجانس باز پرسید: و پس از آنکه آسیای صغیر را هم مسخر گشتی؟ اسکندر پاسخ داد: دنیا را فتح کنم. دیوجانس پرسید: و بعد از آن؟ اسکندر پاسخ داد: به استراحت بپردازم و از زندگی لذت ببرم. دیوجانس گفت: چرا هم اکنون بیتحمل رنج و مشقت، به استراحت نمیپردازی و از زندگیات لذت نمیبری؟ و اسکندر بیجواب ماند✨
توجه داشته باشیم آرزوهایمان ، ما را از هدفمان دور نکند. چه بسا فرصت ها بخاطر آرزوهایمان از دست می روند.
💥امام على عليه السّلام فرمودند:
ماضِي يَومِكَ فائِتٌ و آتيهِ مُتَّهَمٌ و وَقتُكَ مُغتَنَمٌ فَبادِر فيهِ فُرصَةَ الإمكانِ؛ ديروزت از دست رفت و به فردايت يقين نيست و امروزت غنيمت است ؛ پس اين فرصت به دست آمده را درياب.
📚غررالحكم و دررالكلم ، ح ۹۸۴
🎀 @RomaneMazhabi 🎀
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
#حدیث_روز
💎امام رضا عليه السلام:
هر كه غم و نگرانى مؤمنى را بزدايد، خداوند در روز قيامت گره غم از دل او بگشايد
📚ميزان الحكمه جلد 5 صفحه 280
〰➿〰➿〰➿〰➿〰➿
💎امام رضا علیه السلام:
هر که از پدر و مادرش سپاسگزاری نکند، از خداوند سپاسگزاری نکرده است
📚میزان الحکمه، جلد ۱۳،
🎀 @RomaneMazhabi 🎀
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
✨﷽✨
✨ #پندانـــــــهـــ
هیچ وقت به خودت مغرور نشو
برگها همیشه وقتی میریزند،
که فکر میکنند طلا شده اند....
🎀 @RomaneMazhabi 🎀
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
پارچه سرای متری ونوس
°❀°🌺°❀°🌺°❀°🌺°❀°🌺 📖داستان زیبا از سرنوشت واقعی 📝 #نسل_سوختــه #قسمت_بیست_و_هفتم ✍(( والسابقون )) 📖
°❀°🌺°❀°🌺°❀°🌺°❀°🌺
📖داستان زیبا از سرنوشت واقعی
📝 #نسل_سوختــه
#قسمت_بیست_و_نهم
✍((هادی های خدا))
🌹خداوند میفرمایند:”بنده من، تو یه قدم به سمت من بیا، من ده قدم به سمت تو میام”
اما طرف تادوتاکار #خیر می کنه و دو قدم حرکت می کنه، میگه کو خدا؟ چرا من نمی بینمش؟
🍃فاصله توتاخدا، فاصله یه ذره کوچیک و ناچیز از این جا تا آخرکهکشان راه شیریه. #پیامبر خدا، که #شب_معراج، اون همه بالا رفت، تا جایی که جبرئیل هم دیگه نتونست بالا بیاد، هم فقط تا حدود و جایی رفت.
🌹حالابعضی هاتادوقدم میرن طلبکار هم میشن. یکی نیست بگه برادر من، خواهر من، چند تا قدم مورچه ای برداشتی؟ تازه اگر درست باشه و یه جاهایی نلرزیده باشی. فکر کردی چقدر جلو رفتی که معرفتت به حدی برسه که…
🍃تازه چقدر به خاطرخدا#زندگی کردی؟ چند لحظه و ثانیه زندگیت در روز به خاطر خدا بوده؟ ازمالت گذشتی؟از آبروت گذشتی؟ از جانت گذشتی؟
🌹آسمان بار #امانت نتوانست کشید
#قرعه ی فال به نام من دیوانه زدند
🍃اما با همه اون اوصاف عشق ، این راه چند میلیون سال نوری رو، یک شبه هم می تونه بره. اما این#عشق ، دردداره، سوختن داره، ماجرای شمع و پروانه است.
🌹لیلی و مجنونه. اگر مرد راهی و به جایی رسیدی که جرات این وادی رو داری، بایست بگو:
❤️خدایا ، خودم و خودت.
و الا باید توی همین حرکت مورچه ای بری جلو.این فرق آدم هاست که یکی یک شبه ره صد ساله رو میره ، یکی توی دایره محدود خودش ،دور خودش می چرخه.
🌹واکمن به دست ، محو صحبت های سخنران شده بودم و اون ها رو ضبط می کردم. نماز رو که خوندن، تا فاصله بین #دعای_کمیل رو رفت بالای منبر.
خیلی از خودم خجالت کشیدم. هنوز هیچ کار نکرده از خدا چه طلبکار بودم. سرم رو انداختم پایین، و توی راه برگشت تمام مدت این حرف ها توی سرم تکرار می شد.
🍃اون شب، توی رختخواب، داشتم به این حرف ها فکر می کردم که یهو
چیزی درون من جرقه زد و مثل فنر از جا پریدم.
🌹– مهران، حواست بود سخنرانی امشب، ماجرای تو و خدا بود. حواست بودبرعکس بقیه پنجشنبه شب ها، بابا گفت دیرمیاد و مامان هم خیلی راحت اجازه دادتنها بری دعای کمیل.
