eitaa logo
پرتو اشراق
846 دنبال‌کننده
26.9هزار عکس
15.5هزار ویدیو
63 فایل
🔮 کانال جامع با مطالب متنوع 🏮شاید جواب سئوال شما اینجا باشد! 📮ارتباط با مدیر: @omidsafaei 📲 کپی برداری مطالب جهت نشر معارف اهل بیت(ع) موجب خوشحالی است! 🔰 کانال سروش پلاس: 🆔 sapp.ir/partoweshraq
مشاهده در ایتا
دانلود
پرتو اشراق
🕓 💠🚻💠 🌡 تفاوت مزاجها می‌تواند در تحکیم یا بروز اختلاف نقش داشته باشد. 🔥❄ « » افرادی فعال و پر جنب و جوش هستند و « » افرادی بی‌حال هستند. 👌مثلاً زن و شوهری که تفاوت مزاجی دارند و می‌خواهند بیرون بروند، فرد گرم مزاج سریعتر حاضر می‌شود و فرد سرد مزاج بسیار کند عمل می‌کند و باعث معطلی و ناراحتی طرف مقابل می‌شود. ⚠ توجه به نکته فوق در پیشگیری از نزاع موثر است! 🌐 @partoweshraq
🔺خبری که خیلی راحت از کنارش گذشتیم، راه آهن «تهران - بغداد - دمشق» بود. 🚆بازسازی راه ابریشم، و قرار گرفتن ایران در مرکز مدارهای جهانی پس از ۸۰۰ سال ⏱ مقایسه زمان، مسافت، دسترسی: 🚆تهران بندرعباس: ۲۰ ساعت 🚆 تهران، دمشق: ۲۴ ساعت 🌐 @partoweshraq
✌تمام هزینه های یک مرد انقلابی... 📡 هرگاه حرف حقی زد مورد تهاجم و تخریب قرار گرفت! 🌐 @partoweshraq
🔺🤔 شما مقایسه کنید! 😳⚠ صنعت موشکی و هسته ای و فضایی و نظامی دست نیروهای انقلابی است اما اقتصاد و خودرو سازی دست لیبرالهای غربگرا 🌐 @partoweshraq
✌بشار اسد دست رد به سینه عربستان زد! 🔺نماینده حزب‌الله در مجلس لبنان: 🎙بشار اسد پیشنهاد اخیر عربستان را برای تامین مالی بازسازی سوریه در برابر قطع روابط دمشق با حزب‌الله و ایران رد کرده است. 🌐 @partoweshraq #عمق_استراتژیک
پرتو اشراق
🕠 📚 ؛ 💚 ☪ عاشقانه ای برای مسلمانان ✒ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد 🔗 قسمت دویست و یکم 👨🏻 با هر دو دست پدر را گرفت و همانطور که از بالای تن و بدن لرزانم دورش می‌کرد، بر سرش فریاد کشید: ⁉ می‌خوای الهه رو بکشی؟!!! مگه نمی‌بینی بارداره؟!!! 🏻و دیگر نمی‌فهمیدم پدر در جواب عبدالله چه ناسزاهایی به من و مجید می‌دهد و اصلاً به روی خودش نمی‌آورد که برای دختر باردارش چه نقشه شومی کشیده و شاید از غیرت برادرانه عبدالله می‌ترسید و من چقدر دلم می‌سوخت که پدرم با همه بدخلقی، روزی آنقدر غیرت داشت که اجازه نمی‌داد کسی اسم ناموسش را ببرد و حالا بر سرِ هم پیاله شدن با این جماعت بی‌ایمان، همه سرمایه مسلمانی‌اش را به تاراج داده بود. 🏻👨🏻عبدالله دست زیر بازوانم انداخته بود تا از زمین بلندم کند و من فقط گریه می‌کردم و دور از چشم پدر که دیگر دست از سرم برداشته و به اتاق رفته بود، تنها نام مجید را تکرار می‌کردم. 🏻همه بدنم در آغوش عبدالله می‌لرزید و باز خیالم پیش مجید بود که میان گریه پرسیدم: ⁉ الان اومدی، مجید تو کوچه نبود؟! 