پرتو اشراق
🕑 💠🌹💠 #بـہـجٺ_خـــوبـان
💧فضیلت گریۀ بر سیدالشهدا (علیه السلام)
🏴 اهمیت مجالس روضه حضرت سیدالشهدا علیهالسلام در سیره و بیان #آیت_الله_بهجت (قدس سره)
⚜ حضرت آیت الله بهجت (قدس سره):
🎙آنهایی که بُکای (گریهی) مردم را ـ نعوذ بالله ـ امر غلطی میدانند، چه میگویند؟!
💧این «بُکاء مِن خَشیَة الله؛ گریه از خشیت الهی» عمل انبیاء است. چه میگویند؟!
▪مسئلۀ بکاء (گریه) بر سیدالشهداء المظلومین (علیه السلام)، این هم مثل بکاء از خشیة الله است. این هم همان اجر را دارد.
💧قطرهاش چقدر [فضیلت و اجر دارد]. بعضی میگویند: گریه چه فایدهای دارد؟ فایدهاش این است که اتصال روحی انسان با خود سیدالشهدا (علیه السلام) و با حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) و با خدا در ترقی است؛ با همین بکاءها.
📗 رحمت واسعه، چاپ ۴، ص ۲۷۰.
📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق
🔰 به ما بپیوندید...
▶🆔: eitaa.com/joinchat/2848915456C8c69e1d0c7
🕓 💠🚻💠 #مشاوره_خانواده
🚦وقتی پشت #چراغ_قرمز هستید به همسرتان لبخند بزنید و سر به سرش بگذارید البته به دور از تحقیر و تمسخر!
💞 همیشه بگویید خدا چراغ قرمزها رو سر راه من گذاشته تا فرصتی بشه حال عزیزمو بپرسم.
💖 اینگونه ابتکارات برای خانمها بسیار شیرین و به یادماندنی است.
⏳و با تصور آنها مدتهای طولانی به آرامش میرسد!
🌐 @partoweshraq
پرتو اشراق
🔺حملات اصلاحطلبان به مقدسات تمامی ندارد؛ ⚠بعد از انتشار طرح گرافیکی شهرداری تهران که به رنگی پوش شد
🔺🗞 وقتی درهیچ یک از روزنامههای امروز اصلاحطلبان خبری از مراسم تشییع پیکر شهدا و شیرخوارگان حسینی یافت نمیشود، نباید از قبح شکنیهای امثال روزنامهی #صدای_اصلاحات زیاد هم تعجب کرد!!
🌐 @partoweshraq
پرتو اشراق
🔺خوی اشرافی سید احمد مصطفوی در عزاداری! ⁉ رفتارهای عجیب پسر سید حسن خمینی این بار در مجلس عزاداری خ
⚠ لُژ نشینی اشراف، برای دیدن عزاداری!!
👑 گویا هنوز خوی شاهی و آداب پهلوی در وجود عده ای نهفته است!
🔺اتاق اختصاصی شیشه ای برای اعیان از قدیم تا اکنون!
🌐 @partoweshraq
#پهلوی
#اشرافیت
#لیبرالیسم
#آقازاده_ها
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎬 #ببینید
🔺پاسخ دندان شکن #علی_علیزاده به تهمت خبرنگارروزنامه ایران مبنی برپول گرفتن از من و تو:
❌من پولی که به خون کودکان مظلوم و فقر کودکان زباله گرد، آغشته است راهیچگاه نمی گیرم!
🌐 @partoweshraq
پرتو اشراق
🕠 📚 #داستان_دنباله_دار #جان_شیعه_اهل_سنت؛ 💚 ☪ عاشقانه ای برای مسلمانان ✒ نویسنده: فاطمه ولینژاد 🔗
🕠 📚 #داستان_دنباله_دار
#جان_شیعه_اهل_سنت؛
💚 ☪ عاشقانه ای برای مسلمانان
✒ نویسنده: فاطمه ولینژاد
🔗 قسمت دویست و سی و دوم
🛏 همانطور که لب تختم نشسته بودم، با صدایی آهسته قرآن میخواندم.
📖 این روزها بیشتر از گذشته با آیات الهی خو گرفته بودم که هم به دلم آرامش میداد، هم داروی شفابخش دردهایم بود.
💉💊 بخاطر داروهای جدیدی که برای جلوگیری از زایمان زودرس مصرف میکردم، حالم بدتر از گذشته شده و علاوه بر حالت تهوع و سرگیجهای که لحظهای رهایم نمیکرد، تپش قلب هم به دردهایم اضافه شده و مدام از داغیِ بدنم گُر میگرفتم.