همه چیز و همه اتفاقات درسته،
خدا تو رو برد تا جواب سوالات رو بده.
و اونجا و اولین باری بود که با مفهوم #هادی ها آشنا شدم.
🍃اسم شون رو گذاشتم #هادیهای_خدا نزدیک ترین فردی که در اون لحظه می تونه واسطه تو با خدا باشه.
#واسطه_فیض و من چقدر کور بودم. اونقدر کور که هرگز متوجه نشده بودم.
دوباره درازکشیدم درحالی که اشک چشمم بند نمی اومد. همیشه نگران بودم. نگران غلط رفتن ، نگران خارج شدن از خط ، شاگرد بی استاد بودم.
🌹اما اون شب ، خدا دستم رو گرفت و برد و بهم نشون داد
. خودش رو
راهش رو
طریقش رو
🍃و تشویق اینکه تا اینجا رو درست اومدی. … اونقدر رفته بودم که هادی ها رو ببینم و درک کنم. با اون قدم های مورچه ای، تلاش بی وقفه ۴ ساله من
✍ادامه دارد......
🎀 @RomaneMazhabi 🎀
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
.
💘#شکسپیر گفت:
من همیشه خوشحالم، می دانید چرا؟!
برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم،..!
انتظارات همیشه صدمه زننده هستند …
🎀 @RomaneMazhabi 🎀
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
پارچه سرای متری ونوس
♥️🗯♥️🗯♥️🗯♥️🗯♥️🗯 🌀ماجرای تلخ و غم انگیز 🔴 ♣️قسمت دوم آماده شدمو رفتم اما کاش هیچ وقت نمیرسیدم ب خ
♥️🗯♥️🗯♥️🗯♥️🗯♥
🌀ماجرای تلخ و غم انگیز
🔴
♣️قسمت آخر
مادرعلی بهم زنگ زدو گفت علی قرص برنج خورده او تو بیمارستانه😰
رفتم پیشش هرچی قسم😭 خوردم قبول نکرد حالش بد بود میخواست بره خونه دکترا معدشو شستشو دادن اما گفتن باید بستری باشه اسرار داشت بره خونه دکترا ازمون نامه گرفتن که اگه اتفاقی بیوفته مسئول نیستن
علی رفت خونشون هرچی اسرارکردم خونشون پیشش بمونم قبول نکرد اومدم خونه اونشب خوابم نبرد صبح شد داشتم صبحانه میخوردم مادرش زنگ زد صدای دادو بیداد میومد علی من مرده بود😭😓 ازپیشم رفته بود چشمام سیاه شدو ازحال رفتم تومراسم تشیعش بهش قول دادم که تو چندروز اینده خودمو خلاص کنم
۳روز از مرگ علی گذشته بود ب بهونه هواخوری رفتم عطاری قرص برنج گرفتم دستام میلرزید😣 میترسیدم تواتاق کسی نبود فقط خواهر کوچیکم
قرص و انداختم خواهرمو بغل کردمو دراز کشیدم تنم داشت میلرزید که خواهرم با دادو فریاد😧 مادرمو صدا زد
سریع رسوندنم بیمارستان تا ۳روز بیمارستان بودمو بی هوش الان یک سال از اون موقع میگذره تازه فهمیدم مرضیه قبلا دوست علی بوده خیلی دوسش داشته چون علی ولش کرده بود خواسته بود از طریق من ب علی ضربه بزنه😔، بعداز فهمیدنم که مرضیه دوسته علی بوده ب خانواده علی اطلاع دادم بابای علی از من و مرضیه شکایت کرد و من ب مدت ۵ماه زندان افتادم اما مرضیرو پیدادنکردن چون خونشو عوض کرده بود
بعداز کلی تحقیقات فهمیدن که من مقصرنبودم، سجاد و پیداکردن سجاد همه چیزو گفت ،گفت که همه این کارا نقشه ازقبل تأیین شده مرضیه بوده ،تا ازعلی انتقام بگیره، چون مرگ علی خودکشی بود نمیشد کسیرو مقصر گرفت همه اینا تقصیر من بود، چون خانوادم بهم تذکرداده بودن😔 اما من گوشم بدهکارنبود بعدها فهمیدم مرضیه ب مواد مخدرشیشه معتاد بوده برای همین علی ترکش کرده بود و اونم از علی کینه بزرگی ب دل داشته بعد که فهمیده علی با من نامزد کرده راجب من از دوستای علی پرسوجو کرده من تو محل کارم با مرضیه اشنا شدم اونم اومد تو همون شرکتی که من مشغول کار بودم مشغول کارشد یواش یواش باهم رابطه برقرار کردیم من فکر میکردم دختر خوبیه برای همین بهش اعتماد کردمو باهاش رابطه عمیقی داشتم با این کارش هم بمن ضربه بزرگی زد
ازش خبرندارم اما هیچ وقت ازش نمیگذرم زندگیم بخاطر ی دختر که فکر کردم دوستمه نابود شد داشتم روانی میشدم چندماه بخاطر مرگ علی ت بیمارستان بستری بودم من ی دختره ۱۹ساله ب اندازه ۱۹۰سال شکستم خوردم نابودشدم😣 ازتون خواهش میکنم ب هرکس و ناکس اعتماد نکنید لطفا برای شادی روح علیه من ی صلوات بفرستین
پایان..