🌴 کمکم کرد تا لب پله بنشینم و مضطرب پرسید: 👨🏻 چی شده الهه؟ مگه قرار بوده مجید بیاد اینجا؟ 🏻و من دیگر حالی برایم نمانده بود که برایش بگویم چه بلایی به سرم آمده و شاید حیا می‌کردم که از نقشه بی‌شرمانه پدر پرده بردارم که سرم را به نرده راهرو تکیه دادم و با صدایی که از شدت بغض و گریه بالا نمی‌آمد، زمزمه کردم: ⁉ من میخوام با مجید برم، کمکم می‌کنی؟ 👌و هنوز نمی‌دانست چه خبر شده که از خیر تسنن مجید گذشتم و فقط می‌خواهم بروم که پدر بار دیگر به راهرو آمد و مثل اینکه مرا هم دیگر کافر بداند، توجهی به حالم نکرد و رو به عبدالله فریاد زد: 👴 یه زنگ بزن ابراهیم و محمد بیان اینجا تا من تکلیف این دختر رو روشن کنم! تا وقتی هم که من نگفتم حق نداره پاشو از این خونه بذاره بیرون! 👴 ولی مثل اینکه دلش نیاید بی‌آنکه نمکی به زخمم پاشیده باشد، به اتاق برگردد، به صورت مصیبت‌زده‌ام خیره شد و در نهایت بی‌رحمی تهدیدم کرد: 👈 یه بلایی سرت میارم که از اینکه به این بختت پشت پا زدی، مثل سگ پشیمون شی! روزگارتون رو سیاه می‌کنم! 👿 و انگار شیطان، عطوفت پدری را هم از دلش بُرده بود که ذره‌ای دلش به حالم نسوخت و خواست به اتاق بازگردد که عبدالله به سمتش رفت و پرسید: 👨🏻 بابا چی شده؟! 👴 و پاسخ پدر به او هم تنها یک جمله بود که بر سرش فریاد کشید: 👈 به تو چه؟!!! زنگ بزن ابراهیم و محمد بیان! 👴👨🏻 و به اتاق بازگشت و عبدالله هم به دنبالش رفت که هنوز نمی‌دانست در این خانه چه خبر شده و من بی‌اعتنا به خط و نشان‌های پدر، گوشی را از جیب پیراهنم درآوردم و شماره مجید را گرفتم که صدای مهربانش، گوش جانم را نوازش داد: 📱جانم الهه؟ 🏻از شدت گریه به سرفه افتاده بودم و میان سرفه‌های خیسم، ناله زدم: ⁉ کجایی مجید؟! 👌و باز از شنیدن این نفس‌های بُریده چه حالی شد که با دلواپسی جواب داد: 📱من همین الان رسیدم سر کوچه، دارم میام... و من نمی‌خواستم آتش خشم پدر بار دیگر دامن مجیدم را بگیرد که با دستپاچگی التماسش کردم: 🏻همونجا وایسا مجید. نمی‌خواد بیای درِ خونه. من خودم میام! 👌می‌دانستم که باید در دادگاه پدر با حضور برادرانم محاکمه شده و به اشد مجازات محکوم شوم و باز نمی‌خواستم دلش را بلرزانم که صبورانه بهانه آوردم: 🏻من هنوز یه کم کار دارم. آخه قراره ابراهیم و محمد بیان باهاشون خداحافظی کنم. هر وقت کارم تموم شد، خودم میام. تو همونجا سر کوچه وایسا، من خودم میام... و به سرعت ارتباط را قطع کردم که هر چند دیگر آب از سرم گذشته بود، ولی نمی‌خواستم برای عبدالله مشکلی ایجاد شود که باز گوشی را در جیب پیراهنم پنهان کردم. 👨🏻 عبدالله که از پدر نتیجه نگرفته بود، برگشت و کنارم لب پله نشست تا من برایش بگویم چه اتفاقی افتاده و من بعد از یک شبانه روز گرسنگی و کوهی از مصیبت که بر سرم خراب شده بود، دیگر رمقی برای حرف زدن نداشتم... هر چه می‌گفت و هر چه می‌پرسید، فقط سرم را به نرده گذاشته و به سوگ زندگی‌ام که در کمتر از یکسال، زیر و رو شده بود، بی‌صدا گریه می‌کردم. 