پرتو اشراق
👌سه سال قبل، تجربهی تازهای را شروع کردم:
📡 «ممنوعیت خواندن و شنیدن اخبار!!»
🗞 حق اشتراک تمام روزنامهها و مجلاتم را لغو کردم.
📺📻📱 از شر تلویزیون و رادیو خلاص شدم. نرمافزار اخبار را از روی آیفونم حذف کردم.
📰 دست به هیچ روزنامهای نمیزدم و وقتی در هواپیما کسی به من پیشنهاد خواندن مطلبی را میداد، عمدا به سمت دیگری نگاه میکردم.
🗓 چند هفته اول سخت بود، خیلی سخت... مدام میترسیدم چیزی را از دست بدهم.
🌍 اما بعد از مدتی، جهانبینی تازهای داشتم.
🔰نتیجهاش بعد از سه سال:
🌀 افکار صریحتر،
🌀 ددید ارزشمندتر،
🌀 تصمیمات بهتر،
🌀 و زمان بسیار بیشتر...
👌و بهترین نکته؟
👁 هیچ چیز مهمی را از دست نداده بودم...!
📗هنر شفاف اندیشیدن | رولف دوبلی.
📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق
🔰 به ما بپیوندید...
▶🆔: eitaa.com/joinchat/2848915456C8c69e1d0c7
#پندها
4_6041840914597413700.mp3
7.9M
🎧 #بشنوید | #زمینه شنیدنی
🎼 شرمندگی شد آخر تقدیر و...
🎤 کربلایی #جواد_مقدم
🌙 #ایام_مسلمیه
🌐 @partoweshraq
4_6032705948655551683.mp3
2.44M
🕥💠📢💠 #منـبر؛ رسـانـہ شیعـہ
🎧 #بشنوید | #موعظه
⛔⚠نزارید امام حسین (ع) از زندگیتون بره بیرون...
⁉حرف های لحظه اعدام جوان ها
🎙حجت الاسلام #دانشمند
🌐 @partoweshraq
🗓 تمام هفته را به امید دوشنبه ام... که بشکفد این دل با یک سلام!
💚 دوشنبه ها روز شماست؛
ارزانی میهمان ها!
🌺 السلام علیک یااباعبدالله
🌹 #میهمانی_دوشنبه_ها
🌐 @partoweshraq
🕠 📚 #داستان_دنباله_دار
#جان_شیعه_اهل_سنت؛
💚 ☪ عاشقانه ای برای مسلمانان
✒ نویسنده: فاطمه ولینژاد
🔗 قسمت صد و نود و هشتم
پاکت کمپوت آناناس را کنار صندلی روی زمین گذاشت و در برابر چشمان سرخ از اشکم که حالا تنها حیرت زده نگاهش میکرد، با خوشحالی ادامه داد:
👴اینا رو عماد داده تا برات بیارم!!
🏻 نمیدانستم از چه کسی صحبت میکند که خودش به آرامی خندید و گفت:
👴 داداش نوریه رو میگم!!
🏻از شنیدن نام برادر نوریه، سراپای وجودم از خشم آتش گرفت که هنوز تصویر نگاه آلوده و طعم طعنههای بیشرمانهاش را فراموش نکرده بودم و پدر بیتوجه به گونههایم که از عصبانیت سرخ شده بود، همچنان میگفت:
👴 پسر خوبیه! الانم که نوریه و خونوادهاش با من سنگین شدن، اون با من خوبه!
👴 سپس کمی خودش را روی صندلی جلو کشید و همانطور که به چشمان خشمگینم خیره شده بود، با صدایی آهسته زمزمه کرد:
👌خیلی خاطرت رو میخواد! از روزی هم که فهمیده با اون پسره الدنگ به هم زدی، پات وایساده!
💓 برای یک لحظه احساس کردم قلبم از بیغیرتی پدرم از حرکت باز ایستاد که دوباره به صندلی تکیه زد و با بادی که به گلویش انداخته بود، اوج بیشرمی برادر نوریه را به رخم کشید:
- امروز صبح که رفته بودم به نوریه خبر بدم احضاریه دادگاه اومده، عماد منو کشید کنار و باهام حرف زد! گفت به محضی که طلاق بگیری، خودش برات پا جلو میذاره!
