بابا رضا..
آخرین دیدارمون رو که یادت نرفته؟
همین چند ماه پیش بود.. ولی برای من انگار همین دیروز بود.
یهویی منو دعوت کردی، اونم دقیقاً تو بهترین زمانی که فقط خودت میدونستی چرا باید بیام..
همونجا فهمیدم حواست به دخترته، حتی وقتی خودش فکر میکنه تنهاست.
شبش اومدم زیارت.. تا رسیدم دم ضریحت، فقط اشک بود و اشک.
نه از ناراحتی.. از سبک شدن.
از اینکه بالاخره رسیده بودم پیش خودت.
همه چی رو گفتم بابا رضا..
بیواسطه، بیپرده، با همون دلِ لرزون.
درد و دل کردم، گلایه کردم، خواهش کردم..
گفتم دیگه خودت بساز و درستش کن.
دم ضریح یکی از خادمهای مهربونت وایساده بود، چسبیده به ضریحت.
سرمو بلند کردم و با بغض گفتم:"خیلی التماس دعا دارم.."
برگشت سمتم، نگام کرد.. یه نگاه پر از مهربونی.
سرمو بوسید و گفت:
"دخترم، انشاءالله حاجتروا برگردی از اینجا."
همون لحظه یه تسبیح سبزِ متبرک از ضریحت گذاشت
تو دستم..
بابا رضا، هنوز ده دقیقه هم نگذشته بود که جواب اشکامو دادی.
یه نشونهی واضح.. یه آرامش عجیب..
انگار همونجا حاجتمو امضا کردی.
امضایی که مطمئنم سرِ وقتش، قشنگترین اتفاق زندگیم میشه.
میدونم همه چی رو خودت بهتر از من میدونی.
میدونم شنیدی.. دیدی.. فهمیدی.
فقط یه خواهش دارم..
حواست به دخترت باشه.
من جز تو کسی رو ندارم که دلم اینجوری بهش قرص باشه.
عیدی تولدت همون باشه که خودت میدونی..
همون آرزویی که بین من و توئه.
دخترت همیشه چشم به راه نگاهته..