پروین پرستو ها
بی آرزو بغاری تیره، درویشی دمی خفت دران خفتن، باو گنجی چنین گفت که من گنجم، چو خاکم پست مشمار مرا زی
: در خواب، گنجی با یک درویش صحبت میکند و میگوید: «مرا از زیر خاک بیرون بیاور، صاحب ثروت شو، خانه و لباس و آسایش فراهم کن.»
اما درویش پاسخ میدهد:ثروت برای من آرامش نمیآورد؛ بلکه رنج و دردسر میآورد. من آرزویی در دل ندارم و به همین دلیل آزادم. کسی که چیزی ندارد، از دزد و رهزن هم نمیترسد. هر گنجی ماری نگهبان دارد؛ یعنی هر ثروتی نگرانی و خطر خودش را به همراه میآورد.
آرامش واقعی در بینیازی و قناعت است، نه در جمع کردن ثروت و کسی که اسیر آرزوها و حرص نیست، آزادتر و آسودهتر زندگی میکند.
نتیجه ای که میشه از این شعر گرفت :
پروین پرستو ها
بادی وزید و لانهٔ خردی خراب کرد
بشکست بامکی و فرو ریخت بر سری
بادی وزید و لانهی کوچکی را ویران کرد؛ سقف خانهای شکست و بر سر کسی فرو ریخت.
|یعنی گاهی یک حادثهی کوچک، آغاز
|زنجیرهای از مصیبتها میشود.
لرزید پیکری و تبه گشت فرصتی
افتاد مرغکی وز خون سرخ شد پری
بدنی از ترس لرزید، فرصتی از دست رفت، پرندهی کوچکی بر زمین افتاد و پرهایش به خون آغشته شد.
|یک اتفاق، هم جان موجودی را میگیرد و
|هم آینده و فرصت او را نابود میکند.
از ظلم رهزنی، ز رهی ماند رهروی
از دستبرد حادثهای، بسته شد دری
بر اثر ستم یک راهزن، مسافری از راه بازماند؛ با وقوع حادثهای، دری به روی کسی بسته شد.
|بعضی رنجها حاصل ظلم انسانهاست و
|بعضی نتیجهی حوادث روزگار؛ اما هر دو
|میتوانند مسیر زندگی را تغییر دهند.
از هم گسست رشتهٔ عهد و مودتی
نابود گشت نام و نشانی ز دفتری
پیمان دوستی گسسته شد و نام و نشانی از چیزی باقی نماند.
|گاهی یک حادثه فقط جان یا مال را
|نمیگیرد؛ رابطهها، خاطرهها و گذشته را هم از بین میبرد.
فریاد شوق دیگر از آن لانه برنخاست
و آن خار و خس فکنده شد آخر در آذری
دیگر صدای شادی از آن لانه شنیده نشد و سرانجام باقیماندهی آن لانه در آتش سوخت.
| اندک امید باقیمانده هم از میان رفت.