🏻به پیشانیام دست نکشیدم اما به وضوح احساس کردم که عرق شرم به جای صورت پدر، پیشانی مرا پُر کرده که همه تن و بدنم از تجاوز یک غریبه لاابالی به زندگی من و همسرم، به رعشه افتاده و زبانم دیگر در دهانم نمیچرخید تا جوابی به این همه لاقیدی پدر پیرم بدهم که خودش چین به پیشانی انداخت و در برابر بُهت لبریز تنفرم با حالتی به اصطلاح خیرخواهانه نصیحت کرد:
👴 دیگه غصه چی رو میخوری؟ هنوز طلاق نگرفته، خواستگارت پا به جفت وایساده!
👁 و بعد مثل اینکه کاخ خوشبختی من پیش چشمانش مجسم شده باشد، لبخندی زد و با دهانی که نه تنها به هوای خوشبختی من که به آرزوی پیوندی دیگر با خانواده نوریه، آب افتاده بود، ادامه داد:
☝الهه! خوشبخت میشی! عماد پولداره! با اصل و نسبه! خوش اخلاق و خوش برخورده! از همه مهمتر مثل این پسره رافضی، کافر و مشرک نیس! زندگیات از این رو به اون رو میشه!
⁉حالا مجید پاک و نجیب من، کافر و مشرک شده و برادر بیشرم و حیای نوریه میخواست پیک خوشبختی من شود؟!
🏻از وحشت سخنان شوم و شیطانی پدرم، زبانم بند آمده و نگاهم به دهانش خشک شده بود و هنوز باورم نمیشد پدرم که روزی یک مسلمان مقید بود، در مسلک تفکر تکفیر کارش به کجا رسیده که برای دختر شوهردارش، مراسم خواستگاری تدارک می بیند که زبان گشود و حرفی زد که احساس کردم در و دیوار خانه بر سرم خراب شد:
👴 راستش من بهش گفتم دخترم حامله اس. گفتم به فرض اینا همین امروز هم که طلاق بگیرن، نمیتونم دخترم رو عقدت کنم. باید صبر کنی بچه اش به دنیا بیاد!
👿 و اگر اشتباه نکنم اینبار زبان شیطان در دهانش چرخید که نه فقط دل من و دخترم که از جنایت جملاتش، زمین و آسمان به لرزه افتاد:
👴 ولی عماد یه چیزی گفت، دیدم راست میگه. گفت این بچه نطفهاش ناپاکه! گفت نوهای که از یه کافر رافضی باشه، میخوای چی کار؟ گفت سقط کن و خلاص! یه آدرس بهم داد که بری خودت رو راحت کنی. بچه رو که سقط کنی، به محضی که طلاق گرفتی، میتونی با عماد عقد کنی!
💓 دیگر تپشهای قلبم را در سینهام احساس نمیکردم و به گمانم از پُتک کلمات مرگباری که یکی پس از دیگر بر فرق سرم کوبیده میشد، مُرده بودم که دیگر جریان نفسم هم بند آمده و با آخرین رمقی که برایم مانده بود، خودم را نگه داشته بودم تا از لب تخت به روی زمین سقوط نکنم و همچنان از دهان پدر آتش جهنم بیرون میریخت که کاغذ کوچکی را از جیب پیراهن عربیاش بیرون آورد و همانطور که روی پاکت کمپوتها قرارش میداد، خندید و گفت:
📄 عماد آنقدر خاطرت رو میخواد که خودش قراره فردا صبح بیاد دنبالت، با هم بریم همون جایی که میگفت. اینم آدرسش. میگفت از آشناهاشونه، مطمئنه. وقتی بچه رو سقط کنی و دیگه حامله نباشی، کارمون تو دادگاه هم راحتتر میشه. مهریه رو مثل سگ میاندازی جلوش و فوری طلاق میگیری!
📲 که موبایلش زنگ خورد و همین که نگاهش به صفحه موبایل افتاد، ذوق زده خبر داد:
👴 عماده! زنگ زده خبر بگیره که فردا چه ساعتی بیاد!
🚪و همانطور که به سمت در میرفت، به جای جان به لب رسیده من، پاسخ پیشنهاد بیشرمانه خودش را با صدای بلند داد:
- من بهش میگم دخترم راضیه!
👴 و بعد صدای قهقهه خندههای مستانهاش با برادر نوریه، گوشم را کَر کرد و به قدری مست کرده بود که بیآنکه در را به رویم قفل کند، از پلهها پایین رفت.
📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق
🔰 برای خواندن داستان های دنباله دار، به ما بپیوندید...
▶🆔: @partoweshraq
🕥💠📢💠 #منـبر؛ رسـانـہ شیعـہ
🎧 #بشنوید | #موعظه
💔⚠ خوبی های الکی!!
🎙حجت الاسلام #پناهیان
🌐 @partoweshraq