🌴سرمایه یک عمر زحمت پدر و قناعت مادرم به چنگ مشتی وهابی خارجی به غارت رفت، مادرم به سرعت از پا در آمد و جای خالی‌اش با قدم‌های ناپاک زنی شیطان صفت تصرف شد و به هوای همین عفریته، اول برادرم، بعد همسرم و حالا هم خودم از خانه اخراج شدیم و از همه بدتر هویت مسلمانی پدرم بود که از دستش رفت و دنیا و آخرتش را به پای هوس زنی از کف داد که صدای محمد، سکوت خانه خیال غمزده‌ام را شکست. 📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق 🔰 برای خواندن داستان های دنباله دار، به ما بپیوندید... ▶🆔: @partoweshraq
پرتو اشراق
🕠 📚 #داستان_دنباله_دار #جان_شیعه_اهل_سنت؛ 💚 ☪ عاشقانه ای برای مسلمانان ✒ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد 🔗
🕠 📚 ؛ 💚 ☪ عاشقانه ای برای مسلمانان ✒ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد 🔗 قسمت دویست و دوم 👥 ابراهیم و محمد بالای سرم ایستاده و حیرت‌زده حال خراب و صورت خونی‌ام، تنها نگاهم می‌کردند که محمد مقابلم ایستاد و با نگرانی سؤال کرد: ⁉ چی شده الهه؟! 👴 و پیش از آنکه جوابی از من بشنود، پدر وارد محکمه شد و با توهین به من و مجید، جوابش را داد: 👈 ولش کن این سلیطه رو! اینم لنگه همون پسره الدنگه! 👤 ابراهیم به سمت پدر برگشت و محمد که دلش نمی‌آمد به این حالم بی‌توجهی کند، همچنان دلسوزانه نگاهم می‌کرد که پدر بر سرش فریاد زد: 👴 خبرت نکردم که بیای اینجا و برای این خواهر بی‌آبروت عزاداری کنی! 👤و او هم از تشر پدر پایش لرزید و قدمی را که به سمتم برداشته بود، پس کشید و کنار ابراهیم به دیوار تکیه زد تا حالا تنها مدافعم عبدالله باشد که کنارم روی پله نشسته بود و هیچ نمی گفت. 👴 پدر رو به ابراهیم کرد و با حالتی حق به جانب آغاز کرد: - من برای این دختر دو تا راه گذاشتم؛ یا از این رافضی طلاق بگیره یا از این خونه بره و پشت سرش هم دیگه نگاه نکنه! 👨🏻 که عبدالله نتوانست سکوت کند و با ناراحتی به میان حرف پدر آمد: ⁉ شما حکم کردی یا بابای نوریه؟!!! 👴 و پدر آنچنان به سمتش خروشید که دیگر جرأت نکرد کلامی حرف بزند: 👈 به تو چه کُرّه خر؟!!! حرف بابای نوریه، حرف منه! شیرفهم؟!!! 👴 و باز رو به ابرهیم کرد: - حالا این دختره بی‌صفت می‌خواد قید همه ما رو بزنه و بره دنبال اون کافر رافضی! خُب بره! به درک! به جهنم! ولی من هم یه شرط و شروطی دارم! شما رو هم خبر کردم که شاهد باشین! 👥 ابراهیم و محمد به سینه دیوار چسبیده و از ترس از دست دادن حقوق کار در نخلستان هم که شده، دم نمی‌زدند تا فقط مترسک محکمه ظالمانه پدر باشند. 