📖 با اینهمه در این گوشه تنهایی، آنچنان با کلام خدا اُنس گرفته بودم که کمتر به ناخوشی هایم فکر میکردم و تنها به امید روزی که دختر نازدانهام را در آغوش بکشم، جست و خیز پُر ناز و کرشمهاش را در وجودم میشمردم.
🏻با یک دستم قرآن را گرفته و دست دیگرم را روی بدنم گذاشته بودم تا هر بار که دست و پای کوچکش را میکشید، با تمام وجودم احساسش کنم.
📖 چشمم به خط زیبای قرآن بود و در دلم صورت زیبای کودکم را تصور میکردم که او هم آیتی از خلقت حکیمانه پرودگارم بود و تنها خودش میدانست که این روزها چقدر بیتاب آمدنش شده بودم.
🏻هر چند هنوز نتوانسته بودم قدمی برای تسنن مجید بردارم و دیگر فرصتی نبود تا حوریه در یک خانواده اهل سنت چشم بگشاید، ولی باز دلم را به ایام آرام پس از تولدش خوش میکردم، بلکه بتوانم تا زمانی که دخترمان شیعه و سُنی را از هم تشخیص بدهد، دل همسرم را به سمت مذهب اهل سنت هدایت کنم.
📖 آیه آخر سوره فتح را به پایان رساندم که کسی به در خانه زد.
🏻به خیال اینکه پسر همسایه برای کاری به در خانه آمده، چادر به سر انداختم و در باز کردم که دو خانم غریبه در برابر چشمانم ظاهر شدند.
👥 با خوشرویی سلام کردند و یکیشان که مسنتر بود، با شیرین زبانی خودش را معرفی کرد:
✋من حبیبه هستم، زن حاج صالح. اینم دخترمه.... برای یک لحظه متوجه نشدم چه میگوید که تازه به خاطر آوردم حاج صالح صاحب همین خانه است.
🏻هر چند نمیدانستم برای چه کاری به سراغم آمدهاند ولی ادب حکم میکرد که تعارفشان کنم و ظاهراً صحبتهای مفصلی داشتند که بلافاصله پذیرفتند و داخل شدند.
🚪چادرم را روی چوب لباسی انداختم و همچنانکه تعارفشان میکردم تا بنشینند به سمت آشپزخانه رفتم که حبیبه خانم با مهربانی صدایم کرد:
👤دخترم نمیخواد با این شکم پُر زحمت بکشی! بیا بشین!
☕ و من جواب تعارفش را به کلامی کوتاه دادم و مشغول ریختن چای شدم که باز اصرار کرد:
👤 تو رو خدا زحمت نکش! قربون دستت برم!
👌لحنش به نظرم بیش از حد پُر مِهر و محبت میآمد و نمیدانستم حقیقتاً اینقدر مهربان است یا قصدی دارد که اینهمه خوش زبانی میکند.
☕☕☕ با سینی چای به اتاق بازگشتم و با همان حال ناخوشم مشغول پذیرایی شدم.
👁 چشمان حبیبه خانم با همه خندهای که لحظهای از صورتش محو نمیشد، غمگین بود و دختر جوان بیآنکه لبخندی بزند، نگاهش در غم موج میزد.
🛋 همین که مقابلشان روی مبل نشستم، حبیبه خانم با نگاه ملتمسش به صورتم خیره شد و با لحنی لبریز غصه تمنا کرد:
✋قربونت برم دخترم! ما امروز به امید اومدیم در خونهات! به خاطر همین مسافری که تو راه داری، روی ما رو زمین ننداز!
⁉نمیدانستم چه مشکلی برای صاحبخانه پیش آمده که گرهاش به دست مستأجر باز میشود و تنها توانستم پاسخ دهم:
🏻اختیار دارید حاج خانم! بفرمایید! اگه کاری از دستم بر بیاد، دریغ نمیکنم!
👁 نگاهی به دختر جوانش کرد و با صدایی که از غصه به لرزه افتاده بود، آغاز کرد:
👤این دخترم عقد کردهاس! دو ساله که عقد کردهاس! به خدا هم جون خودش به لبش رسیده، هم جون ما! شوهرش نمیاد ببردش! نه اینکه نخواد، پولش جور نیس!
🚨🔰 لینک #قسمت_اول برای دوستانی که تازه وارد کانال شدند:
🔗 eitaa.com/partoweshraq/8
📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق
🔰 برای خواندن داستان های دنباله دار، به ما بپیوندید...
▶🆔: @partoweshraq