👴 پدر به سمتم آمد، بالای سرم ایستاد و مثل اینکه از تنها دخترش متنفر شده باشد، با لحنی لبریز بیزاری شروع به شمارش شروطش کرد: 👈 از این در که رفتی بیرون، دیگه فراموش کن بابا و برادری هم داشتی! منم فراموش می‌کنم دختری داشتم! اسمت هم از تو شناسنامه‌ام پاک می‌کنم! از ارث و میراث هم خبری نیس! چون من دیگه دختری به اسم الهه ندارم! یه هل پوک هم حق نداری از این خونه با خودت ببری! با همین لباسی که پوشیدی، میری! نه چیزهایی که من برای جهیزیه‌ات خریدم، حق داری ببری، نه چیزهایی که با پول حروم اون رافضی خریدی! همه تو این خونه می‌مونن، با همین یه چادر از این خونه میری بیرون! 🏻 و برای من که می‌خواستم دل از همه عزیزانم بکنم، از دست دادن چند تکه جهیزیه و اسباب سیسمونی چه ارزشی داشت و فقط دعا می‌کردم هر چه زودتر این معرکه تمام شود و از جهنمی که پدرم برایم تدارک دیده، بگریزم. 👁 از نگاه ابراهیم می‌خواندم از شرایط پدر چندان هم بدش نیامده که خودش هم به زبان آمد و برای خوش خدمتی به پدر هم که شده، دلم را به طعنه تلخش تازیانه زد: 👤 از اول هم اشتباه کردیم الهه رو دادیم به این پسره! من یکی که دیگه نمی‌خوام چشمم بهش بیفته! 👤 ولی محمد دلش برایم سوخته بود که در سکوتی غمگین فرو رفته و هیچ نمی‌گفت. 👜 سپس پدر به سراغ ساک دستی‌ام رفت و طوری زیپش را کشید که زیپ پاره شد و عمداً همه وسایلم را روی زمین ریخت تا مبادا چیزی از خانه‌اش بیرون ببرم که عبدالله از جا پرید و با ناراحتی اعتراض کرد: 👨🏻 بابا چی کار می‌کنی؟ وسایل خودش رو که می‌تونه ببره! 🏻 و دیگر نمی‌شنیدم پدر در جوابش چه فحش‌های رکیکی به من و مجید می‌دهد که دستم را به نرده گرفتم و بدن سُست و سنگینم را از لب پله بلند کردم. 👣 با قدم‌های کُند و کوتاهم از کنار ابراهیم و محمد گذشتم تا بالای سر پدر رسیدم که هنوز داشت وسایلم را به هم می‌ریخت و برای اینکه زحمتش را کم کنم، خم شدم و فقط کیف مدارکم را برداشتم تا بفهمد چیز دیگری با خودم نمی‌برم. 👥 می‌شنیدم محمد و عبدالله به بهانه وساطت جلو آمده و هر کدام حرفی می‌زنند و هیچ کدام از دل من خبر نداشتند که ساعتی پیش، پدرم به طمع ازدواج با برادر نوریه و وصلتی دیگر با این طایفه، پیشنهاد قتل کودکم را داده بود. 📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق 🔰 برای خواندن داستان های دنباله دار، به ما بپیوندید... ▶🆔: @partoweshraq
🕕 💠🌷💠 #سـیـره_شـہـداء 🌹 به مناسبت روز پزشک گرامی می‌داریم یاد شهید محمد حسن قاسمی،که نخستین شهید مدافع حرم از جامعه پزشکی بودند. 🌷شهید قاسمی ١٣ مرداد ماه ٩۵ در سوریه به دست نیروهای جبهه النصره به فیض شهادت رسید. 🌐 @partoweshraq
🎧 | دلنشین 🎼 توی حرمت غوغاست... 🎤 کربلایی حمید 💚 به مناسبت شب جمعه، شب زیارتی ارباب بی کفن 🌷تقديم به ارواح پرفتوح شهیدان انقلاب اسلامی و مدافع حرم 🌐 @partoweshraq